پاسخی مختصر به یک «نقد»

خواجه بشیر احمد انصاریBayagan

دو روز قبل هنگام تنظیم کتابخانه ام متوجه رساله ای شدم که سه سال قبل دوستی برایم فرستاده بود که «دپلوماسی امپریالیزم امریکا در دو چهره و نقد بر رسالۀ افغانستان در آتش نفت» نام داشته و اسم نویسندۀ آن خیر محمد بایگان می باشد. این رساله در سال ۱۳۸۴ خورشیدی از طرف مؤسسۀ گمنامی به اسم «انتشارات ثالث» به تیراژ یکهزار جلد در ۴۴۴ صفحه در شهر پشاور پاکستان به چاپ رسیده است.

سه سال قبل زمانی که این رساله برایم رسید از دیدن آن خورسند شدم و با ملاحظۀ حجم آن تصور کردم که با نقدی جدی مواجه شده ام ، نقدی که مرا در تکمیل کاستیها و اصلاح لغزشهایم کمک خواهد نمود. رساله را گرفتم ولی با خواندن نخستین پاراگراف آن دریافتم که نویسندۀ محترم آن به سان اکثر نویسندگان دوران ما به جای آنکه ادعاهای خویش را با پیشکش نمودن دلایل قوی و براهین منطقی تثبیت نماید ، نویسندۀ مورد نظر خویش را آماج مسلسلی قرار داده که مرمی های آن از بارودِ دشنام و سرگلولۀ اتهام ترکیب یافته اند. من در جستجوی «انتقاد» بودم ولی آنچه یافتم چیزی جز «انتقام» نبود. این رساله مرا به یاد نوشته های دیگری افگند که در داخل و بیرون کشور علیه نویسندۀ این سطور و سایر دوستان به نشر رسیده و اگر آن ها را بار بار هم  بخوانی باز هم چیزی جز چند دشنام و تهمت نخواهی یافت. جالب اینکه یکی از این دشنامنویسان محترم پس از سیاه کردن چند صفحه چلنج هم داده بود که اگر فلان نویسنده مرد است پس بیاید پاسخ مقاله ام و یا درست تر بگویم جواب دشنامهایم را بدهد! کاری که از این خامۀ لرزان بر نمی آید.

از میان ۴۴۴ صفحۀ شهکار جناب بایگان تنها توانستم یک صد و چند صفحۀ آن را و آن هم از جاهای مختلف به صورت عمودی بخوانم زیرا از لحظۀ خواندن نخستین صفحۀ آن دریافتم که نویسندۀ گرامی دارای نظام فکری منسجم و منطقی نبوده بلکه نوشتۀ شان معجون مرکبی است از تناقضات فکر و آشفتگی های روان و تحلیلهای درهم و برهمی که خواندن آن سود چندانی ندارد. به عنوان نمونه جناب بایگان در این رساله هم حفیظ الله امین را شخصیتی شایسته و ملی می داند و هم به سید قطب و حسن البنا و مودودی و  حتی ملا عمر و … ارادتی خالصانه نشان می دهد (صفحات ۱۹۵ و ۳۶۵). آقای نویسنده هم از طالبان و ملاعمر و ملا ربانی و ملا فلان و ملا علان حرف می زند و هم رسالۀ شان از اصطلاحاتی چون بورژوازی و خرده بورژوازی و توده های زحمتکش و امپریالیزم موج می زند. جناب ایشان زمانی که می خواهند ادا و اطوار ملایی در بیاورند متأسفانه پای شان می لنگد و «لعنت الله علیه کاذبین» می نویسند (صفحۀ ۳۱۸ ).

گفتیم آقای نویسنده از طرفداران دو آتشۀ آقای حفیظ الله امین می باشند. ایشان زمانی که به دفاع از امین بر خاسته و روابط پنهانی او را با امریکا توجیه می نمایند ، در صفحۀ ۱۹۹ کتاب خویش می نویسند: « زمامداران هر کشور این حق را دارد که برای برقرار نمودن توازن سیاسی و اقتصادی در بین سایر کشور ها که با آنها مناسباتی را دارا می باشد چنین تصامیمی را اتخاذ کند.» او در صفحۀ ۲۱۳ رسالۀخویش امین دیوانه و خون آشام را «شخص با فراصتی» می خواند و هدف ایشان از «فراصت» همان «فراست» است. او در صفحۀ بعدی می گوید که امین آرزو داشت تا افلام امریکایی را در سینماهای کابل به نمایش گذارد همانطوری که داود خان می خواست سگرت امریکایی را با گوگرد روسی مشتعل سازد. اما به باور من اگر داود می خواست سگرت امریکایی را با گوگرد روسی مشتعل سازد ، آقای «امین» پرزۀ کوچکی در ماشین یک برنامۀ بزرگ بود که هدف آن چیزی جز مشتعل ساختن ارتش روسی با بارود امریکایی نبود.

آقای بایگان در تحلیلهایش حقایقی به روشنی خورشید را نا دیده گرفته و هنگامی که از پیدایش طالبان سخن مي گوید ،  می نویسد: «دولت پاکستان در بوجود آوردن تحریک طالبان هرگز و به هیچ وجه نقش اساسی نداشته و این  جریان در برابر ستمگری های تنظیم ها در قندهار خود بخود پا به عرصۀ وجود نهاد و در حقیقت بانی این جریان ، تجاران بزرگ کشور محسوب می شوند …. از آن رو تجار افغانی مجبور شدند که از برای انتقال اموال التجارۀ شان به قندهار و دوباره انتقال آن به چمن پاکستان در بدل اجرت به جوانمردان یا جوان شیران قندهار مشهور به (پای لچان) رجوع نمایند و این وظیفه را به عهدۀ شان بگذارند» (صفحۀ- ۱۲۴- ۱۲۵). آقای نویسنده در اینجا مؤسسان اصلی جنبش طالبان را پاکستانی ها نه بلکه «پای لچان قندهاری» می داند ولی همین هموطن در جاهای دیگر رسالۀ خویش همین «باند پای لچان» را «تحریک بنیادگرای واقعی اسلامی» می خواند (صفحۀ ۱۳۵).

این هموطن در مورد حبیب الله کلکانی هم دچار تناقض گویی شده و در صفحۀ ۳۶۰ کتاب خویش آن پادشاه را دزد خطاب می کند ولی در صفحۀ بعدی می نویسد که حبیب الله خادم دین رسول الله امیری بود که به شیوۀ انصاف اسلامی رفتار می نمود!

آقای خیر محمد بایگان که در سنگر دفاع از طالبان نشسته است بار بار نویسندۀ «افغانستان در آتش نفت» را دشنام داده و سپس ملامت می کند که چرا رهبران مجاهدین خصوصا مسعود شهید و استاد ربانی را هدف هجوم خویش قرار نداده است ، غافل از اینکه موضوع اصلی آن رساله همانطوری که از نامش هویدا است بر محور روابط شرکتهای نفتی امریکا با افغانستان می چرخد و اگر در این راستا نقدی بر طالبان و حامیان شان راجع شده است ، و یا اینکه مخالفان طالبان در این زمینه تقصیری نداشته اند ، این مسئله نباید خاطر ایشان را تا این حد مکدر می ساخت. بایگان همچنان در صفحه ۱۵۴ بر نویسنده خرده گرفته اند که در جنگ طالبان چرا از مسایل بین الملیتی یاد نکرده است. از خود ایشان بشنوید: « وی در رسالۀ خویش هیچگاه نخواسته اند به طور واضح و روشن از جنگهای بین الاقوامی و بین الملیتی در کشور سخن به میان آورد». اگر نویسنده ای هنگام نگاشتن وقایع دوران حاکمیت طالبان که نسل کشی و زمین سوزی و قبیله پرستی جزء زندگی روزمرۀ شان به شمار می رفت ، دردی به این بزرگی و زهری به این تلخی را تحمل نماید ، راستی هم که باید انتقاد شود!

اگر اشتباهات و غلط نویسی های آقای بایگان را بر شماریم مثنوی هفتاد من خواهد شد، ولی به عنوان مثال چند نمونۀ آن را ذکر می کنیم تا در چاپهای بعدی به اصلاح آن بپردازند. ایشان در ضمن قطار کردن دشنامهای گوناگون در صفحۀ ۱۵۴کتاب خویش می نویسند: «فقط از چندی است که نویسندگان بی سر و ته در جامعۀ ما پیدا شده اند که با عدم دانش علمی دیده بصیرت شان کور شده است». آقای بایگان در اینجا از «دانش علمی» حرف می زنند ، اما برای ما نویسندگان بی سر و ته و فاقد دانش واضح نمی سازند که «دانش علمی» چیست؟ و سپس چه تفاوتی میان «دانش علمی» و «دانش غیر علمی» وجود دارد؟ شاید ایشان بتوانند تعریف «دانش علمی» و «دانش غیر علمی» را از دایرة المعارف طالبان برای ما بیرون کشند. این هموطن عزیز در صفحات ۱۷۴ و ۱۷۵ و … شهکار خویش چند بار اصطلاح «منحرف گرایان» را به کار برده اند که نمی دانم هدف جناب شان از اصطلاح « منحرف گرایان» چه بوده است. ایشان در صفحۀ ۱۸۴ حیله را «هیله» نوشته اند ، من در ابتدا تصور کردم که لفظی پشتو از خامه شان جهیده است ولی از سیاق جمله و همچنان از ملاحظۀ این اشتباه در جای دیگر کتاب دریافتم که هدف ایشان همان «حیله» بوده است.

ایشان در صفحۀ ۱۵۶ از اصطلاح «بی مبالاتانه» و در صفحۀ ۱۸۵ و ۱۹۲ و ۲۱۳ و نمی دانم در چند جای دیگر، فراست را «فراصت» نگاشته اند. نویسندۀ محترم در ترجمۀ عنوان کتاب «پشت پردۀ افغانستان» نیز بر بنده ایراد گرفته اند ولی در سراسر کتاب خویش وقتی از «انتلجنت» حرف می زنند آن را «انتلجن» می نویسند که صفحۀ ۱۴۵ و ۳۶۱ و … بیانگر آن است. مسئلۀ دیگر اینکه نویسنده ای که نتوانسته است از عهدۀ تشخیص مفرد و جمع بیرون شود چطور جرئت می کند تا به تحلیل پیچیده ترین بازی های بین المللی دست یازد. ایشان حد اقل در همان صفحاتی که از نظر من گذشته است «تجار» را مفرد تصور نموده اندکه صفحۀ ۱۲۴ یک نمونۀ آن است. ایشان در جاهای دیگر اثر شان «علت العلل ها» می نویسند  ص ۲۱۴ و ۲۱۵ و …. بی خبر از اینکه علل خود جمع است.

ملا صاحب مترقی ما  زمانی که به دفاع از ریش و عمامه بر می خیزند ، عمامۀ بیچاره در زیر سم قلم جناب عالی حمامه «کبوتر» گردیده و پر پر می شود (صفحۀ ۳۳۱).

رسالۀ دیگر آقای نویسنده زیر عنوان «نقش استعمار نوین جهان ابرقدرت در افغانستان» چاپ شده است که تنها همین عنوان به تنهایی می تواند بیانگر سطح تفکر ایشان باشد. جالب اینست که در صفحۀ ۱۶۵ رسالۀ مورد بحث ما به پراگرافی بر می خوریم که نویسندۀ محترم ، آن را به همین رسالۀ خویش محول ساخته اند که در آن می گویند: «رهروان مبارزات آزادی بخش ملی و یا ملی-اسلامی در جهان ، همه می دانند که خصلتاً و ماهیتاً در مجموع مضمون امپریالیزم بین المللی ذره ای از شرم و ذره ای از حس ترحم و بشر دوستی و احساس مسئولیت در برابر بشریت در طریق به یغما بردن هستی توده های مظلوم و ستمکش “جهان جبرا عقب نگهداشته شده” وجود نداشته و ندارد.» سخن جالب اینکه ایشان این سخن خویش را که امپریالزم شرم و حیا ندارد، به یک از آثار خود شان ارجاع می دهند و من هر قدر فکر کردم باز هم ندانستم که در ارجاع دادن این سخن خود شان به یک رسالۀ دیگر شان چه حکمتی نهفته بوده است. آیا این سخن می تواند شایستۀ این قدر جدی گرفتن باشد!؟

راست سخن اینکه تأکید روی اشتباهات املایی و انشایی نوشته ای که روی مغالطه و اتهام و دشنام و تنافض استوار است کاری چندان مناسب نیست ولی برای محک زدن ادعای داشتن «دانش علمی» نویسندۀ گرامی مجبور هستیم تا اشاره هایی گذرا به این جنبه ها هم داشته باشیم.

جالب اینست که من در جایی نوشته بودم که طالبان زنان افغانستان را به جرم شنیدن صدای هاون شان شلاق می زنند ، و آقای بایگان در واکنش به این سخن به دفاعی جانانه از طلبۀ کرام برخاسته و این عملکرد آن ها را برخاسته از روح احکام شرعی در مبارزه با انحرافات اخلاقی و زندگی سفاهت آمیز دانسته اند. ایشان در صفحۀ ۳۳۲ خویش چنین در می افشانند: « زنان شهری که اکثریت آنها یا پرچمی بودند و یا در تحت تأثیر پرچمی ها آنهم در دوران تجاوز نظامی شوروی سابق بر افغانستان به فحشاء کشانیده شدند ….. طالبان برای اعادۀ نظم در جامعه چه می کردند به جز اینکه به اعمال مشدده به خاطر جلوگیری از سقوط کامل در پرتگاه فساد اخلاقی که اهل شر و فساد زمینۀ آن را پیش از سالهای گذشته در کشور مساعد گردانیده بود متوسل می شدند ، اعمالي که کاملا مشحون از حدود الهی و محمدی و عرف و عادات پسندیدۀ مردم افغانستان بود.» هموطن ما در این راه تا جایی پیش می رود که ملت آزادۀ افغانستان را در صفحۀ ۳۳۷ شهکار خویش اهانت نموده و «سوته مسلمان» می خواند.

آقای بایگان در حالی که افغانستان را ساختۀ دست استعمار انگلیس می داند ولی از نظام منحط قبیلوی کشور ما به صورت علنی و آشکار دفاع مي کند.

خلاصۀ سخن اینکه آقای بایگان را که می گویند حدود هشتاد سال عمر داشته و در مسیر زندگی خویش با گروه های سیاسی زیادی از ویش زلمیان و ندای خلق گرفته تا باند حفیط الله امین و گروه طالبان در تعامل بوده و گاهی با مرحومان غبار و محمودی هم نشست و برخاستی داشته است ، ناقدی یافتم نیمه مجذوب ، فاقد مفکوره ، متلون المزاج ، اعصاب خراب ، احساساتی ، از خود راضی ، اندک رنج ، بی اطلاع ، نیمه بیسواد ، هتاک و فاقد فلسفه و خط سیاسی و اعتقادی مشخص و واضحی که بتوان برمبنای آن با ایشان گفتگو نمود.

وقتی نوشتۀ جناب بایگان را از نظر می گذرانی به محصولی بر می خوری که مبتدا خبر را نقض می کند و مقدمه فاقد رابطه ای منطقی با نتیجه است. این در رابطه به محصول بود، اما نویسندۀ محترم رساله به ماشینی می مانند که سیم های برق آن «شارت» شده و چرخهای فرسودۀ آن به صورت غیر منطقی گاهی به این سو و زمانی به آن سمت می چرخند و صدایی بلند ولی ناموزون تولید می کنند.

هرگاه رسالۀ جناب خیر محمد بایگان را برداریم می بینیم که همه خلایق زشت اند و بیگانه و نا بکار و به اصطلاح خود شان «ناروشنضمیر» و در این میان تنها دو شخصیت سیاسی سه دهۀ اخیر کشور اند که می سزد به نام نامی شان نازید! می دانید که این دو سیاستمدار برگزیدۀ جناب ایشان چه کسانی اند؟ الگوی نخستین ایشان حفیظ الله امین نام دارد و مثال اعلای دومی نویسندۀ ما ملامحمد عمر آخند می باشند.

اگر ملت ما دیروز سعادت داشتن رهبران مهربان و دلسوزی چون امین و ملاعمر را داشت! امروز همین ملت از وجود پر فیض «روشنفکران روشنضمیری» چون آقای بایگان برخوردار است ، که عمری طولانی تر از این برایشان آرزو می کنیم!

FacebookTwitterGoogle+Share

دیدگاه

پاسخی مختصر به یک «نقد» — ۱ دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *