نیم نگاهی به حزب التحریر

خواجه بشیر احمد انصاریNabahani

آخرین نهادی که مسلمانان آن را خلافت می پنداشتند و به نامهای «امپراطوری عثمانی» و «دولت علیه عثمانیه» شناخته می شد، در سال ۱۹۲۴ میلادی فرو ریخت. سقوط این دستگاه کهن واکنشی را در سراسر جهان اسلام بر انگیخت و باعث ظهور جنبشهایی در شرق و غرب جهان اسلام گردید. چهار سال بعد از این سقوط بزرگ (۱۹۲۸ میلادی) جنبش اخوان المسلمین در مصر تأسیس گردید، هفده سال بعد از آن (۱۹۴۱ میلادی) جماعت اسلامی پاکستان پا به عرصه وجود گذاشت، و پس از گذشت بیست و نه سال از آن حادثه (۱۹۵۳ میلادی) گروهی به نام حزب تحریر از سوی یک قاضی فلسطینی به نام تقی الدین نبهانی در فلسطین تأسیس گردید. اندیشه های جماعت اسلامی و رهبر آن مرحوم مودودی به علت نزدیکی جغرافیایی و افکار حسن البنا و سید قطب به علت تأثیر پذیری دانشجویان افغانستان از آنها در مصر وارد افغانستان گردید. در این میان نقش مترجمان ایرانی را نیز نمی توان نادیده انگاشت؛ مترجمانی که ادبیات این جنبشها را به فارسی ترجمه می نمودند و نظر به مشترکات زبانی و فرهنگی افغانستان و ایران این افکار وارد افغانستان می شد تا عطش جوانان تشنه کامی را فرونشاند که هوای تغییر در سر و آتش دین در دل داشتند. در این میان صدای مرحوم تقی الدین نبهانی و ادبیات سیاسی او تا همین چند سال اخیر مخاطبی در افغانستان نیافت.

اگر نهضتهای اسلامی بر امر سیاست و حکومت تأکید فراوان نموده و برخی از این جنبشها ابعاد دیگر دین را در برخی از موارد فراموش نموده اند، حزب تحریر سیاسی ترین این جریانها به حساب می آید. حزب تحریر خود را حرکتی کاملا سیاسی دانسته و مهمترین اصلی که بر آن تأکید می نماید خلافت است. آقای نبهانی به صراحت اعلام نموده است که تعلیم و تربیه و وعظ و ارشاد و امر به نیکی و نهی از بدی و تأکید بر فضیلتهای اخلاقی وظیفه حزب او نبوده، بلکه آنچه رسالت ایشان می باشد دعوت برای احیای خلافت است و بس. تو گویی خلافت عصایی است جادویی که با آمدن آن تمامی مشکلات جامعه حل خواهد گردید. تو گویی جن و انس تنها بخاطر تأسیس خلافت آفریده شده اند. تقی الدین نبهانی در صفحه ۱۸ رساله «التکتل الحزبی» خویش به صراحت می نویسد: «ان الأمم لا تنهض بالاخلاق وانما بالعقائد وبالافکار التی تحملها وبالانظمه التی تطبقها» به این معنی که امتها بر مبنای اخلاق پیشرفت نمی کنند بلکه در اثر افکار و اندیشه هایی که حامل آن اند و نظامهایی که آن را تطبیق می نمایند، ترقی می نمایند. در صفحات ۲۶ و ۲۷ رساله «منهج حزب التحریر» که از منشورات اساسی این حزب می باشد آمده است: «فالدعوه الی الاخلاق الفاضله لیست دعوه لحل قضیه المسلمین المصیریه» یعنی دعوت به فضایل اخلاقی دعوت برای حل مشکل اساسی مسلمانان نیست. در همین رساله باز تکرار شده است که حزب تحریر دارای رویکردی سیاسی است نه تعلیمی و وعظی و ارشادی و اخلاقی.

نا دیده انگاشتن و یا کم توجهی به اصول اخلاقی یکی از انتقاد هایی است که به این حزب بر می گردد. اگر قرار باشد که متود انقلاب پیامبر اسلام اساس کار قرار گیرد، طوری که همه مدعی آنیم، پس باید دانست که پیامبر خود فرموده است «انما بعثت لأمم مکارم الاخلاق» یعنی من فرستاده شده ام تا فضیلتهای اخلاقی را به پایه کمال برسانم. در اینجا «انما» اداة حصر است تو گویی پیامبر می گوید که من تنها به همین منظور فرستاده شده ام. قرآن هم در این باب می فرماید: «و انک لعلی خلق عظیم». یعنی تو دارای اخلاق بزرگی هستی. در اینجا می بینیم که نمی گوید تو دارای خلافت عظیم و حکومت عظیم و فلسفه سیاسی عظیم هستی بلکه بر اهمیت جنبه های اخلاقی رسالت پیامبر تأکید می نماید. زمانی که جعفر ابن ابی طالب نزد نجاشی رفت، نجاشی از او پرسید شما کیستید و پیامبر تان چه کسی است. تعریفی که جعفر از پیامبر و رسالت او نمود تنها بر هویت اخلاقی او و رسالتش اشاره داشت که تفاصیل آن را می توان در کتابهای سیرت جستجو نمود. اخلاق اساس جوامع و زیر بنای تمدنها و اصولپایه حکومتها است که حد اقل آن را در جوامع امروزی قانون نامند. به نظر من حل مشکل اساسی مسلمانها رابطه به اخلاق دارد، پیش از اینکه به چیز دیگری ارتباط داشته باشد. پیامبر اسلام در عصر مکی همه تلاش خویش را در جهت تربیت اخلاقی و اعتقادی یارانش متمرکز ساخته بود زیرا می دانست که دولتی و تمدنی و جامعه ای را که مد نظر دارد ممکن نیست در غیاب اخلاق ایجاد گردد.

حزب تحریر در مسیر داعیه خلافت تا حدی پیش می رود که تمامی جهان اسلام را «دار الکفر» می خواند، سخنی که از شنیدن آن مو در بدن راست می گردد. مرحوم نبهانی در صفحه ۲۴۸ جلد دوم رساله «شخصیت اسلامی» خویش به صراحت می نویسد: «فان جمیع بلاد المسلمین الیوم هی دار كفر» یعنی تمامی سرزمین های مسلمانان امروز دارکفر به شمار می رود. حزب تحریر متوجه نیست که چه امور خطرناکی بر این فتوا مترتب می گردد، اموری که کتابهای فقهی به تفصیل از آن سخن گفته اند.

خلیفه ای که از دیدگاه حزب تحریر می تواند مشکلات جهان اسلام را از طنجه تا جاکارتا حل نماید فردی است که حتی پنج تن می توانند او را بر کرسی خلافت جهان اسلام بنشانند تا از یکهزار و سه صد ملیون انسان روی زمین نمایندگی نماید. مرحوم نبهانی در صفحه ۴۷ جلد دوم، رساله شخصیت اسلامی خویش می نویسد: «فلا یشترط عدد معین فیمن یقومون بنصب الخلیفة، بل أی عدد بایع الخلیفة، وتحقق فی هذه البیعة رضا المسلمین بسكوتهم أو باقبالهم على طاعته بناء على بیعته، أو بای شئ یدل على رضاهم، یكون الخلیفة المنصوب خلیفة المسلمین جمیعا ویكون هو الخلیفة شرعا ولو قام بنصبه خمسة أشخاص». یعنی: در امر تعیین خلیفه شمار رأی دهندگان برای خلیفه شرط نیست، هر تعدادی که به خلیفه بیعت نماید و بقیه مسلمانان سکوت اختیار نمایند و یا آنکه از او اطاعت نمایند، و یا آنکه کاری انجام دهند که به رضائیت شان دلالت نماید، آن مرد خلیفه شرعی تمامی مسلمانان خواهد بود ولو که تنها پنج تن او را نصب کرده اشند». این سخن نبهانی مرا به یاد افرادی افگند که در سالهای اخیر جهاد افغانستان ساحه ای را در صوبه سرحد پاکستان و شاید منطقه «باره» خریده و خلافت اسلامی خویش را در آن اعلام نموده بودند. قبایل اطراف، علیه آن خلافت اعلام جنگ داده خلیفه فلسطینی و نائب سودانی او را به قتل رسانیده و خلافت آنها را منهدم نمودند. من یقین دارم که تعداد کسانی که او را تعیین کرده بودند بیشتر از پنج تن بودند و علامتی که مسلمانان خلافت او را نپذیرند هم ظاهر نشد، پرسش اینست که نمی دانم حزب تحریر کجا بود تا به نصرت آنها شتافته و جلو یاغی ها و باغی های قبایل را بگیرد و آن خلافت را از خطر سقوط نجات دهد.

آنچه نبهانی و پیروان او بنام خلافت در تاریخ مسلمانان یاد می کنند در غالب امر چیزی جز سلطنت نبوده است که قوانین مربوط به آن را «احکام سلطانی» می نامیدند که به عنوان نمونه سلاطین عثمانی همه با پیشوند سلطان شناخته می شدند نه خلیفه. پرسشی که مطرح می شود این است آیا اجتهاداتی که در زمینه نصب و عزل و انتخاب و شرایط خلیفه در گذشته های دور صورت گرفته آیا پایان تاریخ بوده و یا اینکه ساحه ای برای اجتهاد باقی مانده است؟ رساله های حزب تحریر اسلامی از نظریاتی موج می زند که بیشتر آن ممکن نیست در عصر حاضر زمینه تطبیق یابد. به عنوان مثال، نبود میکانیزمی فعال و قانونمند و کارآمد تا ناظر بر عملکرد خلیفه باشد باعث گردید تا جنایتهای هولناکی زیر نام خلافت در تاریخ مسلمانان صورت گیرد. دست جنایت را نه نصیحتنامه های نصحیتنامه نویسانی چون غزالی و نظام الملک و روزبهان و دیگران توانست بگیرد، نه قواعد فقهی التماس خواهانه فقها و نه هم اشعار داد خواهانه سخنوران بزرگ. ابن حجر عسقلانی و نویسنده اغانی و سایر کتب ادب و تاریخ حکایتهای هولناک شراب و جنس برخی از این خلفا را ثبت نموده اند که نه تنها انسان مسلمان بلکه حتی پیشانی یک انسان غیر مسلمان غربی قرن بیست و یکم نیز از خواندن آن عرق خواهد نمود که کتاب هزار و یک شب انعکاس گوشه ای از آن شبهای گناه آلود آن زمان است. آیا کدام مکانیزم فعال و کار آمدی در جهت کنترول این همه عربده و لجام گسیختگی وجود داشت. دموکراسی های معاصر هزار عیب دارند ولی در همین دموکراسی ها ضمانتهایی را برای لجام کردن قدرت و مهار نمودن زمامداران ایجاد نموده اند که نمونه های فراوان آن را امروز در جهان می بینیم، امری که با ارزشها و اصول دینی ما همخوانی دارد ولو که با اشکال سنتی حکومت در تاریخ کهن ما هماهنگی نداشته باشد. برطرف نمودن رهبران و مسئولان بزرگ  کشور ها و یا تحقیق با آنها که پس از هر چند ماهی می شنویم نمونه بارز سلطه قانون در این جوامع می باشد. در دموکراسی های نوین مدت محددی را برای رهبران کشور ها در نظر گرفته اند ولی در نظام خلافت این مدت تا مرگ خلیفه ادامه می یابد که این حکم با اوضاع و شرایط دشوار آن دوران همخوانی داشت ولی این مسئله نه وحی منزل است و نه اصلی از اصول تغییر نا پذیر دین شمرده می شود تا بر مبنای آن تجارب مثبت تاریخ بشر را بی اعتبار اعلام نماییم. امیران حزب تحریر هم تا لحظه مرگ شان امیر بوده اند چنانچه شیخ نبهانی و عبدالقدیر زلوم امیر دوم این حزب تا زمان وفات شان رهبری حزب تحریر را به دوش داشتند. حزب تحریر بدون آنکه توجهی به مفهوم اصلی دموکراسی نماید آن را نظامی کافر می داند غافل از اینکه دموکراسی نظامی بیطرف است؛ آنچه دموکراسی را رنگ می دهد مردمی اند که در چهار چوب آن زندگی می کنند. دموکراسی دین نیست بلکه روش اداره دولت و جامعه می باشد، همانطوری که قوانین ترافیک حرکت عراده جات را تنظیم می نمایند، دموکراسی رابطه حاکم و محکوم و نظارت بر نهاد های دولتی را تنظیم می نماید.  آنچه در برابر اسلام قرار می گیرد ادیان اند و آنچه در برابر دموکراسی قرار می گیرد دکتاتوری و استبداد می باشد نه اسلام. نظام سیاسی ای را که پیامبر اسلام آورد بر مبنای رأی و نظر مردم مدینه بود و انتقال ایشان هم به مدینه بر اساس دعوتی بود که مردم مدینه انجام دادند و دموکراسی هم چیزی جز این نیست. اما اینکه نظام فاسد کنونی افغانستان و انتخاباتهای نمایشی آن را سمبول دموکراسی بدانیم دور از انصاف خواهد بود. جالب اینکه گاهی دوستان تحریری رشوت و رشوت ستانی را محصول دموکراسی می دانند غافل از اینکه همین رشوت در سایه «امارت» به اصطلاح اسلامی طالبان به صورت بی سابقه ای گسترش یافت و پس از آن هم ادامه یافت. پرسش اینست که اگر رشوت ستانی محصول دموکراسی باشد پس چرا این فساد در جوامع غربی کمتر از جوامع ما به چشم می خورد؟ 

من در صدد مقایسه دموکراسی های غربی با تجربه بشری نظام خلافت نیستم ولی به عنوان یک مسلمان بر خود واجب می دانم تا حق را بگویم زیرا حق نام معبود من است. در همین دموکراسی ها که حزب تحریر تمامی آنها را نظامی کفری خوانده و بر تار عواطف مسلمانان با انگشت خلافت می کوبد، رئیس جمهوری نمی تواند فردی را به نا حق سیلی زند چه رسد به قتل و تعذیب و شکنجه آنها، ولی در نظامهایی که خود را خلافت و سایه خدا در زمین می انگاشتند آن نظامها زمامدار درنده و خونخواری چون حجاج را در آغوش خویش پروریدند و آن والی نازدانه آن قدر انسان کشت که نه یهودی ها کشته بودند، نه مسیحی ها، نه امپراتوری روم، نه فارس و نه هیچ دشمن دیگری. در جمع کشته شدگان و تازیانه خوردگان حجاج یاران پیامبر و تابعین و صالحان فراوانی دیده می شدند. برخی مؤرخان کشتگان تیغ حجاج را یکصد و بیست هزار انسان مسلمان دانسته اند. فسادی که در دربار برخی از این خلفا موج می زد جز در افسانه ها در جای دیگری یافت نمی شود. ایکاش بجای آنکه تمرین مناظره نماییم، مغز خویش را از اسارت افکار تعبئه شده رها نموده و با مغزی باز به مطالعه تاریخ و دین و سیاست بپردازیم تا حقیقت را همانطوری که هست ببینیم. من فکر نمی کنم این کار جوهر ایمان ما را در معرض خطری قرار دهد. هرگاه چشم ما را ببندیم نمی توانیم چیزی را ببینیم و هرگاه دروازه مغز را بستیم نمی توانیم فکر نمائیم.

باید اقرار نمود که اوضاع و شرایط دنیا تغییری بزرگ نموده و مسلمانان جزء این دنیا و تحولات آن اند. در عصر پیچیده ای که ما زندگی می کنیم چطور می شود خطیب مسجدی بیاید و برنامه سیاسی یک حزب را پی ریزی نماید و یک قاضی محکمه بیاید و استراتیژی اقتصادی حال و آینده جهان اسلام را با تمام پیچیدگی هایش از طنجه تا جاکارتا تنظیم نماید و شاعری آمده و استراتیژی جنگی مسلمانان را طرح نماید و سپس حزبی این طرحها را برای تمامی جهان اسلام مناسب بداند. مسایل جهان سیاست و اقتصاد و کشمکش های بزرگ دنیای ما به مراتب پیچیده تر از نظریات پیش پا افتاده ای است که امروز در اینجا و آنجا مطرح می گردد و عواطف نسل جوان را تحریک می نماید. چه کسی می تواند پیچیدگیهای اقتصاد و قدرت سیاسی معاصر را از راه حفظ و تکرار چند رساله کوچک و سطحی و یا چند نشریه غیر تخصصی حل نماید؟!

هنگام صحبت از نظام سیاسی میان دو چیز باید تفاوت قایل شد، یکی اصول و ارزشهای ثابت دین چون عدالت و مساوات و شورا و محاسبه و مراقبت زمامداران و وحدت جامعه اسلامی بوده و دیگرش میکانیزم سیاسی دولت در تاریخ مسلمانان می باشد که چیزی جز یک تجربه تاریخی نیست. چسپیدن بر میکانیزم و سخن گفتن از وزارت تفویض و وزارت تنفیذ و امثال آن در قرن بیست و یکم خیلی مضحک به نظر می آید. که اگر عملی شود به استبداد و خودکامگی خواهد انجامید، استبدادی که با دین جور نمی آید.  

تأسیس خلافت و گرفتن جزیه از کفار و آزاد کردن اندلس و مقهور ساختن دشمنان اسلام و از میان برداشتن تمامی مرز های سیاسی و … و باز تطبیق همه این برنامه ها از راه سخنرانی های آتشین و جدل های سوفسطایی گونه شاید چند جوانی را به وجد آورد ولی به هیچ صورت نمی تواند راهی را فراروی امتی بگشاید که از قرنها بدینسو در سراشیب انحطاط قرار گرفته است. سقوط آخرین خلافت نتیجه این انحطاط ژرف و پهناور در اخلاق و آگاهی بود نه علت آن.

نکته دیگر اینکه توزیع هرچه بیشتر ثروت و توزیع هرچه بیشتر قدرت در میان مردم روح این دین است که متأسفانه با تجربه بشری خلافت در تاریخ مسلمانان چندان هماهنگی ندارد. قرآن می گوید «لکی لا یکون دولة بین الاغنیاء منکم» یعنی تا آنکه در میان توانمندان شما در گردش نباشد، ولی در موسسه سیاسی خلافت نه تنها اینکه بیشتر خلفا خود شان را نماینده خدا در زمین می پنداشتند «خلفای چهارگانه مستثنی اند» که وزیران تفویض و وزیران تنفیذ ایشان صلاحیتهایی را در اختیار داشته اند که امروز تمامی وزارتخانه های یک کشور در اختیار ندارند.

در فقه سیاسی تقلیدی به جای این پرسش که چگونه باید حکومت شود، این سوال بیشتر مطرح بود که چه کسی باید حکومت نماید. بر مبنای این تیوری که لازمه اش تمرکز قدرت در دست امیر است، برای اجرای عدالت به سپردن قدرت به بهترین افراد جامعه اکتفا می شود، غافل از اینکه زمامدار مطلق ولو انسانی نیکوکار و عدالت پسند هم باشد ولی در غیاب نظارت فعال مؤسسات دیگر و سهمگیری قانونمند مردم نمی تواند عادل باشد.

فقه تقلیدی سیاست در حالی که حتی اطاعت از امیر ظالم، جاهل و فاسق را به حجت جلوگیری از آشوب و فتنه و هرج و مرج و پذیرش امر واقعیت و حفظ بیضه اسلام واجب می داند، هیچ نوع فورمول و متودی را که هم باعث بروز فتنه و آشوب نشود و هم جلو طغیان و ستم و افزون طلبی زمامدار را بگیرد، ارائه نداده است، که بنیانگذار حزب تحریر و نظریه پردازان آن از این امر مستثنی نیستند.

یکی از مشکلات حزب تحریر اسلامی تناقضاتی است که دامنگیر آن شده است. آنها در حالی که مخالف جنگ مسلحانه بوده و حتی در مقاومت علیه صهیونیستهای اسرائیلی هیچگاهی سهم نگرفته و جبهات مقاومت فلسطینی را پیوسته نکوهش نموده اند، ولی جالب اینست که در اینسوی جهان اسلام از جهاد و مجاهدین ذکر به عمل آورده و حتی طالبان افغانستان را مجاهد می خوانند. از همه جالب اینکه در این شب و روز طبل برداشتن خط دیورند و وحدت اسلامی میان افغانستان و پاکستان را می کوبند وحدتی که مزه اش را در زمان طالبان چشیدیم. حزب تحریر در فلسطین به دنیا آمد و امیران آن فلسطینی بوده اند ولی در این شصت سالی که از تأسیس آن می گذرد هیچ نقشی در مقاومت برحق مردم مظلوم فلسطین نداشته اند. هرگاهی که از ایشان پرسیده می شود که شما چرا به مانند دیگر فلسطینی های راستی و چپی و اسلامگرا و مسیحی و حتی گاهی یهودی دست به مقاومت علیه صهیونیستها نمی زنید، پاسخ می دهند که ما منتظر خلیفه و خلافت هستیم و بدون خلیفه نمی شود کاری کرد. تو گویی آنها مسابقه جدل و سخنرانی خویش را تا زمانی ادامه خواهند داد که خلیفه غایب از درون چاهی و یا پشت کوهی فرا رسد و با یک معجزه دنیا را گل و گلزار نماید و حزب تحریر را بر کرسی حکومت بنشاند. آیا این سیاست به معنی فرستادن مردم و مقاومتگران پشت به اصطلاح نخود سیاه نیست؟! مخالفان حزب تحریر می گویند: بما مهم نیست که شما چه شعاری سر می دهید ولی به ما این مهم است که پالیسی شما به نفع چه کسی تمام می شود؟ اگر ویتنامی ها دست زیر الاشه می نشستند تا رهبری از آن سوی کره زمین برای نجات شان بشتابد امروز ویتنامی وجود نمی داشت. اگر الجزایری ها، سودانیها، لیبیایی ها و رهبران ایشان چون عبدالقادر الجزایری و مهدی سودانی و عمر مختار منتظر خلافت و فرمان خلیفه می نشستند امروز الجزایر جزء خاک فرانسه، سودان جزء خاک انگلستان و لیبیا جزء خاک ایتالیا می بود. در آن زمانی که انگلیسها وارد خاک افغانستان شده و مردم در برابر شان قیام نمودند سلطان محمود و سلطان حمید اول امپراطوران خلافت عثمانی بودند ولی آنها هیچ نقشی در مقاومت مردم افغانستان در برابر استعمار نداشتند. آنکه موج آتشین مغول را برای بار نخست در عین جالوت فلسطین هم متوقف نمود یک غلام بچه از آسیای میانه بود نه مستعصم خلیفه عباسی؛ خلیفه ای که حوضهای طلا و لشکری از دختران و زنان را به هلاکو خان مغولی تسلیم نمود تا خودش را در گلیمی پیچیده و زیر پای فیلان افگند. آخر چرا نقش ملتها را نا دیده انگاشته و چشم براه رهبری باشیم که همه مشکلات ما را حل نماید.

تناقض دیگر این گروه سر دادن شعار های گرم وحدت اسلامی است ولی در عمل بیشتر از همه با اسلامگراهایی که در ظاهر از جنس خود شان بوده اند، مخالفت شدیدی داشته اند. گروهی که نتواند با جریانهای اسلامی کنار آید چه طور می تواند وحدت اسلامی را تأمین نماید. امروز تیغه نشرات حزب تحریر بیشتر از همه متوجه دو شخصیت اسلامی هر یک محمد مرسی و راشد الغنوشی می باشد تا جایی که آن دو تن را پیوسته خاین و جنایتکار می خوانند. این گروه قبل از این هم دانشمند فلسطینی عبدالله عزام را به صورت بسیار ناجوانمردانه عنصری وابسته به استخبارات خوانده بودند، چون او حزب تحریر را باری نقد نموده بود. در تونس هیچ کسی به یاد ندارد که تحریری ها در زمان استبداد پولیسی زین العابدین روزی مظاهره ای را به راه انداخته باشند، ولی حالا از لندن گرفته تا تونس پیوسته در حال مظاهره علیه آزادی های سیاسی و حکومت دموکراتیک آن کشور اند؛ تو گویی سرشت شان به استبداد بیشتر خو دار تا به آزادی، و تو گویی آنها برای دشمنی با اسلامگراهای دیگر و نویسندگان مسلمان آفریده شده اند. در زمانی که مرسی به حکومت رسید این گروه نسبت به هر زمان دیگر فعالتر شدند ولی حالا که موی و چادر زنان مصری در زیر زنجیر تانکها با خون و استخوان کودکان عجین می شود صدایی از این خلافت خواهان دو آتشه به گوش نمی رسد.

حزب تحریر در حالی که خود را علمبردار عزت مسلمین دانسته و از استعمار و امپریالیزم شکوه دارد ولی گاهی چنان عقب می نشیند که انسان را به حیرت وا می دارد. در صفحه ۷۲ رساله «نداء حار إلى المسلمین من حزب التحریر» که از مراجع مهم حزب تحریر می باشد آمده است: « مع أن الأصل أن الکفار یدفعون الجزیة ولكن إذا رأت الدولة أن الظرف یقتضی أن یدفع المسلمون الجزیة فانه یجوز أن یراعوا الظرف و یدفعوا الجزیة للدول الكافرة» یعنی: «با آنکه اصل بر این بوده تا کافران به مسلمانان جزیه دهند ولی اگر دولت اسلامی ببیند که ظروف تقاضای جزیه دادن مسلمانان به کفار را می نماید باید همچو ظروفی را مراعات نموده و به کافران جزیه داده شود». با آنکه آنها کوشیده اند تا دلایلی برای این فتوای مضحک بتراشند، فتوایی مطابق اشتهای استعمار و مزه دهان امپریالیزم. تو گویی دولتها برای این اند تا یا باید جزیه بدهند و یا اینکه جزیه بگیرند. آیا سرازیر شدن نفت خلیج به سوی غرب تطبیق عملی همین فتوای حزب تحریر نیست، فتوایی که جزیه دادن مسلمانان را به غیر مسلمانان شرعا نهادینه ساخته است.

حزب تحریر از یکسو همه نظامهای سیاسی اعم از پارلمانی و غیر پارلمانی را نظامهایی کفری دانسته و اشتراک در آن را گناه می پندارد ولی با آن هم باری عضوی از اعضای خویش را که علی فخرالدین نام داشت به پارلمان لبنان فرستاد و احمد داعور را به پارلمان اردن.

حزب تحریر در حالی که مؤسس خویش را مجتهد مطلق می نامد ولی در صفحه ۷۶ رساله «الفکر الاسلامی» این صفت را از پیامبر اسلام سلب نموده می نویسد: «لایجوز فی حق الرسول أن یکون مجتهدا» یعنی این درست نیست که پیامبر اسلام را مجتهد بدانیم. بی خبر از اینکه دانشمندان مسلمان از جمله شافعی و ماوردی و احمد و مالک و ملاعلی قاری و کمال بن همام رحمهم الله و دیگران می گویند: «ان علی الانبیاء علیهم السلام ان یجتهدوا مطلقا» یعنی: پیامبران الهی علیهم السلام دارای حق اجتهاد مطلق بوده اند.

حزب تحریر اسلامی دارای میراث عجیبی در زمینه فتوا است. فتواهای شیخ نبهانی تنها در دایره خلافت خلاصه نشده بلکه عرصه های دیگر زندگی را نیز شامل می گردد. یکی از این فتواها مربوط به تصویر و عکس می شود. مرحوم تقی الدین نبهانی هفت صفحه تمام رساله «شخصیت اسلامی» خویش را به تصویر و احکام آن تخصیص داده است (صفحات ۳۴۷-۳۵۴) و خلاصه اجتهاد ایشان اینکه اگر تصویر انسان و یا حیوانی با دست رسم شود حرام است ولی اگر کسی عكس همان انسان و یا حیوان را با کمره عکاسی بگیرد آن عمل جایز بوده و مشکلی ندارد. شیخ نبهانی در صفحه ۳۵۱، جزء دوم، رساله شخصیت اسلامی خویش می گوید: «والتصویر الذی حرمه الله تعالی انما هو الرسم والنقش وغیره مما یباشره الانسان بقیامه بنفسه بالتصویر. اما التصویر عن طریق الآله الفوتوغرافیه فلا یدخل فیه، ولیس من التصویر المحرم، بل هو مباح.» یعنی: « تصویری را که خدا حرام حرام قرار داده است آن رسم و نقاشی است که انسان آن را خودش انجام می دهد اما تصاویری که توسط آله فوتوگرافی انجام می گیرد شامل این امر نبوده و جزء تصاویر حرام نه بلکه مباح به شمار می رود». پرسش این است که مجسمه هایی که امروز توسط دست انسان نه بلکه توسط کارخانه ها تولید می شوند، آیا حکم آنها نیز جواز است، اگر نیست پس چه تفاوت در میان عکس و مجسمه می توان یافت؟ فکر نمی کنم درک عجیب بودن این فتوا نیازی به تبصره داشته باشد.  فتوا های دیگری هم از ایشان بجا مانده که نیازمند نقد می باشند و در فرصتی دیگر به آن پرداخته خواهد شد.

اصل دیگری که حزب تحریر بر آن تأکید می نماید مبدأ «نصرت» است. به این مفهوم که حزب از رژیمهای مختلف و رهبران دنیا می خواهد تا قدرت را به ایشان تسلیم نموده تا خلافت را تأسیس نمایند. تجربه حزب تحریر در این زمینه بیانگر ساده انگاری قضایا و ندانستن طبیعت قدرت در روان شناسی انسان و برداشتی ساده لوحانه از کشمکشهای سیاسی است. آنها در سال ۱۹۷۸ میلادی از رژیمهای عراق و سوریه که در نظر حزب تحریر رژیمهایی کافر به حساب می آمدند خواستند تا خلافت را اعلام نمایند، چنانچه همین دعوت را از معمر القذافی رهبر خون آشام لیبیا نیز نمودند. آنها در این زمینه از زندگی پیامبر اسلام یاد می نمایند در حالی که پیامبر صلی الله علیه وسلم این طور نکرد که در مکه شب و روز یاران خویش را مصروف تمرین نمودن جدل نگه دارد بلکه زیربنای کار او تعلیم و تربیه و عبادت و اخلاق و غرس عقیده و فضیلتهای اخلاقی در دل و دماغ پیروانش بود؛ کاری که حزب تحریر پرداختن به آن را کسر شان خویش می شمارد. مقایسه رهبران قبایل آن دوران و فرزندان اوس و خزرج با پادشاهان و دکتاتوران دوران ما قیاس درستی نیست که پرداختن به آن از حوصله این مقال و خواننده بیرون است.

در جامعه ای چون افغانستان پیش از آنکه در اندیشه وحدت تمامی مسلمین بیفتیم باید نخست با قبیله گرایی و سمت گرایی و نژاد پرستی محلی مبارزه نمود که اساس مصیبتهای مستقیم جامعه ما بوده اند و به گفته شاعر «تو کار زمینی را نکو ساختی – که بر آسمان نیز پرداختی». در جامعه ای چون افغانستان باید در صدد بلند بردن سطح تعلیم و أگاهی مردم شد زیرا تعلیم کلید حل مشکلات فراوانی است و کتاب وحی با گلواژه «خواندن» آغاز شده است. باید به مردم از اخلاق حرف زد و پیش از آن خود به زیور اخلاق آراسته گردید. در قرآن کریم حتی موسی علیه السلام امر شده است تا با فرعون سخنی نرم گوید ولی برخی از این علمبرداران خلافت هنگام گفتگو با سایر مسلمانان هیچ ادبی را در نظر نمی گیرند. جامعه ما از سنتهای اجتماعی ناپسندی رنج می برد که نیاز به کار و پیکار دارد و پیشرفت و رفاه یک جامعه بستگی به سنتهای اجتماعی آن دارد و این سنتها را هیچ خلیفه ای نمی تواند تغیر دهد ولی گروه های اجتماعی می توانند. آنچه از آن یاد نمودیم اساس تمدنهای بشری است و زیر بنای تحول شخصیتی انسان است و نظام حکم خود چیزی جز انعکاس حالت جامعه نیست. در اثر آمده است: «کما تکونوا یولی علیکم» یعنی زمامداران شما از جنس خود تان اند، و در یک سخن حکومتها انعکاس و باز تاب جوامع اند. اگر هوای تغییر حکومتها را داریم باید جامعه و قبل از آن خود مان را تغییر دهیم زیرا خداوند حالت قومی را تغییر نمی دهد تا آنها خود حالت خویش را تغییر ندهند. در اینجا خداوند اراده مردم را مقدم بر اراده خودش قرار داده است. سرزمین ما که از هفت و یا هشت قرن بدینسو چیزی را به نام خلافت  نشناخته است ولی بسان سرزمینهایی که زیر چتر خلافت بوده اند مشکلات خودش را داشته است. حل این مشکلات باید در اولویات نهضتهای اجتماعی و سیاسی ما قرار گیرد. آنچه امپراطوری عثمانی را هم از هستی ساقط نمود پیش از آنکه شمشیر استعمار باشد روند انحطاط و خرد ستیزی و شخصیت محوری و قبیله گرایی و دنیا گریزی جوامع اسلامی بود که باید به علت توجه نمود نه به معلول.

در اینجا من نخواسته ام بحث را خیلی علمی و اکادیمیک مطرح نمایم چون مخاطبانم عموم مردم و نسل جوان کشور است، نسلی که حالت فعلی جهان آنها را به ستوه آورده و فساد گسترده جامعه رنج شان می دهد و هر یکی راهی را برای برون رفت از آن می گزیند. گزینش راه ها برای برون رفت از حالت امری است طبیعی ولی نظریه خویش را «ناف جهان» قلمداد کردن و گمان و وهم خود را از مسلمات مطلق دانستن و بدون دانش حرف زدن کاری است که باید نکوهش شود.

برای پیوستن به جریانی باید تاریخ آن حرکت را با عقلی باز و ذهنی نقاد مطالعه نمود تا نشود پس از مرور چند دهه در حالی که دیگر انرژی ای در بدن نمانده و عصا در دست خواهیم داشت متوجه کار خویش شده و بر وقت و جهد و عرقریزی و کار و پیکار بی حاصل و متود غیر علمی و غیر عملی خویش افسوس خوریم. بد ترین بردگی سپردن لگام عقل به دست این و آن و حبس پرنده اندیشه در قفس تنگ گروه و حزب سیاسی است. من در دوره تحصیل دوستانی از حزب تحریر داشتم که دو سه رساله تنظیم خود شان را چون قرآن حفظ می نمودند و سپس تصور می نمودند که پاسخ همه مشکلات عالم هستی را در کف دارند. مشکل بزرگی که برخی تنظیمها در جهان اسلام دارند محبوس نمودن اعضاء در چهارچوب ادبیات محدود خود تنظیم و تقویت روحیه کاذب اعتماد به نفس در وجود آنها است. یکی از درخشانترین ویژگیهای مراحل شگوفان تمدن اسلامی تنفس آزاد اندیشه و استفاده از تجارب مثبت بشر در عرصه های مختلف علم و اندیشه و مدیریت … بوده است. پیامبر اسلام فرموده است: حکمت گمشده انسان مؤمن است. و قرآن می گوید: انسان مسلمان به سخنان مردم گوش فرا می دهد و از بهترین آن پیروی می نماید.

سخن اخیر اینکه هیچ مسلمانی پیدا نخواهد شد تا مخالف وحدت مسلمانان، تحقق عدالت، ایجاد حکومتی جهانی و آزادی ملتهای مسلمان باشد ولی در این میان باید میان ثوابت و متغیرات فرق قایل شد، اوضاع و احوال هر زمان و مکان را درنظر داشت، امکانات ناچیز خویش را مدنظر گرفت، فقه موازنات را مراعات نمود، امور اجتهادی در عرصه فقه سیاسی قرنهای گذشته را پایان تاریخ ندانست و گذاشتن سنگی بالای سنگی را عملی تر و مفید تر از هزاران ساعت سخنرانی و جدل و مشاجره میان تهی دانست. خلافت اسلامی در صدر اسلام و خلفای راشد آن از قله های بلند تجربه سیاسی انسان به شمار می روند ولی اگر قرار باشد که زمامدار را انسانی غیر معصوم بدانیم پس باید میکانیزمی در جهت نظارت بر عملکرد های او در نظر گرفت و کشمکش سیاسی را در چهارچوب نظم و امنیت مدیریت نمود. آیا بخاطر نبود همین میکانیزم نبود که خلیفه سوم مسلمانان را در خانه اش با شمشیر کوبیدند و قاتلان او تا همین امروز معلوم نشده است، چنانچه جامعه نوبنیاد اسلامی نتوانست جلو سیل خونی را بگیرد که از دل ارتشهای درگیر جاری شد و آتش آن نخبه ترین یاران پیامبر اسلام (ص) و تابعین را بلعید. پرداختن به محور های مختلف این مقال نیازمند بحثهایی دیگر است که امیدوارم نویسنده این سطور و یا دوستان دیگری که بیشتر می دانند، به آن بپردازند.

دموکراسی به هیچ صورتی پایان تاریخ نبوده آنچه می توان گفت این نظام نسبت به سایر نظامهای معمول در دنیای ما شایستگی خویش را ثابت ساخته است. رها نمودن گریبان دموکراسی از پنجه سرمایه بزرگترین چلینجی است که بشریت به آن مواجه است، گرچه این امر در برخی کشور ها تا اندازه زیادی علاج شده است.

سخن اخیر اینکه «حزب تحریر» از جمله گروه های اسلامی اندکی است که خودش را با پیشوند حزب عرضه می دارد، غافل از اینکه «حزب» پدیده جدید بوده و خود یکی از ابزار های اساسی جوامع دموکراتیک به حساب رفته و در فرهنگ سیاسی خلافت سابقه ای نداشته است.

سرزمین ما که از دیر زمانی بازار لیلامی های جهان گردیده امروز به بازار لیلامی افکار نیز تبدیل شده است؛ افکاری که در گهواره های مؤسسان نخستین شان هم چندان مخاطبی نیافته اند.

یار زنده و صحبت باقی

FacebookTwitterGoogle+Share

دیدگاه

نیم نگاهی به حزب التحریر — ۱ دیدگاه

  1. باسلام خدمت آقای انصاری،
    من بعداز خواندن بعضی از مقالات شما درعلم و فهمیده گی جناب عالی شکی ندارم.
    در شرایط کنونی جهان اسلام که نیاز به توضیح ندارد و حضرت عالی از من بهتر میدانید (از فتنه داعش گرفته تا جنگ های نیابتی ایران و عربستان تا بمباران مردم بیگناه فغانستان، سوریه و پاکستان توسط درون های امریکایی و حملات انتحاری افراطیون طالبان و سقوط دولت دموکراتیک مصر به اشاره امریکا) راه حل شما برای این همه مسلمان چیست؟ به قول دیگر بدیل شما برای نظام خلافتی که حزب التحریر تبلیغ میکند چیست؟ و اگر شما راه حل دیگری دارید، چرا از مسئولیت گفتن آن و حمل آن توسط شخص خوتان تا کنون ابا ورزیده اید؟ آیا مگر اینگونه نیست که همه متفکرین و علمای ما درین زمینه مسئولند؟
    من منتظر جوابیه شما در ایمیل خصوصی ام میباشم. به امید موفقیت شما. احمد فیصل/هرات

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *