گفتگویی آرام با حزب تحریر

خواجه بشیر احمد انصاری

چندی پیش مقاله ای زیر عنوان «نیم نگاهی به حزب تحریر» از همین نویسنده به نشر رسید.Zallum هنوز دو و یا سه روز از نشر آن در شماره های ۲۵ و ۲۶ برج سنبلهء روزنامهء «ماندگار» نگذشته بود که افرادی از آدرس آن گروه واکنشی خیلی شدید نشان داده و نویسنده این سطور را تا سرحد کفر و همدستی با استعمار متهم ساختند. حزب تحریر به این بسنده نشده اعلامیه ای را زیر عنوان «نویسنده مشهور همراه با استعمار در برابر حزب تحریر» به نشر سپرده و در آن از این نویسنده خواسته است تا بخاطر نقدی که بر حزب تحریر نگاشته ام از ملت افغانستان پوزش طلبیده و یا منتظر جزای اخروی باشم، تو گویی ملت افغانستان و مالک روز جزا همه دست بفرمان حزب تحریر نشسته اند تا ایشان چه فرمانی صادر می نمایند. سپس مقاله ای زیر عنوان «حقیقت حزب التحریر و نیم نگاه انصاری» از سوی فردی مربوط به آن حزب در روزنامهء ماندگار به نشر رسید. روزنامه ماندگار نظر به دلایلی می خواست دروازه این بحث را ببندد ولی نویسنده این سطور ضمن تماسی تلفونی از سردبیر فرهیخته آن رسانه خواست تا مقاله دوستان تحریری را به نشر رسانند، چنانچه از هموطنانی که خود را منسوب به حزب تحریر می دانند خواهشمندم تا این مقاله را در پاسخ مقاله های گوناگونی که در نشرات و وبسایتهای شان در این رابطه به نشر رسانیده اند نیز چاپ نمایند، با آنکه می دانم سیاست تبلیغاتی حزب تحریر بمانند احزاب کمونستی و فاشیستی دنیای دیروز اقدام به نشر نظریات مخالف را به عنوان خودکشی تلقی می کند.

همانطوری که در صفحه فیسبوک خود یاد آور شده ام، من به نمایندگی از هیچ جناح و حزب سیاسی حرف نمی زنم و آنچه می نویسم نظر شخصی من بوده که به نقل و استناد به منشورات رسمی خود حزب تحریر، نگاشته شده و هرکسی عکس آن را ثابت سازد آن سخن را بر سر چشم خواهم گذاشت. برای دوستان حزب تحریر بهتر است تا بجای تکفیر، دشنام، تحریف و تهمت بر منتقدان شان، بر سر محتوای پاسخ شان توجه نمایند و به گفته سعدی: دلایل قوی باید و معنوی- نه رگهای گردن به حجت قوی. نقد یک گروه به هیچ صورت اعلان دشمنی با آن گروه نیست؛ ولی چه چاره داریم که افراد منسوب به حزب تحریر عادت کرده اند تا هنگام درگیری با منتقدان شان همه خطوط قرمز اخلاق را در نخستین واکنش عبور نمایند و پروای آن را هم نداشته باشند. تو گویی هدف نزد ایشان وسیله را توجیه می کند.

هنگامی که تبصره های آغشته با دشنام، اهانت، تکفیر و اتهام منسوبان حزب تحریر را در انترنت می خواندم دو چیز در ذهنم خطور نمود: نخست اینکه با خود گفتم اگر این دوستان نتوانند امروز سخن آرام فردی را تحمل نمایند که سالها در خدمت دین بوده است، فردا که «خلافت» شان را تأسیس خواهند نمود با دیگر مخالفان فکری و عقیدتی شان چگونه برخوردی خواهند نمود. اما مسئله دیگری که بیادم آمد، سخنان بنیانگذار حزب تحریر در کم اهمیت جلوه دادن ارزشهای اخلاقی بود آنجا که در رساله های خویش نوشته و از آن جمله در رساله «التکتل الحزبی» می فرماید: «ملتها بر مبنای اخلاق نه بلکه بر بنیاد عقاید و افکار و نظامهایی را که پیاده می نمایند استوار اند». من نمی گویم که مرحوم نبهانی هیچ ارزشی به اخلاق قایل نیست؛ آنچه می گویم اهمیت کمرنگ ارزشهای اخلاقی در برنامه حزب و سلوک اعضای آن است. اگر باور ندارید به رفتار و عملکرد همین دوستان نگاه کنید پاسخ تان را خود دریافت خواهید نمود. بوش می گفت یا با ما باشید یا با دشمنان ما، راه دیگری وجود ندارد. همین طور دوستان تحریری هم نقد گروه شان را بمعنی دشمنی تعبیر می نمایند. آری! این حزب برای کسب مصئونیت فکری، هرگونه انتقاد از فکر، برنامه، شیوه، اولویتها و فتواهای حزب تحریر را به معنی دشمنی با خدا و رسول او و خصومت با امت اسلامی خوانده و سعی می ورزد تا طرف مقابل را به شیوهء گروه های «تکفیر و هجرت»، «خوارج قدیم و جدید» و یا سلفی های افراطی خاموش سازد؛ کاری که هم زمان آن گذشته است و هم ایشان فاقد مشروعیت دینی، علمی و حقوقی همچو امری می باشند.

 

سواد مقدم است بر شناخت رابطهء دین و سیاست:

ارائه پاسخ به آنچه در مقالهء نویسندهء حزب تحریر آمده است نیازمند نوشتن کتاب قطوری می باشد ولی چه کنیم که مسئولیتها بیشتر از وقتی است که در اختیار داریم و از همین لحاظ ناچاریم تا به نقد جملهء نخست آن مقاله پرداخته و سپس می رویم به سراغ نکات مهمی که در آن مطرح گردیده است.  خوانندء گرامی می تواند بقیه مقالهء مذکور را بر جملهء نخستین آن قیاس نماید.

مقالهء حزب تحریر با این جمله آغاز می گردد: «دولت مادر مسلمانان (خلافت) که توسط پیامبر بزرگوار حضرت محمد صلی الله علیه وسلم و کتله فکری- سیاسی اش (اصحاب رضوان الله علیهم اجمعین) در جریان مبارزه فکری و سیاسی دوران مکی تاسیس شده، تمام اتباع خود بخصوص امت اسلام را بیشتر از ۱۳ قرن در آغوش عزت، رفاه، آسایش، سعادت و بالندگی خود حفظ نموده بود، چهارمین دوره آن که در جهان به نام های «امپراتوری عثمانی» و «دولت علیة عثمانیه» شناخته می‌شد، بعد از رنسانس و انقلاب های فکری – صنعتی در اروپا در اثر تقلید تخدیری امت اسلامی از افکار بیگانه غربی به اوج انحطاط خود رسید و بالاخره در سال ۱۹۲۴ میلادی توسط نهادینه شدن مفکوره های، نشنلیزم، وطن پرستی، تصوف و غیره در میان امت، با دسیسه مشترک بریتانیای وقت و امریکا، توسط تروریست افراطی و سیکولر مصطفی کمال اتاترک مزدور حلقه بگوش استعمار سرنگون گردید.»

حال توجه خوانندگان گرامی را به ملاحظات ذیل در این جمله جلب می نمایم:

  1. در این جمله نویسنده مدعی است که دولت خلافت توسط پیامبر اسلام تأسیس گردیده در حالی که اگر در جستجوی بنیانگذاری برای خلافت باشیم باید ابوبکر صدیق خلیفه نخستین مسلمانان را بنیانگذار آن دانست. خلافت در اصل از واژهء «خلف» اشتقاق یافته و خلیفه به کسی اطلاق می گردد که پس از کسی مسئولیتی را بدوش گیرد. دولت پیامبر بزرگ اسلام را «خلافت» خواندن بر مبنای هیچ معیاری درست نمی باشد. برخی دانشمندان از «دولت نبوی» حرف زده اند ولی به باور بسیاری دانشمندان همین لفظ «مدینه» خود بار سیاسی دارد و می شود آن را «دولتشهر پیامبر» نامید و هدف از تغییر نام «یثرب» به «المدینة» هم می تواند به همین منظور باشد. آنچه در اینجا مهم است اینکه در تاریخ ۱۴۰۰ اسلام تا لحظهء نگارش مقاله حزب تحریر هیچ فردی ادعا نکرده است که گویا دولت پیامبر خلافت بوده باشد.
  2. اطلاق «کتله فکری- سیاسی» بر یاران پیامبر تنزل دادن آن بزرگان تا سطح فکر و سیاست است. آنها قبل از آنکه یک گروه سیاسی و یا فکری می بودند، تربیت یافتگان مدرسه ایمان و عقیده و اخلاق و عبادت و اندیشه و تربیت و عمل بودند. خلاصه نمودن کار پیامبر و یاران او تنها در امر سیاست سخن درستی نیست که شواهد نیرومند زندگی و شخصیت شان مؤید سخن من است. این درست است که سیاست سرگرمی اول و آخر دوستان تحریری است و آنهم سیاستی بر مبنای حرف و ادعا ولی ایشان نباید همان رنگی را در منشور زیبای شخصیت یاران پیامبر ببینید که خود تنها بدان علاقه دارند.
  3. برای معلومات نویسنده محترم حزب تحریر، دولت پیامبر اسلام در«جریان مبارزه فکری و سیاسی دوران مکی» تأسیس نشده بلکه در مدینه تأسیس شده است.
  4. این که می گویند دولت خلافت در این ۱۳ قرن بالندگی خود را حفظ نموده است این هم سخن درست و دقیقی نمی باشد. دولتهای خلافت همانطوری که تاریخ شهادت می دهد با انقطاعاتی کشنده مواجه شده اند. یکی از نمونه های این انقطاع هجوم چنگیز خان و خانواده او می باشد که تمدن اسلامی را از آسیای میانه تا بغداد کوفت و سوخت و روفت و این وضع مدتی طولانی ادامه یافت.
  5. نویسنده حزب تحریر تعبیر «اوج انحطاط» را بکار برده است که تعبیر درست تر آن «حضیض انحطاط» و یا «قعر انحطاط» می باشد نه اوج آن. انحطاط از نظر لغوی به معنی پستی آمده است و وصف پستی با واژه اوج همنوایی ندارد. اوج در ادبیات فارسی بار مثبت دارد که نمی شود آن را به انحطاط نسبت داد. اوج انحطاط بمانند آن می ماند که بگوییم قلهء چاه. برای نمونه، بیدل شعر معروفی دارد که اینطور آغاز می گردد: «به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا – سر مویی گر اینجا خم کنی بشکن کلاه آنجا». در اینجا دیده می شود که آن شاعر بزرگ اوج را به کبریا نسبت داده است.
  6. او می نویسد که خلافت عثمانی در سال ۱۹۲۴ میلادی سقوط داده شده است. بر مبنای تعریفهای حقوقی حزب تحریر از خلیفه، سقوط خلافت را باید در ۲۹ اکتوبر ۱۹۲۳ میلادی می دانست؛ روزی که جمهوریت ترکیه اعلان گردید. سقوط خلافت را در سال ۱۹۲۴ میلادی دانستن به معنی پذیرفتن سال اول جمهوریت اتاتورک بعنوان خلافت است، امری که حد اقل با افکار حزب تحریر همخوانی ندارد. بر مبنای اندیشه حزب تحریر هر خلیفه ای که نتواند مسئولیت خویش را به هر علتی که بوده باشد به عنوان خلیفه انجام دهد یا مغلوب قرار گرفته، یا فردی و گروهی از درباریان بر وی سلطه یافته و یا زیر سیطره دشمن نیرومندی قرار گرفته و نتواند وظیفه خویش را به آزادی انجام دهد، نمی توان او را خلیفه گفت. کسانی که سال ۱۹۲۴ میلادی را سال فروریزی دولت عثمانی می دانند توجه شان معطوف به اخراج آخرین سلطان نمایشی دودمان آل عثمان از ترکیه به سویس می باشد؛ سلطانی که قبلا خانه نشین شده بود و در سطح یک پیر طریقت زندگی می نمود نه یک سلطان و هیچگونه اختیاری از خود نداشت طوری که حتی معاش او از سوی اتاتورک پرداخته می شد.
  7. باز هم اختصار عوامل سقوط این دولت و یا تنها انگشت نهادن بر مفکوره نشنلزم و وطن پرستی و تصوف از میان عوامل اساسی آن سقوط چیزی جز بی احترامی به عقل خواننده و تاریخ نیست. عوامل سقوط این دولت خیلی زیاد است ولی حزب تحریر بجای توجه به عوامل درونی انحطاط تمدن اسلامی همواره در صدد انداختن گناه به دوش دیگران است. نقش غرب را در زمینه سقوط این دولت هیچ انسان با انصافی نمی تواند انکار نماید ولی ما چرا همیشه تنها دیگران را ملامت می کنیم  وبه عوامل اصلی که در درون خود ما است نپردازیم. آدم زمانی که از بهشت رانده شد به روایت قرآن کریم گفت: «پروردگارا! ما به خویشتن خویش ستم نمودیم» اما ابلیس گناه خودش را به دوش خدا افگنده و گفت: «بما أغویتنی» یعنی به علت اینکه تو مرا گمراه ساختی من مرتکب گناه شدم. عوامل اساسی سقوط خلافت را می توان در عقبماندگی علمی و فکری، عدم توجه به اجتهاد دینی، وجود ارتش لجام گسیخته انکشاری «جان نثاران»، غرور دولتمردان، غنودن خلفا در بسترعیش و عشرت، سپردن مسئولیتها به افراد بی کفایت، ازدواج با بیگانگان، از هم پاشیدن خانواده سلطنتی در اثر ازدواجهای زیاد و خصوصا با دخترانی که ملتهای شان خصومت تاریخی با عثمانیها داشتند، اعدام  برادران خلیفه که گاهی در روز تاجپوشی صورت می گرفت، تربیت نمودن ولیعهد در قفص حرمسرا با زنان، کنیزان و غلامان، اسراف در مصارف کاخ سلطنتی، زیر بار قرضه های سودی اروپائیان رفتن، دامن زدن تعصبات قبیلوی در قلمرو خلافت و بالآخره عدم توجه به اصلاح نظام مدیریتی کهنه که از عهدهء ادارهء آن جغرافیای گسترده عاجز مانده بود و بنام «مرد بیمار» شناخته می شد از عوامل اصلی سقوط این امپراتوری بود. فاشیزم ترکی گروه اتاتورک و قبیله گرایی خانهای عرب و نقش لورانس انگلیسی عوامل دیگر این سقوط بلند آوازه بود. اما اگر قرار باشد که به آخرین میخ در تابوت دولت عثمانی اشاره کنیم چیزی جز قبیله گرایی خانهای عرب نیست که جاسوسی انگلیسی بنام «لارنس عرب» آنها را بسیج نمود و بر سر دولت عثمانی کوبید.
  8. نویسنده حزب تحریر تصوف را هم از عوامل سقوط دولت آل عثمان دانسته است در حالی که تقی الدین نبهانی بنیانگذار حزب تحریر خود در خانواده ای تا مغز استخوان صوفی به دنیا آمده و یکی از شخصیتهایی که در زندگی او اثر گذاشته است جدش یوسف نبهانی می باشد؛ همان صوفی معروفی که تصوف را از یک طریقه نه بلکه از چندین طریقه چون ادریسی، شاذلی، نقشبندی، قادری، رفاعی و خلوتی گرفت و آثار فراوانی در تصوف نوشت. او تا اندازه ای در این راه پیش رفت که بر جمال الدین و نهضت او نیز یورش برد. به هر حال ما نمی توانیم تصوف را به همین سادگی و بصورت مطلق عامل شکست این امپراتوری بدانیم.
  9. نویسندهء حزب تحریر انگلستان و امریکا را مسئول انهدام این خلافت دانسته، این در حالی است که مسئول شکست و فروریزی امپراتوری عثمانی کشور هایی چون بریتانیا، فرانسه، روسیه، ایتالیا، جمعیتهای یهودی و برخی قبایل عربی بوده است. گرچه امریکایی ها نیز در سقوط آن نقش داشتند ولی امریکا در آن زمان بمانند نیرو های دیگر استعمار اروپایی خیلی فعال نبود، به اندازه ای که امروز فعال است. در آن سالها فرانسوی ها بالای الجزایر یورش بردند، ایتالیایی ها لیبیا را اشغال نمودند، انگلیسها بالای مصر حمله کردند و روسها بر سرزمین قفقاز هجوم بردند و شیشانیها «چیچیناییها»، داغستانیها و شرکس ها را مجبور به هجرت نمودند و در نتیجه سرزمینهای فراوانی از پیکر عثمانیها بریده شد. این از یکسو و از سوی دیگر شرایط داخلی امپراتوری آهسته آهسته زمینه را برای فروریزی نهایی آن آماده نمود.
  10. قطار نمودن صفتهای «تروریست» و «افراطی» و «سکیولر» و «حلقه بگوش» و «مزدور استعمار» هم در بحثهای فکری معنایی ندارد. این بیشتر به شعار های خیابانی و مظاهره های عوام الناس جور می آید تا به یک بحث عاقلانه و فکری. قرآن کریم حتی دشنام دادن خدایان مشرکان را منع نموده است چه رسد به انسانها. می گویند که اتاتورک مربوط به یهودان «دونمه» بوده و ماشین تبلیغاتی اروپا بت شخصیت او را چنان زیبا تراشید که حتی شوقی شاعر مصر و اقبال فیلسوف هندوستان فریب رسانه ها را خورده و او را مدح نمودند ولی این بدان معنی نیست که هر قدر او را دشنام دهیم سخن ما منطقی تر جلوه خواهد نمود. اتاتورک را بگذارید که دوستان تحریری امروز حتی محمد مرسی را خاین گفته و قرضاوی را انسانی فاسق و نادان می دانند. در این چند روزی که گذشت این چند جوان احساساتی و بی اطلاع چه القاب و تهمت هایی نبود که نثار نویسنده این سطور نکرده اند. جای تأسف در این است که این دوستان قرآن را بخاطر دشنام استفاده می کنند و با هزار زحمت و تکلیف آیاتی را جستجو نموده و بر فرق منتقدان شان می کوبند. قرآن «دشنامنامه» نیست، خواهشمندم اگر توجهی به اصول دیگر اخلاقی ندارند حد اقل قرآن را دشنامنامه نسازند.

آنچه تا اینجا مطالعه فرمودید شمردن مغلطه های اساسی تنها یک جمله مقاله طولانی حزب تحریر بود که اگر به نقد تمامی مقاله به همین منوال ادامه دهیم باعث ضیاع وقت نویسنده و خواننده خواهد گردید. به هر حال، من که مقاله را در ماندگار خواندم با خود گفتم: خدایا! چطور می شود که انسانی اینقدر اشتباه کند؟! ولی باز هم باوجود این همه کج فهمی خود را قلب حقیقت و مغز استدلال تصور نماید.

دوستی که با این هموطنان میانهء خوبی ندارد برایم نگاشته بود که با این جوانان گفتگو مکن چون آنها «لجاجت» را «مباحثه» تصور می نمایند و «انتقام» را «انتقاد». با خواندن حرف آن عزیز فرهیخته، سخن دانشمندی بیادم آمد و مرا به خنده آورد که می گوید: «با لجاجت پیشگان و سفسطه گویان بحث نکنید. آنها اول شما را تا سطح خودشان پایین می کشند. بعد با تجربه ی یک عمر زندگی در آن سطح، شما را شکست می دهند.» ولی من با خدا و خوانندهء خویش تعهد نموده ام که هر آنچه را صواب می دانم پیش روی خواننده خویش بگذارم و در این راه از ملامتی هیچ ملامتگر و تیر هیچ تهمتگری نهراسم.

 

تکفیرزادهء فهم ناقص از دین:

نویسنده حزب تحریر نگاشته است: « نخست از همه نویسنده (خواجه بشیر احمد انصاری) خلافت را دستگاه کهن می نامد، که جسارت وبیباکی بس عجیب و عظیمی را در قبال دولتی مرتکب می گردد، که موسس آن رسول الله صلی الله علیه وسلم است.» من در اینجا نه قضاوت می کنم و نه دفاع بلکه تنها همان عبارتی را دوباره نقل می کنم که در مقاله من آمده است. من در آنجا گفته بودم: « آخرین نهادی که مسلمانان آن را خلافت می پنداشتند و به نامهای «امپراطوری عثمانی» و «دولت علیه عثمانیه» شناخته می شد، در سال ۱۹۲۴ میلادی فرو ریخت. سقوط این دستگاه کهن واکنشی را در سراسر جهان اسلام بر انگیخت و باعث ظهور جنبشهایی در شرق و غرب جهان اسلام گردید.» آرنولد تواینبی مؤرخ نام آور انگلستان که تحقیقات فراوان تاریخی انجام داده و مرد منصفی است، سلسلهء آل عثمان را طولانی ترین سلسله سلطنتی در تاریخ جهان می شمارد که شش قرن تمام حکومت نموده اند. پس این دستگاه که کهن نباشد پس لفظ «کهن» بر کدام سلسله سلطنتی می توان اطلاق نمود؟ برای اطلاع جناب عالی، بنیانگذار این سلسله عثمان غازی بوده است نه رسول الله صلی الله علیه وسلم. من تکفیر را شنیده بودم ولی نه در این سطح.

فعالیت در چهارچوب حزب، سازمان، جمعیت، جماعت و گروه اگر از یکسو نتایج عملی بهتری ببار می آورد ولی از سوی دیگر با عضویت در گروهی ایدیولوژیک پرده ضخیمی فراروی انسانها ایجاد می گردد. نشخوار نمودن افکار درست و نادرست و تکرار مکررات و شعار های کلیشه ای فضایی روانی را در داخل گروه ایجاد می کند و در چنان جَوّی افراد ضعیف توان اندیشیدن آزاد را از دست داده و در نتیجه به عنوان بلندگوهای فاقد شعور عمل می کنند. وقتی افراد مختلف بشر برای تحقق برنامه ای در کنار هم قرار می گیرند حقانیت راه و اندیشه خویش را هر روز از همدیگر شنویده و از نظر روانی چارج می شوند و احساس نیرومندی می کنند ولو که تعداد شان اندک هم باشد و این حالت در مرحلهء جوانی خیلی نیرومند می باشد. در چنین اوضاع و احوالی تنها استعداد های برتر؛ کسانی که تنها با مغز خود شان می اندیشند، می توانند سیاه را سیاه و سفید را سفید ببینند.

بزرگترین مشکلی که ما با برخی گروه های اسلامی داریم درک ناقص و یا وارونه آنها از خود دین بوده است چه رسد به پدیده های دیگر جهان ما. گروهی را می یابی که اسلام را تنها در فقه خلاصه می سازند، گروه دیگری در عقیده، گروه سومی در جنبه های روحی و معنوی، گروه چهارم در جنگ و خونریزی و گروه پنجم در حکومت و به همین منوال که حزب تحریر و مؤسس آن شیخ نبهانی مربوط به دسته پنجم می شوند. آنها به مسئله خلافت چنان می نگرند تو گویی رکن ششم اسلام و رکن هفتم ایمان بوده است. آنها در این راه چنان سخن می گویند (متوجه باید بود که نگفته ام کار می کنند) تو گویی ۹۹% قرآن و حدیث را خلافت احتوا نموده است. از این لحاظ میان حزب تحریر و جماعت تبلیغ تفاوتی نیست زیرا اولی تنها به امارت و خلافت چسپیده است و دومی به جنبه های فردی عبادت. به تفاوت اینکه تبلیغی ها در تواضع و فروتنی بر همه پیشی جسته اند.

در ادبیات جهانی حکایتی وجود دارد که گفته می شود ریشه در فرهنگ کهن هند و چین داشته و سخنوران بزرگی چون سنایی و مولانا نیز آن حکایت تمثیلی و عرفانی را اقتباس نموده و به نظم آورده اند. گفته می شود که گروهی از مردان نابینا که فیل را هرگز ندیده بودند دست در فیل می کشند و چون دست هر یکی از آنها به عضو علیحده ای از اعضای فیل می افتد، گمان می کنند؛ فیل تنها همان عضوی بوده که دست آنها بر آن خورده است و در نتیجه به تصور درستی دست نیافته و به اختلاف با هم می پردازند.

از نظرگه، گفت شان شد مختلف

آن یکی  دالش  لقب داد این الف

در کف هریک  اگر شمعی بدی

اختلاف از گفت شان بیرون شدی

حزب تحریر احیای خلافت را از مهمترین واجبات جامعه اسلامی می داند و باور دارد که قرآن و سنت در کنار آنها بوده است. من منکر رابطه اسلام و سیاست نیستم بلکه یک قدم پیشتر گام نهاده باور دارم که هیچ دینی نمی تواند با سیاست بیگانه باشد چه رسد به اسلام، اگر چنین امری ممکن می بود امروز اقلیت «روهینگا» از سوی بوداییها که صلحجوترین مذاهب دنیا شناخته می شوند به نسل کشی مواجه نمی گردید. اگر مذاهبی فردی و انزوایی چون بودیزم با سیاست رابطه داشته باشد، طبیعی خواهد بود که آیین پیامبری که مؤرخان او را از دولتمردان طراز اول تاریخ می دانند بیشتر از همه با سیاست رابطه داشته باشد؛ رابطه ای که در نظر من به اصول بزرگی چون عدالت و مساوات و اخلاق سیاسی و همزیستی انسانی … تبلور می یابد، نه در شکل و فرم و اسم و رسم خاصی. حزب تحریر مدعی است که مفهوم خلافت ریشه در قرآن و حدیث دارد بی خبر از اینکه خلافت با آنکه در قرآن کریم باربار تکرار شده است و برخی از این آیتها در سرلوحه نشرات و وبسایتهای تحریری ها نیز دیده می شود، ولی هدف قرآن از کاربرد این واژه غیر از آن چیزی بوده است که حزب تحریر از آن حرف می زند. در آیت ۳۹ سوره فاطر می خوانیم «هوالذی جعلکم خلائف فی الارض» و یا «خلائف الارض» و یا «یستخلفکم» و یا «جاعل فی الارض خلیفه» و امثال آن؛ که همه و همه به صیغه جمع آمده و به مسئولیت انسان در عرصه آبادی زمین اشاره دارد نه به موضوع دولت خلافت. شاید کسانی پیدا شوند که میان آن خلافت و این خلافت تفاوتی قایل نباشند ولی سیاق قرآنی به هیچ صورتی نمی تواند این ترادف را بپذیرد.

اما سنت هم آن طوری نمی باشد که دوستان تحریری مدعی شده اند. با قطار کردن چند حدیث بدون آنکه به پیش زمینه های حدیث و فلسفه و سبب ورود و جنبه های لغوی و تاریخی و همچنان رابطه آن با سایر اصول و متون دینی توجه نمود نمی توان نتیجه درستی به دست آورد. اگر قرار باشد که به عنوان نمونه یک حدیث را از میان احادیث مورد استناد در ادبیات حزب تحریر ذکر نمایم باید همان حدیثی را برگزینم که در وبسایتهای حزب تحریر و گاهی هم در پوستر ها و بیرقها و پشتی نشرات شان به چشم می خورد؛ تو گویی آنها خود را مصداق پیشگویی حدیث مذکور می دانند. این همان حدیثی است که امام احمد بن حنبل در مسند خویش نقل نموده و در بخش اخیر آن آمده است: «ثم تکون خلافة على منهاج النبوة» یعنی “سپس خلافتی بر شیوه نبوت” خواهد بود. مفهوم این حدیث که امام احمد بن حنبل در مسند خویش از حذیفه روایت نموده است چنین است: «نبوت تا همان مدتی در میان مسلمانان وجود خواهد داشت که خداوند خود اراده نموده است و سپس آن را خواهد برداشت، پس از آن خلافت به شیوه پیامبر قایم خواهد شد، پس از آن خلافت هم برداشته خواهد شد، سپس تا زمانی که خداوند اراده نموده است پادشاهی غیر عادل حاکم خواهد بود، سپس آن هم اگر خدا خواسته بود برداشته خواهد شد، سپس خلافت به روش پیامبر رویکار خواهد آمد، و پس از آن «پیامبر اسلام» خاموش ماند». برای فهم این حدیث باید به دانشمندان حدیث رو آورد. احمد بن حنبل، بیهقی، طیالسی، صاحب مرقاة (شرح مشکاة) و دیگران معتقد اند که هدف پیامبر از خلافتی که در پایان حدیث ذکر است خلافت عمر بن عبدالعزیز بوده است نه خلافت بصورت مطلق آن. همین دانشمندان می گویند زمانی که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید راوی حدیث بر او وارد گردید و حدیث مذکور را برایش گفت و خلیفه با شنیدن این حدیث خورسند گردید.

این حىیث همانطوری كه دیدیم از آینده خبر می دهد و آن آینده هم به شخصی پیوند دارد که عمر بن عبدالعزیز است نه آنکه بر امری حکم کند ولی حزب تحریر همان چیزی را می بیند که خود می خواهد ببیند. اما جالب این است که تقی الدین نبهانی زمانی که شرط قریشی بودن خلیفه را بر خلاف جمهور فقهاء ساقط می سازد استدلال می نماید که بر آن حدیث بخاری که می گوید «ان هذا الامر فی قریش» یعنی: «خلافت از آن قریش است» امری مترتب نمی گردد چون به صیغهء اِخبار آمده نه به صیغه امر و صیغه اِخبار با آنکه گاهی دلالت بر طلب نمودن امری می نماید بیانگر حکمی جازم نمی باشد. پرسش من این است که عبارت «ثم تکون خلافة علی منهاج النبوة» یعنی “سپس خلافتی بر شیوه نبوت رویکار خواهد آمد” هم به صیغه اِخبار آمده است، پس شما چرا یکبار اِخبار را بیانگر حکمی جازم می دانید وبار دیگر هیچ حکمی را بر آن مترتب نمی دانید؟ شما چرا برخوردی دوگانه با احادیث و قواعد اصولی دارید و از هر راهی تلاش می کنید تا برداشت خود تان را بر متن دینی تحمیل نمایید؟ انارشی فقهی و اجتهادی بجای آنکه مشکل ما را حل کند گره اندر گره می افزاید. آری! دوستی می گفت که چرا حزب تحریر دست دادن پسران و دختران را بر خلاف رأی تمامی مذاهب اسلامی جایز می داند (مراجعه کنید به صفحات ۱۰۷-۱۰۸ جزء سوم کتاب الشخصیه الاسلامیه تألیف شیخ نبهانی) و عذاب قبر را که تمامی مسلمانان به آن معتقد بوده اند، جزء اعتقادات اسلامی ندانسته و در این زمینه مجموعه بزرگ احادیثی را که به حد تواتر رسیده اند و قرآن هم به آن اشاره داشته است نا دیده می گیرند ولی بر سر احادیث دیگری ولو که دلالت آن واضح هم نباشد پافشاری می نماید، برایش گفتم: طالب هر چیز ای یار رشید – جز همان چیزی که می جوید ندید.

برای تطبیق امری که در سنت آمده است ما باید احوال و اوضاع و شرایط و اولویتها را نیز در نظر بگیریم. می گویند روزی شیخ محمد غزالی که در آن وقت در دانشگاه «ام القری» تدریس می نمود وارد صنف شد و دید که یکی از دانشجویان در چوکی نشسته و بجای آنکه به درس گوش فرا دهد مصروف مسواک زدن دندانهایش می باشد. محمد غزالی بسویش آمد و از او پرسید: «ایییه دا یا ابنی؟» یعنی فرزندم! این چه کاری است که می کنی؟ شاگرد در پاسخ می گوید من سنت پیامبر را تطبیق می کنم و تو چرا به سنت او توهین می کنی. مفکر مصری محمد غزالی در پاسخش می گوید: «فرزندم! استنجاء کردن هم سنت است آیا می خواهی در داخل صنف استنجاء کنی؟» من شماری از این جوانان تحریری را می شناسم که در امریکا فعالیت علنی داشته و از تأسیس خلافت در این سرزمین و آن هم در همین شرایط حرف می زنند. یکی دو تن آنها چند سال قبل که در کالیفرنیا بودم جریده ای نشر می نمودند که «خالیفرنیا» نام داشت، به این معنی که آنها حتی نام ایالت کالیفرنیا را با خلافت پیوند داده بودند. چندی قبل در «فاکس نیوز» یکی از برنامه های مربوط به حادثه سپتمبر را می دیدم. در آنجا دو مرد امریکایی که یکی یهودی بود و دیگرش مسیحی علیه مسلمانان حرف می زدند و می گفتند که این گروه آمده اند تا در اینجا دولت اسلامی بسازند. در همین اثناء گرداننده برنامه با یکی از تحریری مشربان ساکن در لندن تماس گرفت و او را با صوت و صورت حاضر نموده و پرسید که شما چه نظر دارید: او در حالی که سخت احساساتی شده بود گفت آری ما می خواهیم تا پرچم اسلام را بر فراز کاخ سفید در اهتزاز آورده و دولت اسلامی تشکیل دهیم. مسلمان دیگری هم که جزء برنامه بود به خندیدن آغاز کرد. نطاق پرسید که شما چرا می خندید، او گفت با وجود تفاوت زیادی که شما در میان این سه تن می بینید، من برعکس شما آنها را خیلی شبیه و همکار می یابم و پیشنهاد می نمایم که پس از این مناظره بروند و در یک رستورانتی یکجا قهوه نوش جان کنند.

یکی از اشتباهات کشنده ای که حزب تحریر مرتکب شده و حاضر نیست از آن برگردد «دارالکفر» خواندن تمامی جهان اسلام است. کتاب های معتبر«بدائع الصنائع» و «حاشیه بن عابدین» و «دسوقی» و «الانصاف» و «البجیرمی» و دیگران هر زمینی را که احکام اسلام در آن غالب باشد آن را دار اسلام گویند. شریعت تنها ده آیت حدود نه بلکه بیشتر از ۶۲۰۰ آیت دیگر و ده ها هزار حدیث و اثر و اصل دینی دیگر هم شریعت شامل شریعت می شود. شافعی ها معتقد اند که داراسلام به هیچ صورتی به دار کفر تبدیل نمی شود ولو که غیر مسلمانان بر آن سیطره کامل داشته باشند. امام محمد ابوزهره به نقل از ابوحنیفه و دیگران معتقد است که هر سرزمینی که مسلمانان در آن احساس امنیت نموده و بتوانند عبادات خویش را برپا دارند آن را دار اسلام گویند. دانشمندان معاصر چون قرضاوی، عبدالله بن بیه، فیصل مولوی و گروه دیگری از فقها معتقد اند هر سرزمینی که مسلمانها در آن اکثریت باشند، آن سرزمین را می توان دار اسلام نامید. خلاصه سخن، برداشتی را که حزب تحریر و مؤسس آن از دار اسلام دارد تا هنوز هیچ فقیه و دانشمند معتبری نداشته است. گذشته از این، فعالان سیاسی حزب تحریر همه کسانی را که  دموکراسی را بعنوان نظام سیاسی پذیرفته اند کافر می دانند و بدینوسیله صد ها ملیون انسان را که در اندونیزیا، مالیزیا، هند، بنگلادیش، پاکستان، ترکیه، افغانستان، عراق، فلسطین، مصر، تونس، سودان، عراق، مراکش و جوامع دیگری را از دایرهء اسلام بیرون می افگنند.  اینکه دولتی مسلمان از تطبیق برخی احکام عاجز می ماند این بمعنی کافر شدن آن دولت نیست، همانطوری که اگر مسلمانی با وجود فراهم بودن شروط حج باز هم نتواند در زندگی حج نماید و یا فریضهء دیگری را عملی نتواند کافر گفته نمی شود. در پیوند به رابطهء اسلام و دموکراسی مقالهء مفصلی نگاشته خواهد شد چون بحث امروزی ما حوصلهء آن را ندارد.

ما منکر خلافت نیستیم ولی این خلافت با رأی و اراده مردم می آید نه از راه پنج تن. ما منکر خلافت نیستیم ولی خلافت را اصلی از اصول دین ندانسته و به کسی اجازه نمی دهیم تا با عنوان نمودن داعیه خلافت بر دست و پای مردم قفل زند تا هیچ کاری انجام ندهند و منتظر خلیفه موعود بنشینند. ما زمامداری نمی خواهیم که صلاحیتهایی بیشتر از هتلر و موسولینی و استالین و قذافی در کف داشته و تا آخرین رمق حیات بر سر نوشت ملیونها انسان بازی کند. برای تحقق رویا های بزرگ، ما نیاز به کار و مبارزهء عملی در عرصه های اخلاق، علم، اجتماع، فرهنگ و سیاست داریم، نه نشر چند دشنام و پاشیدن تخم دشمنی و بدبینی در میان مسلمانان.

 

پیشینهء حزب تحریر در زادگاهش «فلسطین»:

حزب تحریر در فلسطین نطفه گذاری شد و فلسطین را می توان مادر قضایای جهان معاصر به شمار آورد. فلسطین از نظر جنبش جهانی چپ سنگر مبارزه علیه امپریالیزم بحساب می آید، از نظر مسلمانان قضیه و قبلهء نخستین و پایگاه معراج پیامبر می باشد، از نظر عربها قضیه ای مرکزی است، و از دید ملتها و جنبشهای آزاده دنیا گرمترین عرصه های نبرد علیه زورگویی، افزون طلبی، سرمایه داری، استعمار و نژاد پرستی به شمار می رود. از هر دیدی که به فلسطین؛ این مرز خونین شرق و غرب و سرحد پرتنش قاره های سه گانه دنیا نگاه کنیم آن را خیلی مهم خواهیم یافت. حزب تحریر در فلسطین زاده شد و از لحاظ فقهی کسانی که در سرزمین فلسطین زیست می کنند مسئولیت بیشتری در برابر آن قلمرو دارند. در این شصت سالی که از عمر حزب تحریر می گذرد، ملت فلسطین به عنوان مظلوم ترین ملتهای جهان با معجون مرکبی از ظلم و بی عدالتی دست و پنجه نرم کرد. در این مدت حنان عشراوی مسیحی و عرفات قومگرا و احمد یاسین اسلامگرا و جورج حبش چپی و نورمان فنکلستین یهودی و حتی کودکان معصوم آن سرزمین با سنگ و فلاخن و خون و عرق و کار و تلاش از آن ملت دفاع نمودند ولی خنجری از جنس فولاد هم نتوانست رگی را در تن قهرمانان مناقشه و مجادله حزب تحریر به جنبش آورد تا روزی نه تنها سنگی به رخ بلدوزر اسرائیلی که هر روز خانه های مردم را ویران می کند بیفگنند حد اقل دست به نوع دیگر مبارزه که توان آن را دارند بزنند. در این شصت سال آنها منتظر خلیفه نشسته اند بخاطر آنکه رهبر شان وعده داده بود که خلافت مورد نظر او در سیزده سال برپا خواهد شد چون پیامبر اسلام در مدت سیزده سال دولت خود را ساخته است. تقی الدین نبهانی در صفحات ۱۰۳ و ۱۰۴ رساله «التفکیر» خویش می نویسد: « برای تحقق هر اندیشه و عملی انسانها حد اقل به یک دهه نیاز دارند زیرا امتها در ظرف ده سال متحول می شوند. اگر ملتی زیر سلطه دشمن باشد در آن صورت به بیشتر از یک دهه نیاز است ولی این مدت نمی تواند بیشتر از سه دهه طول کشد». در این مدتی که حزب تحریر گروهی را منتظر خلیفه نگه داشته است اسرائیل هر روز بخشی از سرزمین فلسطین را قیچی نموده و بر حجم خاک خود می افزاید تا آنکه حدود ۸۰% خاک فلسطین به اسرائیل تعلق گرفت.

در این مدتی که حزب تحریر منتظر خلیفه نشسته تنها کاری که کرده است فتواهای تکفیر و تخوین بوده که چپ و راست و با کمال سخاوت در حق کسانی صادر نموده است که زندانهای اسرائیل و قبرستانهای غزه و ضفه را پر کرده اند. همه جناحهای سیاسی در فلسطین کاری برای ملت خویش انجام داده اند و طبیعی است که در جریان فعالیت سیاسی اشتباهاتی هم رخ دهد ولی در این میان گروهی که در برج بلند عاجی نشسته و همه فعالان میدان مبارزه و جهاد را ملامت می کند گروه تحریر است؛ گروهی که هیچ نقشی در مبارزات ملت فلسطین نداشته است. در عصری که همه مرز ها بسته اند و همه در خفا و علن دشمن آن ملت اند و همه غربیها با تمامی قوت در کنار اسرائیل ایستاده اند یگانه کاری که دوستان تحریری انجام می دهند ملامت نمودن مقاومتگران است. بیشتر از ده هزار اسیردر زندانهای اسرائیل، هزاران شهید و مجروح و بیوه و یتیم ولی اینها در برج سلامتی نشسته اند و منتظر پرچم عقاب اند. این گروه مبارزان صادق و قهرمانان آن ملت را خاین و مزدور خطاب نموده و ملت فلسطین را در مورد تمامی جریانهای اصیلی که در ساحه عمل امتحان داده اند مشکوک ساخته و می گویند که جهاد باید در زیر پرچم عقاب صورت گیرد. حزب تحریر اگر نمی توانست در سنگر های مقامت سیاسی و نظامی و انسانی بنشیند در عین زمانی که از خلافت حرف می زد حد اقل اشک یتیمی را پاک می کرد، دارالایتامی می ساخت، مکتبی و شفاخانه ای تأسیس می نمود و شکم گرسنه ای را سیر می نمود که حاضر است خانه اش را به مستعمر صهیونی بفروشد.

آنها می گویند که ما معتقد به کار فکری هستیم ولی تمامی محصول کار فکری شان چاپ چند جلد کتاب و رساله است و آن هم به شکل ابتدایی و غیر تخصصی. محصول شصت سال کار به اصطلاح فکری این دوستان شاید در حدود یک فیصد تولیدات بازار قصه خوانی شهر پشاور باشد. با تحلیل هایی غیر علمی، سطحی، برخاسته از تیوری توطئه و با ابزار دشنام و تکفیر نمی توان خلافتی را ایجاد نمود. چنین افراد و چنین عملکرد هایی نخستین مانع فرا راه دولت اسلامی بحساب می آیند.

حزب تحریر برای گریز از مسئولیتهای اجتماعی منتظر خلیفه نشسته است و اعضا و رهبران آن برای توجیه این کار به مرحله مکی استناد می جویند اما فراموش نموده اند که پیامبر اسلام و تربیت یافتگان مکتب او در مرحلهء مکی گرسنگان را غذا می دادند، بیماران را غمخواری می نمودند، جاهلان را تعلیم می دادند، غلامان را آزاد می کردند، بر یتیمان توجه می نمودند، بینوایان را دستگیری می کردند، خصومتهای قبیلوی را می زدودند و خلاصه سخن اینکه عناصری مثبت، سازنده و پویا بودند، اگر باور ندارید به سوره ها و آیاتهای مرحله مکی مراجعه فرمائید. شیر را بچه همی ماند بدو – تو به پیغمبر چه می مانی بگو. در پهلوی همه این فعالیتهای سازنده آنها به تکفیر کسی دست نیازیدند، کسی را بدون مسئولیت مزدور استعمار فارسی و رومی نخواندند، کسی را توهین نکردند، به کسی بهتان نبستند، دوستی و محبت و برادری را در میان مردم پخش نمودند و از ارزش کسی نکاستند. تأسیس دارالایتام و مدرسه و کلینیک و مرکز بحث و تحقیق نه مرکز پخش تیوری های توطئه، نیازی به خلیفه ندارد. خلیفه و خلافت در درون هر یکی از ما نهفته است بشرط آنکه اخلاق، باور، وجدان، مغز و قلب خویش را تصفیه و تزکیه نمائیم. نظامهای سیاسی نخست در مغز و قلب برپا می شوند و سپس در جامعه پیاده می گردند. جامعه را نمی توان از راه پخش مغالطات و تکفیر و پخش دشمنی و اتهام آماده خلافت نمود. در جهانی که ما زندگی می کنیم نقش دولتها آهسته آهسته کمرنگ می شوند و نقش ملتها بیشتر می گردد و زمامداران چیزی جز انعکاس ملتهای شان نیستند. می گویند که روزی یکی از افراد دولت علی بن ابی طالب نزد خلیفه آمده و از ظلم و ستم و بی نظمی شکایت می نمود و از خلافت دو خلیفه نخست به نیکی یاد می نمود. امام علی رو بسویش نموده و گفت: آیا تو می دانی که تفاوت میان من از یکسو و ابو بکر و عمر رضی الله عنهما از سوی دیگر چیست؟ او پاسخ داد: نه. علی (رض) گفت: آنها سربازانی چون من داشته و من زیر دستانی چون تو.

حزب تحریر همیشه می گفت که در فعالیت نظامی سهمی نخواهد گرفت چون خلیفه ای وجود ندارد و حتی درفلسطین که از  گرمترین جبهات مقاومت در جهان بحساب می آید که تمامی انسانهای آزادهء جهان و مسلمان و غیر مسلمان برسر حقانیت آن اتفاق نظر دارند هیچ نقشی نداشته است ولی در جبهه سوریه سلاح برداشته و برای نابودی دولت سوریه می جنگد. هیچ کسی نمی تواند نظام خون آشام بشار الاسد را نظامی سالم بداند ولی چه چیزی حزب تحریر را واداشته است تا در برابر اسرائیل نجنگد ولی در برابر دولت دیگری سلاح برداشته و شعار هایی دو آتشه سر دهد؟ تو گویی از حزب تحریر می خواهند تا با از میان رفتن رژیم اسد در تطبیق سیناریوی صومال و حوادث پس از سقوط دولت نجیب در افغانستان نقشی ایفا نماید. پرسش دیگری که دارم؛ چه چیزی حزب تحریر را واداشته است تا در مناطق نفوذی که خارج سیطره اروپا و امریکا قرار دارد چون آسیای میانه و مناطقی در چین و … بیشتر ترکیز نماید و حتی در جاهایی چون سوریه سلاح برداشته و بجنگد؟ در سوریه که نه خلیفه ای وجود دارد و نه پرچم عقاب-پرچمی که دوستان تحریری انتظارش را می کشند. نویسنده حزب تحریر می نویسد: « حکامی مانند مرسی و غنوشی که نویسنده از آن ها دفاع کرده است، در مقابل ظلم بشار اسد در سوریه چه کاری را انجام داده است که حزب التحریر منحیث گروه اسلامی از آن ها تقدیر کند؟ آیا آن ها اردو های امت اسلامی را به جانب دفاع از مردم سوریه سوق دادند؟». سوال این است، اگر قرار باشد که این کشور ها بر کشور دیگری حمله کنند، پس چرا این نویسنده از سوق دادن ارتش های مسلمان بسوی اسرائیل حرف نمی زند. پرسش دیگر اینکه رژیم سوریه در اواخر دهه هفتاد حدود سی هزار انسان بیگناه را در ظرف یک روز به قتل رسانید، حزب تحریر در آن وقت کجا بود؟

 

حزب تحریر و تحلیل سیاسی:

در چند مقاله ای هموطنان تحریری در پاسخ به مقاله نیم نگاه نویسندء این سطور نگاشته اند از من پرسیده اند که چرا علیه استعمار نمی نویسم و با این شیوه خوانندهء شان را گمراه می کنند تا تصور نماید که من هیچ علیه استعمار و امپریالیزم و اشغال ننگاشته و از مدافعان حکومت فاسد و حامیان بیرونی آن بوده ام. با کمال تواضع عرض باید نمود که آنچه این نویسنده در رابطه به سیاستهای کشور های غربی در منطقه نگاشته بیشتر از کار تمامی تحریری های ساکن در ایالات متحده امریکا بوده است، اگر باور نمی کنید برای ما نشان دهید. باز چه کسی حق دارد که نویسنده ای را دستور دهد که پیرامون چه بنویسد و چه ننویسد. به باور من، ملتهای ما در برابر دو دشمن خطرناک و کشنده قرار دارند که یکی استعمار خارجی است و دیگرش استبداد داخلی. طرحی را که حزب تحریر ارائه می کند چیزی جز استبداد در مسخره ترین شکل آن نیست که نه با دین جور می آید و نه هم با بدیهیات عقلی و علمی.

آری! برخی از دوستان حزب تحریر در نشرات خویش از من پرسیده اند که چرا پیرامون قرارداد امنیتی با امریکا و امثال آن نمی نویسم، در پاسخ آن عزیزان باید بگویم که هنوز نطفهء گروه تان در افغانستان بسته نشده بود – یعنی بیشتر از یک دهه پیش- که در صفحات ۲۷-۳۰ رسالهء «افغانستان در آتش نفت» از این پالیسی چنین پرده برداشته بودم: مراحل تحقق پالیسی امریکا بر مبنای سیاست قدم به قدم در این منطقه استوار بوده است که مراحل آن را طوری ذیل می توان تقسیم نمود:

۱-  کشاندن پای شوروی به افغانستان و گرفتن انتقام ویتنام

۲-  پشتیبانی از مجاهدین افغانستان در نبرد شان با ارتش سرخ

۳- تلاش در جهت جلوگیری از افتیدن حکومت در دست مجاهدین

۴- بهم انداختن گروه های مجاهدین در جان هم

۵- پشتیبانی از طالبان

۶- براندازی حکومت طالبان و لشکرکشی به افغانستان

۷- تاسیس اداره بن و تأسیس پایگاه نظامی

۸- به انزوا کشاندن کسانی که موافق این سیاست نیستند

۹- اعلان اینکه سربازان امریکایی تا سالهای درازی در افغانستان خواهند ماند.

سپس در همانجا گفته بودم که سیاست امریکا در این منطقه بر مبنای تیوری بحرانسازی و سپس ضرورت حضور نظامی در منطقه و مدیریت بحران استوار بوده است.

دوست دیگری نوشته است که این چطور است که تو در امریکا نشسته ای و در نقد حزب تحریر می نگاری. او نمی داند که منطق سخن رابطه ای به محل اقامت ندارد و باز شما که بمانند گروه «تکفیر و هجرت» تمامی جهان اسلام را دار الکفر می دانید نزد شما چه تفاوت می کند که من در مکه مکرمه زندگی نمایم و یا در شهر لاس ویگاس امریکا.

حزب تحریر در پهلوی فتوا و نظریه پردازی دست به تحلیل سیاسی می یازد و تحلیلهای سیاسی ایشان بمانند نظریات سیاسی و فتواهای فقهی شان قیامت می کند. من در اینجا به تحلیلی اشاره می كنم كه آنها در باره كشور خود ما نوشته اند و انتخاب این موضوع به این لحاظ بوده که خواننده گرامی از اوضاع کشورش نسبت به نقاط دیگر جهان آگاهی بیشتر دارد. حزب تحریر بتاریخ ۲۸/۱۲/۱۹۹۷ میلادی تحلیلی مکون از هشت صفحه زیر عنوان «دور صدام حسین فی خدمة اهداف امریکا فی الشرق الاوسط» یعنی «نقش صدام حسین در جهت خدمت اهداف امریکا در خاورمیانه» به نشر سپرد. در بخشی از آن تحلیل آمده است: «فقد کان عمیل امریکا بابراک کارمال فی تشیکوسلوفاکیا. وفجأة جاء كارمال إلى كابول لیتزعم انقلابا عسكریا رفع لواء الشیوعیة. وأدى هذا الانقلاب إلى نشوء حالة من الاضطراب عمت افغانستان، مما جعل الاتحاد السوفیتی یهب لنجدته …. ومما یؤكد معرفة واشنطن المسبقة ورضاها عن العملیة إعلان الادارة الأمریكیة بأن لروسیا مصالح أمنیة حیویة فی أفغانستان وذلك بعد الغزو بایام قلیلة». ترجمه: ببرک کارمل که مزدور امریکا بود در چکوسلواکیا می زیست. کارمل بصورت فوری به کابل آمد تا کودتایی را رهبری کند که پرچم کمونیزم را برافراشته بود. این کودتا منجر به ایجاد شورش و بد امنی گردید که سراسر افغانستان را فرا گرفت، امری که شوروی را واداشت تا به کمک او به افغانستان بشتابد… آنچه بر آگاهی مسبق و رضائیت واشنگتن از این مسئله دلالت می کند اعلانی بود که چند روز پس از این اشغال از سوی اداره امریکا صادر گردید و گفت که روسها در افغانستان منافع حیاتی دارند». قضاوت را برای خواننده گذاشته و تبصره ای بر این سخن حزب تحریر ندارم فقط همینقدر می گویم که به به! این را می گویند تحلیل سیاسی!

 

درک ناقص از مسئلهء قدرت:

مسئله قدرت سیاسی یک از مسایل پیچیده علوم سیاسی، روانشناسی و علوم اجتماعی است. در تاریخ اسلامی نیز از همان لحظاتی که پیامبر بزرگ اسلام هنوز دفن نشده بود این مسئله مطرح گردید و کمترین چیزی که می توان گفت این امر در آن وقت سبب اختلاف نظر میان یاران پیامبر اسلام «ص» گردید. چند سالی نگذشته بود که همسر پیامبر اسلام در یک جبهه و داماد و پسر عم ایشان در جبهه دیگر با هم رزم آزمودند و جویی از خون جاری گشت. سپس جنگ دیگری در صفین به وقوع پیوست و کشمکش بر سر قدرت سیاسی زمینه را برای ایجاد مذاهب اعتقادی و سپس فقهی هموار نمود که تا هنوز در میان مسلمانان جاری است. در کشور و حوزه ما برادران چشمان برادران و پدران چشمان فرزندان شان را کشیدند. در جمع خلفای عباسی حد اقل چشمان سه تن شان کشیده شده است. برخی سلاطین عثمانی برادران شان را می کشتند. در جامعه ما شاگردان وفادار استادان شان را از میان برداشته و زیردستان زبردستان شان را بر سر این مسئله نابود کرده اند. حزب تحریر را بگذارید که حتی نهضتهای اسلامی دیگری که خیلی با اعتبار تر و پر نفوذتر از تحریر بوده اند و امروز ده ها ملیون عضو دارند نتوانسته اند این مشکل را از لحاظ تیوری حل کنند چه رسد به عمل. کسانی که در این رشته درس خوانده اند و یا تجربه دارند می دانند که من چه می گویم اما کسانی که غرق خوابهای رومانتیک بوده و منتظر خلیفه ای نشسته اند که سوار بر اسپ و پرچم عقاب در دست از راه می رسد، نمی خواهم رویای شیرین شان را اخلال نمایم.

چنین معلوم می شود که حزب تحریر حساسیت قدرت سیاسی و عمق خطر برخاسته از آن را درک نکرده است. این گروه هنگام بحث روی زوال خلافت اسلامی همانطوری که پیشتر گفتیم بر عوامل بیرونی آن اتکا دارد و عوامل داخلی را اهمیت کمتر می دهند و در میان عوامل داخلی مهمترین آنها را که استبداد بوده است نا دیده می گیرند. صلاحیتهایی را که این گروه برای خلیفه در نظر گرفته اند بیشتر از صلاحیتهای احزاب کمونستی و فاشیستی بوده که در این عصر پیچیده و متفاوت به بد ترین شکل استبداد خواهد انجامید. قانونگذاری و از آن جمله وضع قانون اساسی دولت تنها از صلاحیتهای خلیفه بوده و بر افراد دولت واجب است تا از آن پیروی نمایند. نیروی قضائیه دولت و تعیین قضاة و قاضی القضاة هم در چنگ خلیفه می باشند. برعلاوه وضع قانون اساسی و قوانین دیگر و تعیین قضاه، رهبری ارتش و اعلان جنگ و معاهدات بین المللی و سیاست داخلی و خارجی دولت و تعیین وزراء و والیان و بودجه دولت همه از وظایف خلیفه بوده است. در این نظام وسایل اطلاعات جمعی باید همه زیر نظر و کنترول خلیفه باشند. همه صلاحیتهای اجرائی و تقنینی و قضایی و رسانه های گروهی در دست اوست و مدت خلافت او هم تمامی عمر. وزراء را بنام وزیر نه بلکه بنام معاونان خلیفه می نامند. خلیفه حزب تحریر چیزی جز «سوپرمن» امریکایی و یا آلهه یونان باستان نیست. مردم در انتخاب خلیفه نقش دارند ولی در عزل او نقشی ندارند و یگانه نهادی که می تواند خلیفه را عزل کند محکمه مظالم است ولی مشکل محکمه مظالم در این است اعضای آن از سوی خلیفه انتخاب می شوند. حزب تحریر بما نگفته است که محکمه ای که از سوی خلیفه تعیین شده چطور می تواند که در برابر او موضعگیری کند و باز چه ضمانتی وجود دارد که خلیفه به مجرد اینکه احساس نماید اعضای محکمه در صدد عزل اویند، خود به عزل آنها اقدام نکند؟

حزب تحریر از یکسو بیعت و رأی مردم را شرط انعقاد خلافت می داند و از سوی دیگر معتقد است که اگر فردی از راه زور بر منصب خلافت تکیه زند و باز مردم را بفهماند که خیر و مصلحت شان در پیروی از حضرت خلیفه نهفته است، چنان خلافتی مشروعیت کسب می نماید. پرسش ما این است که تفاوت میان آن خلیفه و زمامداران دکتاتور و مستبدی که مردم را به زور ارتش و ووسایل اطلاعات جمعی و روحانیان و ادارات دولتی وا می دارند تا به شخص زمامدار رأی دهند چه خواهد بود؟ از همین رو زمامداران مستبدی چون اسد و مبارک و قذافی در جهان اسلام همیشه ۹۹٫۹۹% رأی به دست می آوردند. این چیزی جز نتیجهء قرار گرفتن بخشی از صلاحیتهایی است که حزب تحریر برای خلیفه در نظر گرفته است.

حزب تحریر معتقد است که خلافت اسلامی از صدر اسلام تاعزل آخرین سلطان عثمانی در (۱۹۲۴ م) ادامه یافته است. این از یکسو و از سوی دیگر می گویند که زمامدار تا زمانی که مردم بر او بیعت نکنند خلیفه شمرده نمی شود. پرسشی که مطرح می شود آیا تمامی کسانی که شما آنها را خلیفه می نامید بر مبنای بیعت و رأی مردم آمده اند. پرسش دوم اینکه آیا راستی تمامی جهان اسلام و در تمامی این دوره از سوی خلفا اداره می شده است؟ تاریخ برخلاف شما پاسخ منفی دارد و نمونه اش کشور خود ما است که از عباسیان به بعد رابطه ای با خلافت نداشته است، چه رسد به شبه قاره هند و شرق آسیا و آسیای میانه و قلب افریقا و ایران و نقاط دیگر جهان اسلام. هدف نویسنده در اینجا اشاره به عدم دقت حزب تحریر در ادبیات سیاسی اش می باشد نه براه انداختن یک بحث تاریخی که این مقاله گنجایش چنان امری را ندارد.

اعضای حزب تحریر پیوسته تکرار می کنند که نظریات حزب شان برخاسته از فقه اسلامی است، بی خبر از اینکه آنچه مرحوم تقی الدین نبهانی در رابطه به خلافت نوشته متفاوت از افکاری است که در فقه سیاسی سنتی می خوانیم که می توان به نکات اساسی ذیل اشاره نمود: تقی الدین نبهانی خلیفه را نماینده مردم خوانده و مشروعیت او را برخاسته از اراده و رضای مردم می داند به این معنی که از نظر او یک شخص وقتی خلیفه گفته می شود که مردم با او بیعت کنند. نکته دوم اینکه کاندیدای خلافت باید انسانی صالح باشد و کاندیداتوری انسانی فاسق از نظر او درست نیست. نکته سوم اینکه او بر خلاف جمهور فقها قریشی بودن را در خلیفه شرط نمی داند. چهارم اینکه نبهانی مخالف ولی عهدی و وراثت در امر خلافت می باشد. نکته پنجم اینکه او مخالف کودتای عسکری و غصب قدرت از راه زور می باشد، فراموش نباید کرد که او در این زمینه باز هم نظری دارد که مسئله را متفاوت نمی سازد. نکته ششم اینکه ایشان حتی اعضای مجلس شورا را انتخابی می دانند. نکته هفتم اینکه عزل خلیفه را از وظایف محکمه مظالم می داند. نکته هشتم اینکه معتقد به فعالیت احزاب بوده است، به شرط آنکه تمامی این احزاب اسلامی باشند.

اما مشکل حزب تحریر این است که از یکسو شخصی را خلیفهء مشروع می داند که هم در زمان انعقاد خلافت و هم در دوره خلافت عادل و پرهیزگار باشد و از سوی دیگر می گوید که اگر خلیفه ظلم و ستم و فسق هم روا دارد باید از او اطاعت شود.

 

حزب تحریر و تهمت همنوایی با استعمار:

گروهی که بنام حزب تحریر شهرت یافته است تاریخچه سیاهی در رابطه به تهمت بندی و دشنام دارند. هر کسی که به نقد فکری شان بپردازد او را دشمن شمرده و با تمام نیرو در صدد ترور شخصیت او شده و در این راه همان شعار ماکیاولی را که می گوید «هدف وسیله را توجیه می کند» عملا تطبیق می نمایند. همان طوری که گفتیم گروه تحریر اعلامیهء مضحکی را زیر عنوان «نویسنده مشهور همراه با استعمار در برابر حزب تحریر» در وبسایت خود نشر نموده است که از خواندن آن انسان تعجب می کند که چطور می شود گروهی خود را مسلمان بدانند ولی در قسمت هتک حرمت انسان دیگری پابند به هیچ معیار انسانی، دینی، اخلاقی، مطبوعاتی، حقوقی و منطقی نباشند. آنها در آن اعلامیه مرا متهم ساخته اند که آلهء دست کدام حلقهء استخباراتی و یا هم کدام جناح کینه توزی شده، امتیاز گرفته و همنوا با اشغال و استعمار و حکومت مزدور از دموکراسی حمایت کرده و بر دولتی توهین کرده ام که مؤسس آن رسول الله صلی الله علیه وسلم می باشد. پرسش من این است که آیا هرکسی که نقدی بر شما و افکار و ادبیات تان نوشت آلهء دست استخبارات و یا کدام گروه کینه توزی بوده است؟ من با خدای خود تعهد نموده ام که هر آنچه را که حق می دانم در پیشگاه خواننده بگذارم و در این راه حتی گروهی را نقد نموده ام که سی دهه عمر خود را در آن سپری نموده ام. ایکاش شما پیش از بلند نمودن پرچم توحید و داعیهء خلافت توجهی به الفبای اخلاق انسانی می نمودید و باز از اسلام حرف می زدید، اما سخن از خلافت مرحلهء خیلی پیشرفته ای است که من فکر نمی کنم شما با چنین اخلاقی شایستگی آن را داشته باشید. آیا نقد افکار نبهانی و غیر نبهانی و مدعیان خلافت نام نهاد شما توهین به پیامبر بزرگ اسلام است؟ فرض کنیم که نویسنده ای وابسته به استعمار و اشغال و حکومت مزدور و استخبارات و یا دستگاه جهنمی دیگری باشد و نقدی بر شما بنویسد، شما که دعوای فکر و اندیشه و ثقافت تان جهان را پر کرده است چرا نیاز به اعلامیه احساس می کنید. شما باید بدانید که فکر را تنها فکر می تواند شکست دهد نه دشنام و تهمت و هتک حرمت.

در پاسخ به اعلامیه و اتهامات حزب تحریر چند پرسش دارم. شما که منکر اعتقاد به عذاب قبر هستید، در حالی که ده ها صحابه آن را روایت نموده اند و دانشمندان به تواتر آن اعتقاد دارند، و شما که بر خلاف تمامی مذاهب اسلامی و سنت پیامبر اسلام و ادله واضح و آشکار در قسمت روابط زنان و مردان دست به اجتهادات عجیبی زده اید، و شما که منکر حدیث اسراء هستید، با کدام جرئتی دیگران را متهم به بی حرمتی به سنت پیامبر می کنید؟ پرسش دیگری که دارم، در نظام فکری شما که جهاد زیر امر امیری که خودش مزدور بیگانگان است و برای منافع بیگانگان می جنگد واجب است، باز شما چطور جرئت می کنید تا با وجود چنین اندیشه ای دیگران را منسوب به استعمار نمایید؟ دانشمند معروف فلسطینی عبدالله عزام که هنگام تدریس در دانشگاه اردن بخاطر ترس از حکومت آن کشور زیر نام مستعار «صادق امین» می نوشت کتابی دارد بنام «الدعوه الاسلامیه: فریضئ شرعیة وضرورة بشریة». او در صفحه ۱۲۳ کتاب خویش با استناد به صفحهء ۶۲ سطر ۲۵-۳۷ دوسیه حزب تحریر یکی از فتواهای آن حزب را چنین نقل می کند: «و هنا یرد سؤال أن العمیل قد یهئ معركة مصطنعة مع الكفار لتنفیذ خطة لدولة كافرة فهل فی هذه الحال یجب القتال تحت رأیة ذلك الحاكم العمیل؟ والجواب: إن كانت هذه الخطة لیست فیها ضرب للمسلمین ولا ایقاع أذى بهم فالقتال واجب تحت رأیة ذلك الحاكم ولو كان تنفیذا لخطة دولة كافرة مادام قتالا للكفار و لأن أدلة الجهاد جاءت عامة غیر مقیدة وتقیدها بأیة حالة من الحالات یحتاج إلى دلیل من الكتاب أوالسنة حتى یصلح لتقیید المطلق ولم یأت دلیل یقید والعقل لا یصلح لتقیید النص لذلك كان القتال واجبا». ترجمه: «اینجا پرسشی مطرح می شود که اگر “زمامدار” در حالی که مزدور بیگانگان است وارد معرکه ای ساختگی با کفار شده و برنامه دولت کافری را اجرا نماید، سوالی که مطرح می شود آیا در چنین حالتی جهاد زیر پرچم زمامداری که مزدور بیگانه است باز هم واجب می باشد؟ پاسخ: اگر کوبیدن مسلمانان جزء آن برنامه نباشد و ضرری به آنها نرسد، جنگ در زیر پرچم آن حاکم مزدور واجب است ولو که هدف او تطبیق برنامه دولتی کافر باشد زیرا او با کافران می جنگد و چون ادله جهاد عام و غیر مقید بوده است و تقیید آن به یکی از حالتها نیازمند دلیلی از قرآن و سنت می باشد تا آنکه مطلق را مقید سازد ولی در اینجا دلیلی در جهت مقید ساختن آن حکم عام نیامده و عقل نمی تواند متن حدیث را مقید سازد، به همین دلیل جنگ در آن معرکه واجب است». شاید این متن برای خواننده پرسش برانگیز باشد که چطور می توان چنین سخنی را از گروهی شنید که خود را دو آتشه ترین گروه سیاسی جامعه اسلامی معرفی می نمایند. کسانی که باور ندارند می توانند به کتابی که توسط یکی از رهبران و نویسندگان خیلی معروف حزب تحریر در اردن بنام یوسف احمد سباتین زیر عنوان «التبصره» نگاشته شده است مراجعه فرمایند. آقای سباتین خیلی کوشیده است تا بر این فتوا رنگ دینی ببخشد ولی باز هم در فرجام نتوانسته است آن را توجیه دینی نماید. او می گوید که پیامبر اسلام فرموده است «جهاد زیر پرچم امیر صالح و فاسق واجب است» و مزدوری کافران و بیگانگان زیر حکم «فسق» مطالعه می شود؛ به این مفهوم که بر امیرِ مزدورِ بیگانه حکم فاسق تطبیق می گردد و در نتیجه حکم جهاد زیر پرچم او واجب می باشد. مفتی محترم خیلی کوشیده است که به شرط عدم رساندن ضرر به مسلمانان ترکیز نماید غافل از اینکه همین نفس وارد شدن مسلمانان در یک معرکه و آنهم برای تحقق برنامه بیگانگان خود ضرر رساندن به آنها است زیرا دشمن نمی تواند با پرتاب گل و سنبل سر و روی شان را نوازش دهد.

 

نتیجه:

حزب تحریر در این شصت سالی که گذشت استراتیژی گام به گام را گزیده و در مسیر آن قدم برمی دارد که می توان آن را بصورت ذیل خلاصه نمود:

  • این حزب در قدم نخست اسلام را در یک بخش زندگی که از آن بنام «خلافت» یاد می شود اختصار نمود
  • سپس مدت ۱۳ تا ۳۰ سال را برای تأسیس این خلافت تعیین نمود و مردم را منتظر خلیفه نگه داشت
  • پس از آن واضح نساخت که این خلافت از راه کودتا برپا می شود، یا انقلاب مسلحانه و یا هم رأی و دموکراسی؟
  • این گروه یگانه کاری که در جهت تحقق این رؤیا انجام داده تنها حرف زدن و به گفته خود آنها «تثقیف امت» بوده است، همانطوری که دیروز احزاب کمونیستی از «آگاهی بخشیدن به توده ها» سخن می راندند. این شیوه حزب تحریر با متود قرأن در آوردن تحول مخالف می باشد زیرا قرآن تنها بر بعد فکری اکتفا ننموده و همیشه ایمان و عمل نیکو را در کنار هم ذکر نموده می فرماید: «الذین آمنوا و عملوا الصالحات» یعنی: کسانی که ایمان آوردند وعملی صالح انجام دادند.
  • پس از آن یورش بر تمامی گروه ها و شخصیتهایی که با ایشان صدفیصد موافق نبوده اند. آقای زلوم رهبر دوم این حزب محمد بن عبدالوهاب شیخ رهبر حرکت سلفی عربستان سعودی را جاسوس انگلیسها خوانده و دیگران شان رهبران نهضتهای دیگر اسلامی را بی پروا می کوبند. مشکلی که حزب تحریر دارد که برای اثبات ادعای خویش هیچگاهی خود را ملزم به ارائه ادله و براهین نمی داند.
  • زمانی که حزب تحریر دید ملتهای مسلمان احزابی اسلامی را از راه دموکراسی به کرسی قدرت نشاندند، این حزب هرچه بیشتر بر دموکراسی هجوم برده و هیچ عذری را که ظروف سیاسی و بین المللی مرحلهء حاضر تقاضا می نماید نپذیرفت. آری! این حزب از یکسو برای دولت خلافت فتوا می دهد تا در حالتهایی برای کفار جزیه دهد، ولی از سوی دیگر ارسال نامه ای عادی از سوی مصر به اسرائیل را – که در روابط بین الدول میان کشور هایی که تا هنوز دارای روابط دپلوماتیک هستند معمول بوده- بهانه قرار داده و رهبران آن را به خیانت متهم می کنند.
  • سپس تغییر دادن استراتیژی اجتناب از جنگ به استراتیژی جنگی و جنگیدن در کشورهایی که خارج ساحهء نفوذ کشور های اروپایی و امریکا قرار دارند مانند سوریه و امثال آن.
  • در پایان خود عامل تشنج، اختلاف، تکفیر، اتهام گردیده و مسلمانان را در مورد جریانهای اسلامی و شخصیتهای مسلمان مشکوک ساختن.

لباسی را که حزب تحریر برای خلیفه دوخته است مطابق به قد و اندام ملاعمر آخوند می باشد. پرسشی که مطرح می شود چرا حزب تحریر در سالهای حکومت طالبان نیامد تا با «امیرالمؤمنین» طالبان بیعت نماید؟ بهشتی را که حزب تحریر برای ما ترسیم می نماید همان چیزی بوده که مردم ما در پنج سال سلطهء طالبان مزه اش را چشیدند که نسبت به هر نظام دیگری از اسلام فاصله داشت. من در رساله های حزب تحریر اصلی را نیافته ام که خلافت و امیرالمؤمنینی ملا عمر را نقض نماید.

در پایان می خواهم بگویم که دولت در اسلام دارای شکل و قالب و اسم و رسم خاصی نیست. زمانی که پیامبر اسلام «ص» وفات نمود کدام توصیه ای در این زمینه نداشت. مردی که پس از ایشان زمام امور را به عهده گرفت بنام خلیفه رسول الله شناخته می شد. فرد دیگری که آمد خود را خلیفهء خلیفهء رسول الله گفت و سپس او را امیر المؤمنین خطاب نمودند. کسان دیگری نامهای ملک و سلطان و امیر و اصطلاحات دیگری را برای خود گزیدند تا اندازه ای که سلطان محمد فاتح گاهی خود را «قیصرروم» معرفی می نمود. خلافت و یا دولت اسلامی چیزی جز قرارداد اجتماعی نیست که بر بنیاد بیعت استوار بوده و بیعت هم در زبان عربی از ریشه «بیع» که در قرآن کریم بمعنی خرید و فروش آمده، اشتقاق یافته است. بر بنیاد این قرارداد اجتماعی مردم از یکسو و زمامدار از سوی دیگر بر سر اموری اتفاق نموده و با هم تعهد می بندند. این قرارداد در زندگی پیامبر اسلام به صورت خیلی واضح جلوه نموده و بر بنیاد قناعت مردم بنیانگذاری شده است نه لبهء شمشیر و تیغ تکفیر. شریعت اسلامی هم از سوی دولتی تطبیق گردید که در قدم نخست بر پایه قرارداد اجتماعی و رضائیت مردم بنا یافته بود. باید در نظرداشت که قناعت مردم تنها از راه کار و فعالیت عملی، تربیتی، اخلاقی، اعتقادی، فکری و فرهنگی ممکن خواهد بود نه از طریق «تخدیر» و «تکفیر» و ایجاد تشنج در جامعه.

FacebookTwitterGoogle+Share

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *