قرائتى متفاوت از جايگاه زن در اسلام

Marwaخواجه بشیر احمد انصاری

روز جهانى زن فرصتى را مهيا نمود تا سر مسئله ديگرى را بگشائيم كه مدتى است عده اى از خوانندگان عزيز تقاضا نموده اند تا پيرامون آن بنويسيم. اين مسئله جايگاه زن در منظومه فقهى و اعتقادى مسلمانان است كه از سالها بدينسو بحث روى آن جريان داشته و تنور آن هر روز داغتر شده و بالآخره در مركز گفتمان تمدنى شرق و غرب قرار گرفته است.

مسئله زن در هر مكتب و هر جامعه، و در هر زمان و زمينى در پرتو فلسفه ها، مذهب ها و جوامع مختلف به گونه عليحده طرح و تفسير گرديده و برداشت “مرد” از “زن” هميشه از ايديولوژى و مذهب و سنتهاى اجتماعى و سليقه هاى شخصى رنگ گرفته است.

پيرامون زن و جايگاه او در اسلام از گذشته هاى دور تا لحظه نگارش اين سطور سخنان زيادى گفته شده و هزاران كتاب و مقاله و بحث و درس و سخنرانى بدان تخصيص داده شده است. اما بخش بزرگ آنچه گفته اند و شنيده ايم و خوانده ايم بصورت عموم از دو گرايش رنگ مى گيرد. گروهى اسلام را دينى زن ستيز معرفى نموده اند كه شرق شناسان استعمارى و كشيشان مسيحى در رأس آن قرار دارند. در مقابل، گروهى از مسلمانان اگر نگوئيم از موضعى زن ستيزانه، ولى به جرئت ميتوانيم ادعا نمائيم كه از موضعى مردانه به دفاع از اسلام بر خاسته اند.

بيائيد نخست از خود مسلمانها آغاز نمائيم و سپس به سراغ دشمنان اسلام رويم. اگر به ميراث فرهنگى اسلام مراجعه نمائيم مى بينيم كه دسته اى از فقهاى متقدم ما قرائتى كاملا مردانه از پيام وحى و برداشتى كاملا مذكر از متون دينى داشته اند. اگر قبول نداريد بيائيد ببينيم كه خواجه نصير الدين طوسى از فلاسفه و مفسران بزرگ قرن هفتم هجرى چه ميگويد. طوسى كتابى دارد بنام (اخلاق ناصري) كه در صفحه ۲۱۹ آن مى نويسد: ” در احاديث آمده است كه زنان را از آموختن سورت يوسف منع بايد كرد كه استماع امثال آن قصه موجب انحلال ايشان باشد از قانون عفت، و از شراب هم منع كلى بايد كرد، چه شراب و اگرچه اندك بود، سبب وقاحت و هيجان شهوت گردد و در زنان هيچ خصلت بد تر از اين دو خصلت نبود”. طوسى در صفحه ۲۳۱ همين اثر خويش در بارهء تربيت فرزندان مى نويسد: ” … فرزند بايد از مخاطبه عوام و كودكان و زنان و ديوانگان و مستان تا تواند احتراز كند”. فكر نميكنم كه بطلان سخنان طوسى نيازى به دليل عقلى و يا شرعى داشته باشد و پرداختن به آن چيزى جز ضايع ساختن وقت خواننده نخواهد نبود.

در كتابهاى حديث هم گاهى به سخنان عجيب و غريبى سر مى خوريم. يكى از اين نمونه ها حديثى است كه “حاكم” در كتاب “المستدرك” خود نقل نموده است. اين حديث ميگويد: “لا تعلموهن الكتابة” يعنى زنان را نوشتن تعليم ندهيد. بدينصورت پيامبرى كه پيام آسمانى او با گلواژه (اقرأ- بخوان) آغاز شده، خودش فراگرفتن دانش را براى هر مرد و زنى فرض دانسته و همسرش يكى از دانشمندان بلند آوازه دانش و ادبيات زمانش بحساب مى آيد، مخالف تعليم و تربيت زنان معرفى ميگردد. گرايش زن ستيزانه عرصه ادبيات را هم فرا گرفته و در حالى كه قرآن از زنده به گوركردن دختران با زبانى سخن ميگويد كه شنيدن آن دل آدمى را آب مى كند, شخصى بنام “راغب اصفهانى” مى آيد و در كتاب “محاضرات الادباء” خويش زنده به گور كردن دختران را بزرگ منشى ميداند! تصوير زن در شعر و سخن عده اى از سخنوران حوزه فرهنگى خود ما نيز چندان خوشايند نيست ولى چون به اندازه كافى روى آن كار شده است، لهذا پرداختن بدان چيزى جز تكرار مكررات نخواهد بود.

در اين شكى نيست كه گروه بزرگى از دانشمندان دينى ما قرائتى مردانه از متون مقدس مذهبي داشته اند ولى اگر اين متون را در چهارچوب اصول و ضوابط علمى و اكاديميك گذاشته و در روشنى شرايط زمانى و مكانى و در پرتو”جغرافياى حرف” مطالعه و باز خوانى نمائيم، به آسانى در خواهيم يافت كه اسلام زنان را بسان ساير ستمديدگان و قربانيان تبعيض و تفوق طلبى مورد توجه جدى خود قرار داده است.

قرآن يك چيز ميگويد ولى تأويل جناب ملا صاحب از وحى چيز ديگرى است كه بقول اقبال، هم خدا و هم  جبريل و مصطفى را در حيرت مى اندازد. قرآن مى آيد و در آيه هاى ۴۲ تا ۴۶ سوره آل عمران از فرستادن وحى به مريم و در سوره هاى هود و الذاريات به حضرت ساره و در سوره قصص به مادر موسى سخن ميگويد ولى انديشه رايج در ميان مسلمانها، نبوت را تنها مخصوص مردها ميداند. امام اشعرى  و قرطبي و ابن حجرعسقلانى شارح بخارى و ابن حزم اندلسى، قرنها قبل مريم و ساره و مادر موسى و آسيه را از جمله پيامبران بحساب مى آورند ولى نظريات ايشان در زير انبوهى از ورق و كتاب و ذهنيت غالب جامعه پنهان مانده و فرصت نشر نمى يابد. قرآن مى آيد و از بلقيس (ملكه سبأ) و سلطنت او ياد ميكند ولى ملا صاحب مسجد، زنان را در كنار كودكان و ديوانگان مى نشاند. قرآن کريم، درايت، زيرکي، دورانديشي و مديريت صحيح بلقيس را مي ستايد و واکنش تند و نادرست مردان اطرافي ملکه مذكور را اشتباه خوانده و درنتيجه صلاحيت، تدبير و مديريت زن راتاييد مي کند، ولى ذهنيت جمعى ما، زنان را شايسته هيچ كارى نميداند. پيامبر اسلام خود مديريت شركت تجارتى زنى را بدوش ميگيرد ولى ما زن را عائله يعنى: (باردوش) خطاب مينمائيم. عايشه همسر پيامبر اسلام شبها و روز ها مارش نموده و رهبرى يكى از شاخه هاى بزرگترين كشمكش جهان آن روز را بدوش مى گيرد ولى روحانى ما كوچكترين مشاركت سياسى زن در امر جامعه را حرام مى شمارد. زنى در صدر اسلام در اثناى خطبه نماز جمعه از جايش بر خاسته و بر عمر كه نيرومند ترين دولت آن زمان را رهبرى ميكرد، فرياد مى زند و اشتباهش را اصلاح مى نمايد ولى در همه افغانستان مسجدى يافت نمى شود كه زنى را در آن راه دهند.

زن در جامعه ما سر نوشتى نهايت درد آور داشته و لى از آن هم درد آور تر سر نوشت مذهب بوده است. به اين معنى كه ذهنيتهاى عقب مانده ما دشمنى با اين نيمه مظلوم نوع انسان را رنگ و آب دينى داده و زن را در منگنه سنتهاى رايج اجتماعى گذاشته و طبق دلخواه خويش شكل داده اند. ولى آنچه بنام دين در حق زن اعمال مى شود كارى با دين نداشته بلكه از روابط و مناسبات قبيلوى جامعه ما نشأت نموده است كه دين در زمينه آن پاسخگو نيست. البته اين امر مربوط به افغانستان نبوده بلكه همه قلمرو مسلمانان را شامل مى شود، مربوط به عصر حاضر هم نيست بلكه قرنهاى متمادى را در بر ميگيرد. ولى حساب سنتها را از حساب مذهب و برداشت از دين را از متون ثابت دينى بايد جدا نمود. سنت و مذهب در انديشه عوام الناس در طول تاريخ با هم مخلوط بوده كه مجموعه اى از باور ها و رفتار ها و مناسبات اجتماعى را بوجود آورده و جوامع انسانى در بيشتر حالات اين مجموعه درهم آميخته را بصورت كل مقدس شمرده اند. بيخبر از اينكه اين سنتها از محصولات داخلى جامعه اند و به اسلام مربوط نمى شوند. از همين لحاظ روشنفكران ما كه ميخواهند با خرافات مبارزه كنند با مجموعه اى آميخته از عنعنات اجتماعى و مذهب دست و گريبان مى شوند و در مقابل آنكه ميخواهد از مذهب دفاع كند در كنار آن از سنتهاى منحط اجتماعى هم دفاع مينمايد. بطور نمونه، روشنفكر بعوض چادرى بر حجاب اسلامى حمله ميكند و فرد سنتى بعوض دفاع از حجاب از چادرى و دلاق به دفاع بر مى خيزد و هر شكل ديگر لباس اسلامى را منكر مى شود.

ذهنيت رايج در حوزه حقوق زنان بيشتر از تلقى هاى شخصى و عوامانه نيمچه ملاهاى ما نشأت ميكند. تصور عوامانه از دين در اين دو حكايت معروف بصورت بسيار روشنى جلوه ميكند. ميگويند آخندى بر منبر ايستاده و آيت ۸۵ سوره اعراف را قرائت مينمود كه ميگويد: ” و لاتبخسوا الناس اشيائهم و لا تفسدوا فى الارض” كه به معنى ( ناقص مدهيد متاع مردم را و فساد مكنيد در زمين) است, اينطور ترجمه مينمود: اى مردم هرگاه كه ناس “نصوار” كشيديد آنرا در زمين تف نكنيد!!! و ديگرى با سوز و گداز ميگفت: اى خلكو! چشتن تعالى په پنج كتاب كي دا حديث اچولي ده: “چند كنى جان و دلم را كباب” مطلب دا دى چه شه كوي او بد مكوي. آيا تصور ميكنيد كه چنين طرز تلقي و فهم و برداشتى از دين قادر خواهد بود تا افرادى بهتر از ملا عمر به جامعه تقديم كند!؟ من تصور نميكنم شما اختيار داريد.

اينكه چرا مؤسسات سنتى آموزش دينى در صد سال گذشته مبارزانى چون مولوى محمد سرور واصف، مير قاسم خان، مولوى عبدالرب، ملا فيض محمد كاتب، ملا عبدالحق و امثال ايشان را بوجود آورد كه پيشرفته ترين نهضت سياسى زمان شانرا رهبرى نمودند ولى صد سال بعد نهاد هاى عنعنوى آموزش دينى ما ، ملا عمر و ملا مشر و ملا ترابى و مولوى خالص و امثال ايشان را بما پيشكش نمود؛ پرسش بزرگى است كه پاسخ مى طلبد.

 

***

 

Women-firefighter  بخش دوم تصويرى كه از زن در پرتو اسلام داده شده است به غير مسلمانان و يا دشمنان اسلام بر ميگردد. امروز از لهجه رسانه هاى گروهى غرب و انديشه مسلط بر روند موضعگيرى هاى بزرگ اين كشور ها بر مى آيد كه يكبار ديگر قرعه دشمنى غرب بنام اسلام برامده و مسيحيت رسمى دست در دست نژاد سفيد انگلوساكسون گذاشته و هردوى شان با نظام سرمايه دارى در همسويي كامل قرار گرفته و مثلثى را ساخته اند كه به چيزى كمتر از كوبيدن همه فرهنگها، همه اديان، همه تمدنها و همه ايديولوژى ها قناعت ندارند. يورش سختى كه امروز بر اسلام برده مى شود تنها مى تواند در چهارچوب برنامه بزرگى مطالعه شود كه سرزمين نفت خيز و استراتيژيك جهان اسلام را از قزاقستان گرفته تا الجزاير در محراق توجه خود قرار داده است. از طرف ديگر تجربه صد سال اخير غرب با شرق و اروپا با جهان اسلام ميگويد كه نهضتهاى آزاديخواهى عليه استعمار غربى (سوسيال امپرياليزم و كپيتال امپرياليزم) در امتداد خط مراكش– اندونيزيا، در اين صد سال اخير بيشتر رنگ و صبغه اى دينى داشته است. امير عبدالقادر جزايرى، عبدالكريم خطابى، مهدى سودانى، عمر مختار، سيد جمال الدين افغانى، ابراهيم بيگ، انورپاشا، مير مسجدى، ملا مشك عالم و امثال آن نمونه هاى بارز مبارزه عليه استعمار در زير پرچمى بوده اند كه از ذخيره فنا نا پذير توكل، مجاهدت، استقامت، آزادى و معنويت دينى زاد مى گرفتند.

يورش سخت و تهاجم ظالمانه اى كه امروز اسلام بدان مواجه است هدفش چيزى جز محروم كردن شرق از همين ذخيره گاه بزرگ معنوى و استرايژيك نيست. ناگفته نماند كه ايجاد گروه زن ستيز و مدنيت سوز طالبان هم جزء همين برنامه بزرگ بود. امروز همه شاهد هستيم كه طالبان بجاى آنكه ازطريق كانالهاى جاسوسى و استخباراتى دعوت شوند، از طريق ستره محكمه آقاى كرزى دعوت به همكارى مى شوند كه هدف آن چيزى جز مشروعيت و اعتبار دينى بخشيدن براى اين گروه درنده و وحشى و  متعصب نيست.

اما نخستين مسئله اى كه از عصر استعمار كهن بدينسو بر سر آن هياهو افگنده اند مسئله تعدد زوجات و يا چند همسرى در اسلام است. كسانى كه در اين باب بر اسلام خورده گرفته اند، در گذشته و حال بيشتر شرق شناسان استعمارى ، كشيشان سياستمدار و سياستمداران كشيش بوده اند. شگفت اينكه اين تير از كمان كسانى بر مى خيزد كه زن را شبيه به شيطان دانسته ، ازدواج را گناه پنداشته و پاكى را در مجرد زيستن تصور مينمايند. امروز اين هياهو چنان بلند برپا است كه نزديك است تلقى كليسا از زن و انديشهء مجرد زيستن انسان را كه با توليد نسل آدمى در تضاد است كاملا از ياد ها محو نمايد.

در ميان فيمينستها و در متن جنبش رو شنفكرى افغانستان هم از تعدد زوجات زياد سخن برده ميشود، غافل از اينكه مسئله چند همسرى از جمله مسايلى است كه نميتوان آنرا خارج دايره زمان و محيط مطالعه نمود. مشكل رو شنفكران ما در اين است كه از اينسوى تاريخ به تعدد زوجات مى نگرند، اگر آنها از آنسوى تاريخ به اين پديده نگاه كنند، خواهند ديد كه در جامعه اى كه حد و مرزى براى همسران نبود، تحديد همسر به چهار و اينكه چون نمى تواند انصاف را رعايت نمايد به تك همسرى رضايت دهد، به معنى تعدد نه، بلكه به معنى تحديد بوده است. در جمله اديان بزرگ ابراهيمى (يهوديت ، مسيحيت ، اسلام)، اسلام نخستين دينى بود كه حدى بر تعدد همسران گذاشت ولى با شيوه اى كه نميخواست بنيان خانواده ها را ويران نموده و خانه ها را بر سر ساكنان آن فرو نشاند. اسلام كار ديگرى كرد كه لايق شأن آئين بزرگى بود. آري! قرآن آمد و بر دروازه تعدد همسران قفل سنگين عدالت را كوبيد. زيرا از نظر اسلام، انقلاب و دگرگونى پايدار اجتماعى انقلابى است كه بصورت شتابزده پياده نشده و عنصر اجبار و اكراه در آن دخيل نباشد تا وحشت و بيگانگى و تفرقه ايجاد نكند. در جامعه اى كه عده اى از مردان آن بيست و سى و پنجاه زن در قيد نكاح خويش داشتند و مسئله چند همسرى نه تنها در عربستان كه در هيچ گوشه دنيا نه از طرف مردان و نه هم از سوى زنان چيز بدى بحساب مى آمد – تا اندازه اى كه زن اول به طلبگارى زن دوم مى رفت- در چنين جامعه اى اسلام آمد و در آيت سوم سوره نساء گفت كه شما نميتوانيد بيشتر از چهار همسر داشته باشيد ولى مشروط بر اين كه عدالت را مراعات نمائيد. ولى باز در آيه ۱۲۹ همين سوره به صراحت تأكيد نمود كه شما در اين مسئله به هيچ صورتى نميتوانيد عدالت را مراعات نمائيد. اين روان شناسي وحي است كه با نفي پديده ي چند زني ميان اعراب مي گويد: “و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء ولو حرصتم”. يعنى: شما هرگز نمي توانيد ميان زنان به عدالت رفتار كنيد، هرچند راغب و حريص بر عدل هم باشيد. از نظر قرآن دل با آنكه پهنايي فراختر از زمين و آسمان دارد ولى نميتواند دو عشق و دو محبت را در اقليم خود راه دهد. مسير حركت احكام در اسلام از تك همسرى خبر ميدهد و ما تا زمانى كه مسير حركت احكام و ديناميسم درونى قرآن را در نيابيم درك ما از اسلام ناقص خواهد ماند. روش اصلاحى اسلام  تقاضا مينمود تا سنت چند همسرى را بسان پديده هاى اجتماعى ديگرى كه هزاران سال در اعماق تاريخ و جامعه ريشه داشت و مردم نسل در نسل آنرا بميراث برده و بدان عادت كرده بودند، از راه تدرج و رفورم گام به گام دگرگون سازد. اصول ايديال اسلام در زمان پيامبر نازل شد و اين وظيفه مسلمانها بود تا بوسيله همين اصول بمقابله سنتهاى منحط و ارتجاعى بر خيزند و جامعه اسلامى را هر روز يك قدم به استقامت جامعه آيديال اسلام نزديكتر سازند. پيامبر اسلام خوب مى دانست كه دگرگون كردن سنتهاى جامعه و بهتر كردن اوضاع زنان نيازمند زمان است و اين دلهره از لابلاى خطبه وداعيه ايشان در حج، و آخرين سخن او در بستر مرگ به وضوح احساس ميگردد.

آري! يكى از ويژگيهاى اسلام، اصلاح تدريجى روابط اجتماعى بود كه مبتنى بر پيگيرى رفورم هاى “گام به گام” با در نظر داشت شرايط و محدوديتهاى زمانى و مكانى جامه عمل مى پوشيد. اسلام با اعلام برابرى و تساوى انسانى مرد و زن جنبش پيشرفته رهائى زنان بود كه فمينستهاى مسلمان بايد با همان آموزه هاى متعالى در برابر سنتهاى ادوار قبيلوى و برده دارى بايستند. به نظر نويسنده اگر اين سير تكاملى آزاديخواهانه پيامبر ادامه مى يافت و بدست نظام قبيلوى بنى اميه ترور نمى شد ما چه كه حتى بشريت امروز كمتر مشكلى ميداشت.

اينكه امروز چند همسرى بعنوان پديده اى نا پسند خوانده مى شود، اين نه از بركت مسيحيت است نه از طفيل فيمينيسم و نه هم برخاسته از انديشهء ماركس و هيگل بلكه محصول تحولى است كه هم در زندگى اجتماعى و اقتصادى و هم در انديشه جمعى بشر رخ داده است. مثال ديگر اين تحول بردگى است كه تا همين يكصد و پنجاه سال گذشته در تمام دنيا مورد تأييد بود و حتى فيلسوفان بزرگ در تأييد آن رساله ها نوشتند ولى امروز زشت ترين و قبيح ترين پديده در هستى بحساب مى آيد. اگر متون مقدس اديان زمينى و آسمانى جهان و يا ادبيات ملل و متون روايى آنها را مطالعه نمائيم عناصر مشتركى را در تمامى آنها خواهيم يافت. فرهنگ زن ستيزى هم تنها مختص به شرقى ها و مسلمانها و عربها و يا ساكنان سرزمين ما نبوده بلكه جزء فرهنگ جهانى است.

مشكل بزرگ روشنفكران ما در اين است كه دوره ها و محيطهاى ديگر را با نگاه زمان و محيط خود شان مى نگرند و مى سنجند. در اينجا نظر خواننده را به حكايتى جلب مينمايم كه تفاوت دو زمان و دو محيط را ميتوانيم در آئينه آن مشاهده نمائيم. در كتابهاى تفسير و حديث و همچنان كتاب “الاستيعاب” و “اسد الغابه” و “الاصابه في تمييز الصحابه” حكايتى را از عيينه بن حصن (خان قبيله فزاره) آورده اند. قبل از اينكه به اصل حكايت بپردازيم بايد ياد آور شويم كه در محيط عربستان قبل از اسلام بيشتر از ده گونه ازدواج رايج بود كه يكى از اين نوع ازدواجها تبادله همسران بود. به اين معنى كه احمد همسرش را به محمود مى سپرد و محمود به احمد. ميگويند كه روزى خان قبيله بدوى فزاره بدون اجازه داخل خانه پيامبر شده و ديد كه پيامبر و عائشه نشسته اند. پيامبر از خان صاحب پرسيد كه شما هنگام ورود به خانه هاى مردم چرا اجازه نمى گيريد؟ خان گفت كه من هيچگاهى هنگام داخل شدن بر خانه افراد هم قبيله خود (مضر)، اجازه نخواسته ام (يعنى با افراد قبيله خود، خودمانى برخورد ميكنم). سپس رو بطرف پيامبر نموده و گفت كه اين زن كيست؟ پيامبر فرمود اين عائشه است. خان صاحب در مقابل گفت: اى محمد بيا كه همسران خود را تبادله نمائيم. پيامبر گفت كه آنچه تو از آن حرف مى زنى در اسلام حرام قرار داده شده است. عائشه پرسيد كه اين مرد كيست؟ پيامبر گفت: اين احمق، خان قبيله فزاره است كه با چنين حالى كه است، افراد قبيله اش از او اطاعت مينمايند! حال روشنفكر ما مى آيد و توقع دارد كه افرادى چون عيينه يك شبه به مرحله تك همسرى رسيده و همه ايديالهاى اسلام و ايديالهاى قرن بيست و يكم را در خود پياده نمايد.

در اينجا فراموش نبايد كرد كه ايديال هاى اسلام، ايديال هاى ثابت و غير تحول اند اما واقعيتهاى جامعه نميتواند ثابت باشند. باز هم ياد آور مى شويم كه تا زمانى كه واقعيتهاى اجتماعى زمان نزول قرآن را در كنار ايديالهاى اسلام  قرار ندهيم تصور درستى از دين نخواهيم داشت.

زندگى خصوصى و خانوادگى پيامبر اسلام مسئله ديگرى است كه از دير زمانى در دايره نقد كشيشان و پيروان و شاگردان ايشان قرار گرفته است. بر اساس تمامى روايتهاى تاريخى اى كه از طرف مسلمانان و غير مسلمانان ذكر گرديده است، پيامبر اسلام تنها در هفت سال اخير زندگى شان بيشتر از يك همسر داشته اند. از جمله همسران پيامبر به جز عائشه صديقه ديگر همه، زنان بيوه، كهنسال، از پا مانده، اولاد دار و بى سرپرستى بودند كه حتى كسى حاضر نمى شد با عده اى از آنها ازدواج كند. چنانچه اين زنان يا خود خواستار همسرى با پيامبر شده بودند و يا اينكه با رضا و رغبت كامل خويش اين پيوند را پذيرفته بودند، تا آنكه در سال ششم، هفتم و هشتم هجرى قرآن كريم هم براى پيامبر و هم براى ساير مسلمانان حدى را گذاشت. به هر حال مسئله چند همسرى پيامبر اسلام و سن عائشه كه ميگويند هنگام ازدواج نه ساله بوده است تقاضاى مقالهء عليحده اى را ميكند كه اميد است بتوانيم در آينده نزديك به آن بپردازيم. ولى حالا همين قدر ميگوئيم كه بر اساس تحقيقى كه اين نويسنده انجام داده و بر اساس روايات امام طبرى و ابن هشام و احاديث پيامبر و واقعات مختلف آن زمان، عائشه صديقه هنگام ازدواج هفده ساله و يا نزده ساله بوده اند.

به هر حال تاريخ، محمد را بهتر از كشيشان مسيحى و شرق شناسان استعمارگر مى شناسد. ولى جاى خوشى و مسرت است كه كسى حتى در غرب به سخنان اين كشيشان گوش نمى دهد زيرا انسان كم هوشى هم ميداند كه اگر از اين حضرات پيروى نمائيم، و زن را همرديف شيطان دانسته و همچو كشيشان هيچگاهى با او ازدواج نكنيم ديگر انسانى در زير اين گنبد گردون باقى نمانده و نسل بشر بسان دايناسور منقرض خواهد شد.

همچنان زنان همعصر پيامبر، محمد را بهتر از كشيشان و شرق شناسان قديم و جديد مى شناختند و از همينرو نخستين انسانى كه به او ايمان آورد زن بود، اولين فردى كه در زير تازيانه اشراف قريش در دفاع از آئين او مظلومانه جان باخت زن بود، و نخستين كسى كه در سخت ترين جنگها بيشتر از هر فرد  ديگرى در دفاع از او جراحت برداشت او هم زن بود.

Womenزنان همعصر پيامبر-آنهائى كه خانواده هاى مرفه و ثروتمند و اشراف خويش را رها نمودند تا در كنار پيامبر و ياران او سكونت اختيار نمايند- پيامبر و دين او را بهتر از هر كس ديگرى مى شناختند.

حال بيائيد از اين كشيشان سياستمدار و سياستمداران كشيش و مزدوران ايشان در جهان اسلام بپرسيم كه در مورد ابراهيم و اسحاق و يعقوب و سليمان عليهم السلام چه ميگوئيد؟ آيا همين انجيل نيست كه تعداد زنان سليمان را هفتصد زن ميداند؟! در مورد داود چه ميگوئيد كه بنا بر كتاب خود تان صد زن نكاحى داشت؟ ولى آنچه مسيحى ها و يهودى ها ميگويند ارتباطى به دين شان ندارد زيرا در تمام تورات و انجيل يك كلمه هم نيامده كه چند همسرى را منع كرده باشد، بلكه انسان مسيحى در تحت تأثير اوضاع و شرايط و فرهنگ جامعه اش به اين مرحله رسيده است. آخر آيا همين كشيشانى كه در غرب بر اسلام مى تازند همتايان شان  فعلا  در افريقا ده و دوازه زن در حباله نكاح ندارند؟!

اگر به جامعه خود ما نگاه كنيم مى بينيم كه رسانه هاى گروهى و محافل روشنفكرى ما در بيشتر حالتها سخنان رسانه هاى نيرومند خبرى را نشخوار مينمايند. در همين چند روزى كه گذشت زنى بنام (تيرى شايوو) پس از مبارزه طولانى با مرگ در امريكا پدرود حيات گفت. شنيديم كه كاغذ پاره هاى زيادى در كابل صفحات نخست شانرا براى اين خبر تخصيص دادند بى خبر از آنكه اين حادثه در امريكا با مسايل حقوقى و اجتماعى مهم اين كشور گره خورده و مسايل زيادى بر آن مترتب مى شود. اگر (تيرى شايوو) در بستر گرم شفاخانه هاى مجهز امريكا پدرود حيات گفت، در كشور ما هر ماه هزاران زن در بستر ولادت و يا ده ها بيمارى ديگر مظلومانه جان ميدهند ولى نه تنها كه كسى به داد شان نمى رسد كه اطلاعى هم از آنها در دست نيست. در رابطه با نظام حقوق زن در اسلام هم گفته مى توانيم كه اكثريت روشنفكران ما بجاى آنكه خود را زحمت داده و يكى دو كتابى را در اين خصوص مطالعه نموده و به مصادر اساسى دين و مقاصد اصلى فقه و فلسفه شريعت مراجعه نمايند، افكار ديگران را طوطى وار تكرار مينمايند. يكى از اين روشنفكر نماهاى نيمه مترقى اى كه عادت كرده است لقبى اكاديميك را در پيشوند اسم خويش خلانده و با زحمت فراوانى آنرا با خود مى كشد تا به مردم القا كند كه گويا “محقق بُوَد و دانشمند”، چندى قبل در رابطه با حقوق زن مطالبى را از اينجا و آنجا در كنار هم رديف كرده و صفحاتى را سياه نموده و بجاى آنكه حساب عنعنات را از دين، و آئين وحى را از آئين قبيله جدا سازد، بر اسلام تاخته است، غافل از اينكه هر ادعايى را دليلى بايد، و بيخبر از اينكه ديگر وقت آن گذشته است كه كسى بتواند شرمگاه عقده و كينه و جهالت خويش را با القاب پر طمطراقى ستر نمايد.

من مى دانم كه موسم، موسم حمله بر اسلام است و هر كه در اين راه قدمى ميگذارد سود فراوانى بدست آورده و دروازه هاى ثروت و قدرت و شهرت برويش گشوده شده ويا اسمش در سرخط رسانه هاى نيرومند و ذيغرض جهان نشرمى شود، ولى در كنار همه اين فرصتها و “امتيازات” يك نكته را هميشه بايد در خاطر داشت كه در مسير تاريخ پر فراز و فرود اسلام شاخهاى بسيار نيرومندى در صخره اين دين شكسته است.

بزرگترين جنايتى كه در اين صد سال اخير در حق مذهب در افغانستان صورت گرفت، اين بود كه متوليان امر مذهب و يا آنهايي كه خود شان را زبان اراده الهى و صورت مجسم دين مى پنداشتند، دين خدا را در جهت منافع زمامداران، زورمندان و ثروت اندوزان و در جهت نهادينه ساختن عنعنات پسنديده و نا پسند اجتماعى تفسير نمودند.

در مقابل اين گروه، ما روشنفكرانى داشتيم كه دل شان بحال وطن و مردم شان مى سوخت ولى آنها هم جنايت ديگرى را مرتكب شدند. جنايت اين دسته در اين بود كه اين قرائت رسمى، ظالمانه و نادرست از آئين وحى را پذيرفتند و گذاشتند كه نهاد زور و زر، ستم قومى و جور طبقاتى و بى عدالتى اجتماعى را شرعا نهادينه سازد. روشنفكر سوسيالست ما بجاى آنكه در جستجوى ريشه كن كردن بى عدالتى اقتصادى افتد در جان دينى افتيد كه سلسله جنبان آن يكى از يتيمان گوسفند چران وادى هاى مكه بود, پيروانش همه غلامان و كودكان و بينوايان و دشمنانش همه زورمندان و ثروت اندوزان و كتابش سراسر جنگ عليه فرعون و قارون و استبداد و استثمار. آنكه در انديشه بر داشتن ظلم و تجاوز قومى و نژادى بود او هم در جان دينى مى افتد و بر پيامبرى مى تازد كه در اوج قدرتش، بر هويت قومى بلال حبشى و سلمان فارسى و صهيب رومى از ته دل احترام ميگذاشت و دولتش نمايندگان همه قاره هاى مسكون آن دوران را در دل خود جا داده بود. راهي را كه فرا روى بشريت گشود چنان جاذبه داشت كه سياهان امريكا اين قربانيان ستم و تبعيض و تعصب ، پس از مرور چهارده قرن، آمال و آرزو هاى خود را در آن جستجو نموده و هر روز فوج فوج بدان رو مى آورند. اگر ما نمى توانيم اين حقيقت را درك كنيم ، محمد على كلى و مالكوم اكس و فراخان و هزاران سياهپوست ديگر آنرا سالها قبل درك كرده اند.

زن و مسئله او يكى از اين مسايلى است كه تا هنوز بصورت درستى درك نشده است. حبيب الله خان مى رود و ده ها زن مسلمان را در قيد نكاح “صحيح” و “شرعى” خود در مى آورد ولى فرزند او مى آيد و تعداد همسران را محدود مى سازد. اما ببينيد كه جناب ملا صاحب در اين ميان چه ميكند؟ او مى رود تا خطبه نكاح سراج الملة و الدين را با قلقله و طنطنه خاصى قرائت نمايد ولى در برابر پسر او شمشير ميكشد. ملا صاحب نمى گويد كه از نظر فقهى كه او بدان معتقد است چه كسى مجرم بحساب مى آيد؟ كسى كه براى حلال حدى ميگذارد و يا شخصى كه باب حرامى را باز ميگشايد.

در تاريخ مبارزات سياسى افغانستان يكى از وجوه تجربه غلط كه تا هنوز كسى حاضر نيست آنرا بپذيرد و بدان اعتراف كند همانا دين ستيزى هاى ناحق و فرهنگ زدايي هاى بى لزوم بود كه بجاى استفاده از عنصر پويا و رهائى بخش دين، آنرا براى زور و سخنگويان زور رها نمودند و گذاشتند كه اسلام آزادى به اسلام تأييد كننده اسارت، حفظ كننده اسارت و تربيت كننده جامعه براى اسارت تبليغ شود. در تجربه روشنفكرى افغانستان مخالفت با مذهب همراه با اصلاحات شتابزده و خام امان الله خان مرحوم شروع شد و مخالفت با دين از همان وقت جزء جدايي نا پذير مبارزه سياسى شد. گريه آور اينكه اگر به پيام و مرام روشنفكران اين دوره نگاهى بيندازيم مى بينيم كه همه بر خاسته از متن دين بوده است. خيانت نكردن، براى عدالت مبارزه كردن، به مقوله هاى بزرگ انسانى احترام گذاشتن، در مقابل ظالم ايستادن، تساوى خواستن… از شعار هاى عام جنبش روشنفكرى ما بحساب مى آمد. فاجعه اين روشنفكران در اين بود كه پندار هاى شان دينى ولى شعار هاى شان ضد دين بود و در مقابل اين گروه، قشرى در زواياى دربار خوابيده بود كه پندار و اعمال شان ضد دين اما شعار و حرف شان كاملا دينى بود.

امروزهم هيچگونه گفتمانى در ميان قشر سنتى و روشنفكر ما ديده نمى شود و اگر گاهى چيزهايى هم بچشم مى خورد بيشتر شباهت به گفتگوى گنگ ها دارد كه هيچ طرفى حرف طرف مقابل را نمى فهمد. روشنفكران ما جامعه و سنتهاى آنرا نمى توانند درك كنند و سنتى هاى ما از درك مقتضيات عصر و فهم زبان زمانه عاجز اند. روشنفكران ما با جامعه شان و سنت گرايان ما با زمان شان سر جنگ گرفته اند.

در پايان بايد ياد آور شد كه نه سنتهاى منحط و ارتجاعى و نه هم شعار هاى وارداتى فريبنده كه در پشت آنها چهره زشت ضد معنويت و انسانيت و استقلاليت و حرمت و عفت ستر اخفا شده است ميتواند گره از مشكل زنان ما بگشايد. فرهنگى كه زن را از حق داشتن اسم فاميل محروم كرده و منفور خدا و عامل فساد و مجرم اصلى رانده شدن آدم از بهشت معرفى مى نمايد، نميتواند مورد پسند انسان عاقل قرن بيست و يكم قرار گيرد.

عنصر دين در راستاى تحقق عدالت و مساوات انسانى ميان زن و مرد خيلى ضرورى است. زيرا در زير سقفى كه در آنجا نه پوليس است و نه قاضى و محكمه و قانون و شاهد، دين يگانه نيروئي است كه ميتواند انسان را كنترول نمايد. آرى! در فقدان دين هيچ چيزى نتوانسته است جلو ده ها هزار پدرى را بگيرد كه هر سال در امريكا بر دختران خورد سال شان تجاوز ميكنند و يا مانع برادرانى شود كه خوهران شانرا هتك حرمت مينمايند. خلاصه چه چيزى مى تواند مانع فروريزى خانواده ها شود، خانه هايى كه بر سر مليونها كودك بى سرپرست، مليونها نوزاد بى پدر، مليونها زن و شوهر ديوانه ، اعصاب خراب و بيمار فرو مى ريزند و خون و دشمنى و توطئه و تباهى بر جا گذاشته و هزاران مشكل براى جامعه ايجاد ميكنند. اگر باور نداريد به احصائيه هاى وزارت عدليه امريكا در اين خصوص مراجعه نمائيد كه آمار تكان دهنده آن مو را در بدن راست مينمايد!

FacebookTwitterGoogle+Share

دیدگاه

قرائتى متفاوت از جايگاه زن در اسلام — ۱ دیدگاه

  1. دکتر صاحب گرامی سلام وعرض ادب دارم به دید بلند وتوضیح عالمانه تان !
    الحق که تفسیراز متون دینی توسط دین داران متعصب که به گفته حضرت اقبال خدا وجبریل ومصطفی را در حیرت می اندازد.
    ودر ضمن ادعاهای دروغین دین ستیزان وطاعنان دین گریز را نیز از اعمال شان به وضاحت می توان دریافت .
    کشیش ویا دانشمند امریکایی می آید از وضعیت زن در افغانستان دفاع می کند وبه گفته شما بعد از ۱۴۰۰ سال برای عایشه صدیقه اشک تمساح می ریزند ، نمیدانم چرا یکبار سر در گریبان خود شان نمی کنند که زن ها از بی سرپرستی وبی خانوادگی رو به فحشا می آورند.
    توجیه علمی در باب شاه امان الله وحبیب الله پدر شان داشتید ، درعین که کوتاه اشاره فرمودید نهایت پر مغز ومتن دلکش بود.
    دین داران ویا به گفته های خود شان نماینده های خدا در روی زمین (وارث انبیاء) دین را مطابق ذوق شاه وقدرت وپول تفسیر کردند که تفسیر حسینی نمونه خوبی بر این مدعی است.
    دین ستیزی مفسرین گذشته که کهنه ترین وقدیمی ترین تفسیر به حساب می آیند ، محققین تازه وهم عصر ما مقدس می دانند وسخن هریک از نویسنده ها ویا فقیهان را برابر با سخن پیامبر اسلام ص می دانند ، بی خبر از اینکه شخصیت هیچ کس جز پیامبر پشتوانه سخنش نیست وسخن هیچ کس به جز از سخن خدا ورسول بدون دلیل قابل قبول نیست.
    درود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *