تمدنی در آستانۀ انتحار

پیرامون حمله بر هفته نامۀ طنزی چارلی ابدو در پاریس

خواجه بشیر احمد انصاری

آیا اهانتی به پیامبر اسلام بزرگتر از این می توان سراغ داشت که دست نویسنده ای، قلم هنرمندی و یا دهن سخنوری را به نام او شکست؟ وقتی که پیروان دینی نتوانند هنرمندی را با زبان و ابزار هنری خودش پاسخ دهند و در عوض به حذف فیزیکی او دست یازند دیگر باید فاتحۀ آن دین را خواند و صدای گلوله را ناقوس فروریزی آن تمدن و انتحار آن فرهنگ تلقی نمود.

دیری است که بازار نشر کاریکاتور هایی از پیامبر اسلام در غرب گرم است و نیرمند ترین انگیزه ای که این بازار را گرم نگه داشته چیزی جز واکنش غیر عقلانی جوامع اسلامی نیست. هنرمندان در هر زمان و مکانی در صدد یک چیز اند و آن جلب توجه و اهتمام مردم به هنر شان و آسان ترین راه برای رسیدن به قلۀ شهرت در زمان ما توهین به شخصیت تاریخ سازی است که صد ها ملیون انسان در امتداد شب و روز و در گسترۀ زمین بر او درود می فرستند. چند سال پیش فیلمی در نقد پیامبر اسلام در لاس انجلس تولید شد که در یکی از صحنه های آن گروهی با ریش ها و لباس های دراز در حالی که شمشیر در دست داشتند راه می رفتند. در روز هایی که آن فیلم به بازار عرضه گردید دیدم که گروهی در بنگلادیش دست به راه پیمایی زده و کارد و شمشیر در دست دارند و من که از دیدن شباهت میان دو صحنه در حیرت فرورفته بودم با خود گفتم، کسانی که در پشت چنین پروژه ها اند نه تنها می دانند که مسلمانان چه گونه واکنشی نشان خواهند داد بلکه حتی می توانند صحنه های واکنش را پیش از پیش به نمایش گذارند. دوست من مفکر موریتانیایی محمد مختار شنقیطی از مهندس فکر اسلامی مالک بن نبی نقل می نماید که می گفت، کارشناسان رسانه های گروهی و جنگ روانی در جوامع استعماری سعی می ورزند تا بازی گاو اسپانیایی را با ملتهای جهان سوم براه انداخته و همان طوری که با نشان دادن پرچمی سرخ، گاو را برانگیخته، نیرویش را به فرسایش کشیده و در نهایت امر آن موجود بی شعور را از پا در می آورند، با ملتهای مستعمره نیز همین کار را می کنند. مالک بن نبی همچنان این کنش و واکنش میان غرب و جهان سوم را به تجربۀ پاولوف فیزیولوژیست و روان شناس روسی که به نام «بازتاب شرطی» یاد می شود، شبیه می داند. امروز با استفاده از همین نظریۀ پاولوف است که انسانها سرکش ترین حیوانات جنگل را مهار نموده و به رقص می آورند. از روزی که سلمان رشدی کتابش را نوشت تا نشر کاریکاتور های پیامبر اسلام در نشریۀ دنمارکی و فیلم فتنه در هالند و فیلم دیگری که در لاس انجلس ثبت گردیده بود و بالآخره تا حادثۀ مجلۀ طنز فرانسوی همان تجربۀ گاو اسپانیایی و سگ پاولوف را بالای ما تجربه می نمایند و ما که مصروف نشان دادن عکس العمل پس از عکس العمل بوده ایم نتوانسته ایم این اهانتها را با واکنشی عقلانی تر، مؤثرتر، متمدن تر و اسلامی تر پاسخ دهیم.

پیش از آنکه از خود بپرسیم در کدام زمان و مکانی زیست می کنیم و چه محدودیتهایی فرا راه ما قرار دارند باید از خود بپرسیم که اگر حضرت پیامبر امروز در میان ما می بود چگونه واکنشی از خود نشان می داد؟ یافتن پاسخ برای این پرسش کار دشواری نیست چون اگر پیامبر در میان ما نیست ما می توانیم با مراجعه به قرآن و سیرت او این پرسش را پاسخ گوییم.

قرآن کریم در صد ها مناسبت و با الفاظی صریح و قاطع از اهانت هایی یاد می کند که پیامبر اسلام خود آن ها را می دید و می شنید. آری! صد ها آیتی وجود دارند که آن اهانتها را همانطوری که دشمنان پیامبر بر زبان می آوردند نقل نموده است. برخی از این اهانت ها مربوط به مرحلۀ مکی می شوند؛ به دورانی که پیامبر در مظلومیت و ناتوانی به سر می برد وبرخی دیگر به دوران مدنی ارتباط می گیرند؛ مرحله ای که پیامبر در رأس قدرتی سیاسی قرار داشته و از بازوی کوبندۀ نظامی برخوردار بود. پیامبر اسلام در مدینه بود و تشکل و دولت و ارتشی را رهبری می نمود که رهبر منافقان در حالی که او هم در مدینه زیست می نمود، پیامبر را «ذلیل» خطاب می نمود و مسلمانان آن دشنام و سایر دشنامها و اهانت ها چون «جادوگر»، «دروغگو»، «گمراه کننده»، «دیوانه»، «بیمار»، «دروغباف»، «احمق» و امثال آن را تا پایان جهان؛ تا زمانی این کتاب در میان شان وجود دارد در نماز های خویش تلاوت نموده و با تلاوت آنها به خدا تقرب خواهند جست. قرآن در حالی که اهانت های مسلسل دشمنان پیامبر را نقل می کند، از جزای مرتکبان آن اهانت ها و دشنام ها چیزی نمی گوید. از دیدگاه قرآن توهین شدن یکی از ویژگی های تمامی پیامبران الهی به حساب می آید طوری که قرآن خود از آن یاد می کند و می فرماید: «یا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا یأْتِیهِم مِّن رَّسُولٍ إِلاَّ كَانُوا بِهِ یسْتَهْزِئُون» یعنی «دریغا بر این بندگان هیچ فرستاده‏اى بر آنان نیامد مگر آنكه او را ریشخند مى‏كردند». اینکه چه کاری در برابر ریشخند کنندگان انجام داد، قرآن خود به آن پاسخ داده و در آیت ۹۵ سورۀ حجر می فرماید: «إِنَّا كَفَینَاكَ الْمُسْتَهْزِئِینَ» یعنی «ما خود شر ریشخندگران را از تو برطرف خواهیم كرد».

هم پیامبر و هم قرآن او اهانت را بهانه ای برای شکنجه و ترور و انتقام نه بلکه فرصتی برای دعوت و گفتگو قرار داده اند. در آیت ۶۳ سورۀ النساء آمده است: «پندشان ده و با آنها سخنى رسا كه در دلشان مؤثر افتد بگوى». آیت ۱۱۲ سورۀ انعام می فرماید: «و بدین گونه براى هر پیامبرى دشمنى از شیطانهاى انس و جن برگماشتیم بعضى از آنها به بعضى براى فریب سخنان آراسته القا مى‏كنند و اگر پروردگار تو مى‏خواست چنین نمى‏كردند پس آنان را با آنچه به دروغ مى‏سازند واگذار». اصل تجاهل عنصر عمدۀ استراتیژی پیامبر اسلام در همچو موارد بود که هم قرآن کریم و هم پیامبر اسلام که خود قرآنی متحرک بود این استراتیژی را پیش گرفته بودند. آری! سیاست اجتناب و روحیۀ مثبت اساس تعامل با دشمنان فرهنگی اسلام در هر زمان و زمینی به شمار می رود. اگر سخن از مقابله بالمثل هم رفته است، هنرمند را با زبان خودش پاسخ داده اند طوری که در حکایت حسان بن ثابت می خوانیم و پیامبر چنان از هنر او استقبال می نمود که خود فریاد می زد «پدر و مادرم فدایت!».

قرآن کریم سقف تسامح را تا جایی بالابرده است که حتی از دشنام دادن و اهانت بتان نیز منع نموده است طوری که در آیت ۱۰۸ سورۀ انعام می فرماید: «و آنهایى را كه به جای خدا مى‏ پرستند دشنام مدهید كه آنان از روى دشمنى و نادانى خدا را دشنام خواهند داد این گونه براى هر امتى كردارشان را آراستیم آنگاه بازگشت آنان به سوى پروردگارشان خواهد بود و ایشان را از آنچه انجام مى‏دادند آگاه خواهد ساخت». در اینجا دو نکته قابل تأمل است: نخست اینکه این دشنام به واکنشی روبروخواهد شد که به نفع این دین نخواهد بود و دوم اینکه هر گروه انسانی افکار و اندیشه های خود شان را زیبا می پندارند. در سنت اروپایی هیچ انسانی تقدس ندارد ولو پیامبر هم باشد و این اندیشه به گفتۀ قرآن کریم در نظر آنها زیبا جلوه می نماید و سپس قرآن کریم این امر را به خداوند نسبت می دهد. در آیت ۳۳ سورۀ انعام آمده است: «به یقین مى‏دانیم كه آنچه مى‏گویند تو را سخت غمگین مى‏كند در واقع آنان تو را تكذیب نمى‏كنند ولى ستمكاران آیات خدا را انكار مى‏كنند». در آیت ۱۰۷ سورۀ حجر قرآن از حالت روانی پیامبر پرده برداشته و می گوید «و قطعا مى‏دانیم كه سینه تو از آنچه مى‏گویند تنگ مى‏شود» ولی با وجود آن هیچ باری به واکنش فیزیکی توصیه نکرده است.

برخی از جنبش های پرخاشگری که در نیم قرن اخیر در جهان اسلام ظهور نموده و خود را در لفافۀ اسلام پیچیده اند بیشتر از اینکه به متود پیامبر اسلام نزدیک باشند به جنبشهای چپ نزدیکتر اند. تأکید بر اصل خشونت و خون و نابودی دنیای کهن و بنای کاخ جدیدِ حزب و گروه سیاسی نو در جای آن یکی از این خصوصیتهای مشترک است. ما با انقلاب فرهنگی مائو ولی با آب و رنگ اسلامی روبروهستیم.

در این چند سالی که گذشت، هر واکنش فیزیکی ای که در برابر دشمنان فرهنگی دین انجام گرفته به نفع آنان و به ضرر این دین و این امت بوده است. اهانتی را که این «مدافعان سر به کف پیامبر!» به پیامبر ما می کنند بالاتر و عمیقتر و گسترده تر از هر نوع فیلم و کاریکاتور و مقاله و داستانی بوده است که دشمنان او تا هنوز مرتکب شده اند. پیامبر اسلام و قرآن او هر گونه نقد را به فرصتی تبدیل نموده و از خلال آن به پرسشهای دیگری نیز پاسخ می دهد. آنچه ما باید بدانیم این است که خدا و پیامبر او جزء مالکیت شخصی هیچ کسی نبوده بلکه خدا با هزاران جلوۀ خویش در شریان تمامی دستگاه هستی جریان داشته و یکی از معجزات پیامبر او همین بوده که نامش بیشتر از هر نامی در دنیا شهرت داشته است تا جایی که دایره المعارف های غربی نام او را رایج ترین نام در دنیا به شمار آورده اند. او با قامتی بلند در میان بزرگان تاریخ ایستاده و نامش نامی تر از هر شخصیت دیگر تاریخ بشر بوده است که هیچ قلمی و هنری توان تشویه آن را نخواهد داشت.

کاری را که خشونتگرایان در حق پیامبر انجام داده اند در هیچ مقیاسی قابل سنجش نیست. در تصویری که هفته نامۀ چارلی ابدو پس از مرگ کارکنانش نشر نمود، پیامبر روی خود را پوشیده و می گوید: « محمد هم از دست افراطگرایان به ستوه آمده و چقدر دشوار است که احمقانی به انسان دل بندند». امروز تمامی دنیا به پاریس روی آورده و صد ها هزار انسان به خیابان ها ریخته و صد ها هزار نسخۀ مجله به فروش رسیده و صد هزار کاریکاتور پیامبر در میان مردم دست به دست می شود. امروز حتی کسانی که در گذشته علاقه ای به تصاویر مسخره و بی کیفیت آن هفته نامه نداشتند، شعار سر داده اند که «ما همه چارلی ابدو هستیم». امروز بنیامین نتنیاهو رئیس جمهور جنایتکار اسرائیل که دستانش با خون ژورنالیستان و بیگناهان فراوانی رنگ است در صف نخست راه پیمایی پاریس ایستاده و از حماقت خشونتگرایان کودن «مسلمان» مایه می اندوزد. هجوم بالای مساجد مسلمانان در فرانسه، بالا رفتن سطح حساسیت در برابر مسلمانانی که راه خویش را در آن قاره باز نموده اند، قرار دادن مسلمانان مظلوم در موقعیت دفاعی و بستن دروازه های روان انسان غربی در برابر این دین از پیامد های ترور در دفتر چارلی ابدو خواهد بود. آیا حالا روح آن دو قاتل خوشحال خواهند بود!؟ نمی دانم. اگر در دهۀ هشتاد شخصیت هایی چون روجیه گارودی عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست فرانسه، نمایندۀ مجلس ملی آن کشور، عضو مجلس سنای فرانسه، بنیانگذار مرکز مطالعات مارکسیستی و نویسنده ای از نوع ثقیل به اسلام رو می آورد، دیگر صدای گلوله و منظرۀ خون و ادبیات حماقت راه هر اندیشمندی به سوی این دین را خواهد بست.

کاری هایی را که تا هنوز در واکنش علیه هنرمندان اسلام ستیز غربی انجام داده ایم برای خدمت به پیام و مرام آنها مهمتر از کار های خود آنها به شمار می روند. امروز نشر کردن مطلبی در صفحات تلویزیونها و نشرات چاپی شاید صد ها ملیون دالر هزینه بردارد ولی ما با این واکنشهای احمقانه خویش نام این هنرمندان گمنام را در صدر صفحات جراید ومجلات و در رأس اخبار رادیو ها و تلویزون های جهان قرار می دهیم. چند سال پیش فردی گمنام در لاس انجلس فیلمی در ابطه با پیامبر اکرم ساخت که هیچ شرکت معتبر فیلم سازی حاضر نشد تولید آن فیلم بی کیفیت و بی معنی را به دوش گیرد ولی همان شخص با بر انگیختن احساسات ملیون ها مسلمان در جهان توانست نام خود و فیلمش را در تمامی رسانه های دنیا به صورت رایگان تبلیغ نماید.

پرسشی که مطرح می شود، چرا این قهرمانان میدان خشونت در برابر اهانت به پیامبران دیگر الهی خاموشی می گزینند ولی اهانت به پیامبر خاتم را با گلوله پاسخ می دهند. آیا نام و حکایت حضرت موسی در قرآن کریم به مراتب بیشتر از نام پیامبر اسلام نیامده است؟ امروز هم حضرت مسیح و هم حضرت موسی در غرب مایۀ سخریۀ هنرمندان و نویسندگان فراوانی قرار گرفته ولی کسی را نمی بینیم که قلمی را با گلوله پاسخ داده باشد. کدام انگیزه و روابطی برخی را وا می دارد تا اهانت به عیسی و موسی (ع) را بپذیرند و یا در برابر آن خاموشی گزینند ولی اهانت به محمد (ع) را نه؟ فکر می کنم این پرسش را از جامعه شناسان و روان شناسان باید پرسید.

گفته می شود که ۶۲% جمعیت مسلمانان زیر سن ۳۰ اند، مرحله ای که احساسات بر عقل غلبه دارد، از همین رو ما بیشتر از هر گروهی نیازمند لجام گذاشتن بر اسپ سرکش احساسات خویش می باشیم. امروز با بیشتر کسانی که در تماس بوده ام و از تراژیدی چارلی ابدو یاد شده است دیده ام که گفته اند «خوب شان شد»، «دلم یخ شد»، «بگذار بدانند که پیامبر هم پیروانی دارد» و امثال آن و در این میان کمتر دیده ام که کسی به عواقب این پروژۀ خطرناک اندیشیده باشد. علاج این اهانت و هزاران نوع اهانت دیگر را نمی توان در واکنش و انفعال جستجو نمود. چند سال پیش کشیشی گمنام و عقده مند در فلوریدا قرآن را آتش زده و با این عملکرد خویش جهان مسیحیت را غرق عرق خجالت نمود. در پاسخ به عملکرد قرآن سوزی آن کشیش، شورای روابط اسلامی در امریکا به توزیع یک ملیون نسخه از ترجمۀ انگلیسی قرآن کریم اقدام نمود و این اهانت به قرآن را تبدیل به فرصتی برای دعوت اسلامی نمود. آیا مسلمانان می توانند از این تجربه بیاموزند؟ طوری که معلوم می شود مسلمانان نه در جهان اسلام و نه هم در غرب در سطحی اند که به چالش های عصر پاسخ گویند. اگر در اینجا ارادۀ ساختن مسجدی را داشته باشید هزاران تن حاضر خواهند شد تا در اعمار آن سهمی گیرند ولی اگر خواسته باشید رسانه ای و یا مرکز پژوهشی ای را اساس گذارید کسی را نخواهید یافت که در کنار تان بایستد.

در اینجا فراموش نکنیم که آنچه را چارلی ابدو نشر می نمود هیچ رابطه ای به قضایای بزرگ و مبادی برین انسانی نداشت. انسانهای وارسته را نشاید که از سیاست تبلیغاتی یورش بر اقلیتی مسلمان و سایر اقلیتها و آن هم با زبانی خیلی مبتذل دفاع نمایند. اندیشمند تکساسی خانم مول آیوینز می گفت که طنز سلاح انسان های مظلوم در برابر نیرومندان است. او می گفت من سینۀ قلدران را با خامۀ خویش نشانه می گیرم. اگر طنز، گروه های ضعیف را هدف قرار دهد نه تنها ستم روا داشته بلکه راه ابتذال در پیش گرفته است. امروز مسلمانان و پیامبر بزرگ شان با تهاجم فرهنگی سنگینی روبرو اند ولی پرسشی که مطرح می شود چگونه می توان این تهاجم را پاسخ داد. تصفیۀ جسدی هنرمندانی که با اسلام خصومت دارند، تأییدی خواهد بود بر ادعا های این هنرمندان.

دیر زمانی است که دود سیاه خشونت آفاق جهان اسلام را پوشانیده و گروه هایی که خود باردوش این دین و تمدن اند مدعی رهبری مسلمانان اند. ذبح انسان، احیای سنت زشت بردگی، نسل کشی اقلیتهای دینی، مذهبی و قومی از افغانستان گرفته تا عراق، اسارت زنان از کمپ های جلال آباد گرفته تا بیابان های نایجریا، مسابقه در زن ستیزی، دامن زدن به اختلاف های مذهبی و سرمایه گذاری بر سر جهل مردم و سنتهای ناپسند قبیلوی شان از سوغات های این گروه ها به شمار می رود. اگر چنگیز خان و فرزندان او آمده و دستاوردهای مادی تمدن اسلامی را از آسیای میانه تا عراق در هم کوبیدند و روفتند، این گروه ها سر برآورده اند تا همه دستاوردهای معنوی و اخلاقی این تمدن شکوهمند و انسانی را از صفحۀ روزگار و خاطرۀ تاریخ محو نمایند. به استثنای ملت مظلوم فلسطین، برایم بگویید این همه گروه های مسلحی که در نقاط مختلف جهان اسلام ظهور نموده و هر روز با خبر انتحار و انفجار گوش جهانیان را نوازش می دهند، چه دستاوردی برای اسلام داشته اند. این همه کسانی که در تاریکی شمشیر می زنند و در خواب می جنگند، آیا گاهی از خود پرسیده اند که این همه خون در کدام آسیابی می ریزد؟

ترویج تیوری توطئه و افگندن تمامی مسئولیتها به دوش دیگران و از آن جمله کشور های استعماری یکی از خصوصیتهای این گروه ها است. آنهایی که از همین حالا خواب کنیز ساختن دختران غربی را در سر می پرورانند نمی دانم چرا باز آن کشور ها را ملامت می کنند. به باور من مشکل از خود ما شروع می شود و تا زمانی که به آن اعتراف نکنیم و سپس در صدد تصحیح مسیر خویش نیفتیم نمی توان انتظار حالت بهتری را داشت. قرآن کریم زمانی که از آدم نخستین یاد می نماید حکایت می کند که او گناه خودش را پذیرفت و گفت: «ربنا ظلمنا أنفسنا» یعنی: «ما بر خویشتن ستم روا داشتیم»، در حالی که ابلیس به روایت قرآن کریم این گناه به دوش دیگری یعنی خدا انداخته و می گوید «بما اغویتنی» یعنی « به سبب آنكه مرا گمراه ساختى». دیروز احزابی در جهان عرب شعار وحدت عربی را سر دادند ولی در عرصۀ عمل چنان در جان هم افتیدند که در پاسپورتهای رژیمهای بعثی تنها سفر به کشور بعثی دیگر ممنوع اعلام شده بود وحالا گروه هایی برای برگشت به شکوه و اقتدار پیشین مسلمانان شعار می دهند ولی در عمل خود باردوشی برای این تمدن شده اند. گروه هایی سنگ وحدت اسلامی را به سینه می کوبند ولی خود عامل تجزیه مسلمانان به جماعتهای خیلی کوچک و متخاصم شده اند. تمدن های شکوهمندی که در بغداد و بخارا و اندلس و استانبول و بلخ و قاهره ایجاد شده بودند، شکوه و اقتدار و ثبات خویش را از راه نشخوار نمودن ساجق «امارت» و «خلافت» و امثال آن به دست نیاورده بلکه محصول کار، تلاش و عرق ریزی هزاران اندیشمند، هنرمند، سپاهی، سخنور، دولتمرد و مخترع به شمار می رفت. با وجود آنکه گوش های ما را از دعواها و ادعا های پر طمطراقی پر می کنند ولی من شاهد انتحار یک تمدن و مسخ یک فرهنگ هستم که نشانه های آن از دور دست ترین نقاط جهان اسلام تا قلب جهان غرب مشهود است.

آنچه در پاریس به وقوع پیوست نه تنها در عرف بین المللی هزارۀ سوم محکوم است بلکه عقل، مصلحت شرعی، قرآن کریم و زندگی عملی پیامبر اسلام هم آن را قابل نکوهش می داند. مولانا چه زیبا فرموده بود که:

حیف می‌آید مرا کاین دین پاک     در میان جاهلان گردد هلاک

FacebookTwitterGoogle+Share

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *