از اسپارتاکوس تا محمد بن عبدالله

از اسپارتاکوس تا محمد بن عبد اللهSlavery

خواجه بشیر احمد انصاری

دوازدهم ربیع الأول، سالروز میلاد پیامبر اسلام است که عده ای از مسلمانان جهان به رسم تجلیل از آن پیام آور سترگ کنفرانس دایر می نمایند، مقاله و شعر می نویسند و کتاب منتشر می کنند. در امتداد چهارده قرنی که از پیامبر می گذرد، ملیونهای کتاب پیرامون دایرة المعارف سیرت و سنت او از زوایای مختلفی نگاشته است. نویسندۀ این سطور، در این نوشتۀ کوتاه تلاش خواهد نمود تا به نقش پیامبر در شکستن زنجیر بردگی و بلند بردن ارزش انسان پرتو افگند، زیرا بشر امروز، مکاتب دینی و فلسفی مختلف را در میزان ارزشی می سنجد که این مکاتب به انسان بخشیده اند و حق هم دارد. یکی از بیماری های بزرگی که بشر در تاریخ طولانی خویش بدان مبتلا بوده و از ارزش انسان کاسته است همین بردگی و مناسبات برخاسته از آن در جامعه بوده است.

زمانی که پیامبر علم بر افراشت، فرهنگ بردگی جزء مناسبات پذیرفته شدۀ تمامی جوامع بشری شده و در خون و روان بشر جریان داشت. دینهای زمینی و آسمانی بجای آنکه زنجیر بردگان را بشکنند خود زنجیر دیگری شده بودند که روان انسان را می فشرد. مسیحی ها برده ها را به بردگی تشویق می کردند و انجیل می گفت که برده داران تان باید حیثیت عیسای مسیح را در نظر تان داشته باشند (انجیل: افسیان؛ ۵:۶). یهودیت حالتی بد تر از مسیحیت گرفته بود و تورات می گفت که اگر برده ای را لت و کوب کردید و آن برده تا یک و یا دو روز دیگر نمرد شما مسئولیتی ندارید (تورات: سفر خروج؛ ۲۱:۲۱). فلاسفۀ بزرگ اخلاق، اخلاق برده داری را برای مردم تعلیم می دادند و ارسطو بردگان را ابزاری بی جان گفت و معتقد بود که بردگان باید برده بمانند تا آقایان آقایی کنند. در هند و ایران و حبشه دسته ای خود را فرزند خدا و آفتاب و مهتاب می خواندند و عامۀ مردم را پست تر از حیوانات تلقی می کردند. در ایران، مقارن آن زمان خسرو پرویز حکومت می کرد و گفته می شود که تنها شمار بردگان دربار او به دوازده هزار می رسید.

در چنین فضای تاریکی محمد بن عبدالله زاده شد و آن هم در قلب تاریکترین جامعۀ آن دوران. تاریخ حکایت می کند که دیدگاه پیامبر اسلام در برابر این پدیده هیچگاهی تغییر نکرد و او هم در سالهای خورد سالی ، هم در جوانی و هم پس از بعثت خویش با فرهنگ منحط بردگی برخوردی انقلابی و در عین وقت نهایت ژرف و حکیمانه داشته است.

اثبات این ادعا برای انسان عصر ما چندان دشوار هم نیست زیرا محمد بن عبدالله یگانه پیامبری است که هیچگونه شائبه و غموضی در زندگی او دیده نمی شود؛ گویی در برابر چشم کمره به دنیا آمده، در پرتو نور افگنهای فلمبرداری زندگی کرده و در پیش دیدۀ تاریخ چشم از جهان بسته است. و یا آنکه کاتب چابک تاریخ پیوسته در کنارش بوده و هر اشاره و حادثۀ زندگی او را با دقت تمام ثبت دفتر خویش نموده است. روزی که او به دنیا آمد زمانه از مدرسۀ تاریخ نویسی فارغ شده بود.

میلاد پیامبر اسلام پس از یک سلسله مقدمات بوقوع پیوست گویی آنکه دنیا خود را برای پذیرش پیامی دیگر آماده می ساخت.

پیامبران الهی در متود دعوت با هم تفاوتهایی داشتند، یكی بر اصلاح اخلاقی توجه می نمود ، دیگری اعتقاد مردم را تصحیح می کرد، سومی دولت تشكیل می داد و چهارمی در مقابل تبعیض نژادی پرچم بر می افراشت ، و پنجمی در برابر فساد اخلاقی و جنسی مبارزه می کرد، ولی پیامبر ما با همه متفاوت بود؛ كتاب او روح رسالتهای آسمانی و نبوتهای موقت و محدود را در خود جمع كرد و خودش مبارزه با انحرافهای سیاسی ، عقیدتی ، اقتصادی و اجتماعی را در رأس برنامۀ انقلابی خویش قرار داد. پیامبر از فرعون و ستم سیاسی و تبعیض نژادی او حرف زد و از قارون و تجاوز اقتصادی او گفت و از لوط و فساد اخلاقی قوم او سخن راند. زیربنای برنامۀ اصلاحی او در وحدت آفریدگار، وحدت هستی ، وحدت جنس بشر و وحدت مکتبهای الهی خلاصه می شد. او تاج کرامت را بر تارک فرزندان آدم گذاشت و نخستین ویژگی مکتب او در برابری و برادری انسان تبلور یافت.

او درد بزرگ گرسنگی، تشنگی، بی خانمانی، عقب ماندگی ، تبعیض ، استثمار ، و حق کشی را با همه حواس خویش لمس می نمود و نخستین کسانی که به دور او حلقه زدند، بردگان ، زنان، کودکان، آوارگان بی قوم و قبیله و خلاصه همه ستم دیدگان و تبعیض کشیده گان جامعه بودند ، و دشمنانش همه برده فروشان، سود خوران، اشراف و سرمایه داران حرام خوار و مردم آزار.

پیامبر از همان نخستین روز های دعوتش به موانع و دشواری های فراوانی بر خورده بود که نخستین آنها مربوط به هدف پیامبر در جهت مبارزه با آئین غیر انسانی بردگی و گسستن زنجیرهای اسارت انسان و تأمین آزادی بشر بود که قرآن کریم در آیۀ ۱۵۷ سورۀ اعراف خویش از آن به صراحت یاد نموده و یکی از وظایف اصلی پیامبر را برداشتن قید و بندهایی گفتۀ است که بر دوش مردمان سنگینی می نمود. متن آیت چنین است: « وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِی كَانَتْ عَلَیْهِم» یعنی: «و بارهاى سنگین، و زنجیر هایى را كه بر آنها بود، از دوش و گردنشان بر مى دارد».

رهبران قریش و ارستوکراتهای قبیله همیشه می گفتند که چون تو ما را با بردگان در یک سطح قرار می دهی مشکلی بزرگ و کشمکشی آشتی ناپذیر با تو داریم و پیوسته پیشنهاد می نمودند که آن بردگان آواره و پا برهنه را از کنار خود براند و این پیش شرط مذاکره و گفتگو با خانهای قبابل بود.

فطرت پاک پیامبر حتی از همان آوان کودکی و خوردسالی با بردگان انس می گرفت. ثویبه کنیزی بود که پیامبر را در کودکی شیر می داد، ام ایمن کنیز دیگری بود که او را پرورش داد و پیامبر تا اندازه ای با او تعلق داشت که آن کنیز را مادر خطاب می نمود. جابر غلام دیگری بود که رابطۀ بسیار نیکویی با پیامبر داشت.

می گویند زمانی که رسالت خویش را به گوش مردم رساند ، یاران نخستین او یک زن ، یک مرد ، و پنج برده بودند که بدورش حلقه زدند و در راه پیام و مرام او نقد جان را گذاشتند. درخشان ترین اثبات این ادعا بلال ، برده سیاه پوست حبشی ِ آواره و بیگانه است که توسط شاگرد نزدیک پیامبر( ابوبکر) خریداری شد و سپس آزاد گردید و چند سال بعد مؤذن شد و در مسند معاونیت مدرسۀ پیامبر نشست. زمانی که بلال را می خریدند تا رها سازند ، مناسبات بردگی در درون روانهای مسلمانان چنان خورد شده بود که مردی چون عمر فریاد زد که «ابوبکر سیدُنا و اعتق سیدَنا». یعنی: ابوبکر آقای ماست و آقای دیگر ما بلال را از بردگی رها ساخت.

جوهر کلام او «کرامت انسان» بود که می گفت خدا از روح خود در او دمیده و هیچ مخلوقی حق ندارد این موجود برتر را اهانت کند و یا در زنجیر کشد.

یکی از مشکلاتی که در آن روزگار پای بردگان را در زنجیر کشیده بود، گرسنگی و محرومیت بود تا اندازه ای که گروهی از بردگان خود نمی خواستند آزاد باشند زیرا می ترسیدند از گرسنگی نمیرند. گاهی بردگان را آزاد می کردند ولی آن بردگان از ترس گرسنگی و بی خانگی و تنهایی و بی سرنوشتی حلقلۀ بردگی را بر گرسنگی و بی خانمانی ترجیح می دادند.

بند بـر پا نیست بر جـان و دل اسـت

مشکل اندر مشکل اندر مشکل است

می گویند برده ای بنام سَنْدَرَ بْنَ سَنْدَرٍ که در قید ملکیت «زنباع ابوروح» بود، روزی از طرف آقایش سرزنش سختی شد. پیامبر او را خواست و آزادش نمود. سندر فرزند سندر پس از رهایی رو به پیامبر نموده و گفت: پس از این من برده کیستم؟ او حق هم داشت زیرا همۀ بردگان از گرسنگی و بی سرنوشتی هراس داشتند. پیامبر پاسخ داد: تو بردۀ خدا و پیامبرش هستی و نفقۀ او را تا آخر زندگی اش بدوش گرفت. پس از وفات پیامبر، نفقۀ او از بیت المال مسلمانها پرداخته می شد.

پیامبر راهی برای مشکل گرسنگی و بی خانمانی بردگان نیز تدارک دید. امروز کشور های پیشرفتۀ دنیا از یکسلسله خدمات اجتماعی بنام «سوسیال» و «ولفیر» و «هوسنگ» و امثال آن بخود می بالند، ولی پیامبر اسلام همین نظام را ۱۴۰۰ سال پیش و آن هم در کنار خانه اش پیاده نمود که بنام «صفه» و «اصحاب صفه» شهرت حاصل نمود. پیامبر آن گرسنگان بی خانه را مهمانان اسلام نام گذاشت. صفه محلی سقف دار و یا سایه پوشی در قسمت شمالی مسجد پیامبر بود. تجربۀ دوران ما نشان می دهد که چنین کمکهایی ، انسانها را در بیشتر حالتها تنبل و بی برنامه می سازد، ولی پیامبر ما از همان بینوایان صفه نشین و گرسنه، بزرگترین شخصیتهای تاریخ ایجاد نمود. آری! آنها را سازندگان تمدنی جهانی و ویران کنندگان امپراتوری های نظامی و ستمگر دوران ساخت. دیپارتمنت «هوسنگ» و «ولفیر» و «سوسیال» او یعنی «صفه» دانشگاه دین و دانش و اکادیمی عسکری عصر نیز بشمار می آمد. در میان آنها تاریخ سازان بزرگی چون سلمان ، بلال ، ابوذر ، ابوهریره ، ابو عبیده بن الجراح ، عمار بن یاسر، عبدالله بن مسعود ، صهیب بن سنان ، زید بن الخطاب ، حذیفه یمانی و چهرهای برازنده دیگری می درخشیدند.

همان طوری که گفتیم یکی از این بردگان سلمان فارسی بود که دلی بیقرار و ذهنی وقاد، او را از اصفهان به مدینه کشانده بود. می گویند شخصی که سلمان بردۀ او بود بر سلمان شرط گذاشته بود که اگر توانست برایش سه صد درخت خرما بنشاند ، آزادش خواهد نمود، و حکایت می کنند که پیامبر با دستهای خودش برای آن مرد نهال خرما غرس می نمود تا آنکه سلمان آزادی خویش را بدست آورد. در عصری که مردم از برده و بیگانه عار داشتند بالای سلمان دعوا بود؛ مهاجران می گفتند که سلمان از ماست ، انصار پافشاری می نمودند که سلمان مربوط به آنها می باشد و پیامبر دعوای هردو طرف را فیصله نمود و گفت: نه، سلمان عضو خانوادۀ من است.

سلمان یکی از شخصیتهای بزرگ دولت پیامبر بود. می گویند روزی خلیفۀ مسلمانها در مدینه که مرزهای کشورش از مصر تا خراسان و روم امتداد داشت ، بر فراز منبر پیامبر سخنرانی می کرد. تاریخ حکایت می کند که همین بردۀ بیگانۀ اصفهانی در میان هزاران تن نمازگذار از جا بلند شد و اعلام نمود که اگر خلیفه به گژراهه رود، او را با دم شمشیر خویش راست خواهد نمود.

کار و مسئولیت پیامبر تولید نظریاتی خشک و بی حاصل نبود. آری! او نیامده بود تا برای ما مکتبی فلسفی بنا نهد. اگر چنین می بود باید چند فیلسوفی را از اینسو و آنسوی گیتی می خواست و در مدینه «لیسه» و «اکادیمی» و یا نهادی دیگر تأسیس می نمود، ولی پیامبر نمی خواست نسلی ایجاد کند که هنرش مشاجره و مناظره و رسالتش تولید دلهای سرد و اندیشه های درهم و برهم و مغز های سراسیمه و روانهای سرگردان باشد. آیا همین فیلسوفان بزرگ نبودند که حکومت مردم را مصیبت خواندند، و نظریه پرداز «اخلاق» شان بردگی را برخاسته از آئین فطرت قلمداد نمود و بزرگترین نظریه پردازان اخلاقی شان به بیماری همجنسگرایی مبتلا بودند؟ شریعتی می گوید برای غرب یک اسپارتاکوس به مراتب مهمتر از سقراط و افلاطون است و برای شرق یک ابوذر با ارزشتر از بوعلی و فارابی.

سخن از اسپارتاکوس رفت. اسپارتاکوس یکی از چهره های درخشان تاریخ بشر است که تا جهان باقیست ، نام بلند او نیز باقی خواهد ماند. این بردۀ زنجیر شکن در سال ۷۳ قبل از میلاد مسیح در برابر موسسۀ بردگی روم شورید و در مدت اندکی توانست سپاه برده داران را در هم شکند. خلاصۀ سخن؛ اسپارتاکوس در پایان کار شكست خورد و کشته شد و شش هزار تن از پیروان او را در جاده ای که به شهر روم منتهی می شد زنده بر صلیب کشیدند که از تشنگی و گرسنگی و درد و خونریزی مردند و تاریخ شان قصه شد و قصۀ شان افسانه.

شش قرن پس از آن حادثۀ هول انگیز ، پیامبر به دنیا آمد و همینکه دولتش ریشه گرفت، نخستین کاری که کرد ارسال پیام به رهبران جهان بود. یکی از این رهبران قیصر روم (هیراکلیس) و یا امپراتور دولتی بود که جنبش اسپارتاکوس را سرکوب کرده بود. پیامبر در نامۀ خویش به او اعلام نمود که بیا تا انسان را ارباب انسان قرار ندهیم.

دو سال پس از آن پیام، نامۀ دیگری به یکی از شاهان بصری (بصرا) که نمایندۀ امپراتور روم در قلمرو سوریۀ کنونی بود فرستاد ولی با وجود آنکه در سنتهای جنگی جهان باستان نمایندگان حصانت دپلوماتیک داشتند اما فرستادۀ پیامبر را گردن زدند. بصری نمونۀ کوچک شهر روم بود و استدیوم بصری که گنجایش ۱۵۰۰۰ بیننده را دارد و در آنجا برادران اسپارتاکوس را با شمشیر برهنه در جان هم می انداختند تا خود از دیدن شان لذت برند تا همین اکنون پا برجا است.

درست هفتصد سال پس از شکست اسپارتاکوس، پیامبر در ماه اگست ۶۲۹ میلادی لشکری متشکل از سه هزار جنگجو را برای سرکوبی رومی ها فرستاد. فرماندهی این سپاه را شخصی به دوش داشت که زید بن حارثه نام داشت و خود درد غلامی را چشیده بود و به دست پیامبر آزاد شده بود. سپاه سه هزارنفری «زید بن حارثه» بر لشکر دو صد هزاری روم یورش برد و برای شش روز تمام جنگید ولی زید به شهادت رسید و سپاه او عقب نشینی نمود.

قبل از آنکه بیماری وفات پیامبر شدت گیرد، او سپاه دیگری را برای سرکوبی روم آماده ساخت و رهبری آن را به جوانی هژده ساله سپرد که از پدر و مادری برده به دنیا آمده بود و دارای قدی کوتاه ، رنگی سیاه و بینی مایل به همواری بود و گروه بزرگی از رهبران و دانشمندان صحابه را زیر فرمان او قرار داده بود. هنگامی که با اسامه خدا حافظی می کرد برایش گفت: بر بندگان خدا گردن فرازی مکنید و سپس این آیت را برایش تلاوت نمود: «تِلْكَ الدَّارُ الْأَخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوّاً فِى الأرْضِ وَلَافَسَاداً وَالْعَقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ» یعنی: «سراى آخرت را (تنها) براى كسانى قرار مى دهیم كه اراده برترى جویى در زمین و فساد را ندارند؛ و عاقبت نیک براى پرهیزگاران است».

پیامبر می دانست که بساط بردگی را نمی توان با اصدار فرمانی از بالا بر چید ، بلکه مطمئن ترین شیوه ، خشک ساختن ریشه های این فرهنگ در درون ضمیر و شعور و روان انسان است. آری! اسلام سعی می ورزید تا ریشۀ سنتهای ناپسند را خشک کند زیرا ناکام ترین انقلابهای جهان ، انقلابهایی اند که یکروز همه چیز را روی هم می ریزند و روز دیگر با واکنش تند جامعه مواجه شده و سپس جزء تاریخ می شوند.

او آزادی بردگان را عبادت خواند و گاهی برای آزادی شان از بیت المال مسلمانان پول می پرداخت. بردگانی هم که تا آن دم آزاد نشده بودند آنها را برادر خواند و به آقایان گفت که از غذایی که خود می خورید و لباسی که خود می پوشید برای بردگان نیز بدهید. او اعلام نمود که بردگان برادران شما اند، آنها را مسخره نکنید ، اگر سفر می کردید؛ یا بردگان خود را با خود بر اسپ و یا شتر خویش سوار کنید و یا آنکه هر کدام به نوبت سوار شوید. اگر برده ای را مالکش لت نمود کفاره اش رهایی همان برده است، چنانچه ابن عمر حدیثی دارد و خودش برده خویش را آزاد نمود. پیامبر اگر از یکسو ریشه های بردگی را خشک می نمود از سوی دیگر تلاش می ورزید تا حتی اسم آن را از صفحۀ زندگی و اجتماع بزداید. امام بخاری در کتاب خویش بابی دارد بنام «زشتی تکبر بر غلامان» و در آنجا حدیثی را از ابوهریره روایت نموده است که روزی پیامبر گفت: « ولا یقل أحدكم عبدی أمتی ولیقل فتای وفتاتی وغلامی» یعنی: شما نباید بردگان تان را به اسم «برده» و «کنیز» صدا کنید بلکه آنها را باید بنام «دخترم» و «پسرم» ندا زنید. بدین ترتیب اگر پروژۀ پیامبر تعقیب می شد ، شاید بشر، یکهزار و سه صد سال پیش از مصیبت بردگی بصورت کامل رهایی می یافت.

کار اصلی پیامبر شستن دلهای پر کینه و روان های آلوده ؛ رسالت او مرهم گذاشتن به زخم های بزرگ تاریخ ؛ هدف او زدودن کثافات از دامن سفید حضرت انسان، و عملکردش افشاندن عطر صلح و آرامش در قلمرو روان ها و پاشیدن دانۀ دوستی و برادری در سرزمین دلها بود.

روزی یکی از هموطنان پرسید که چرا هنگام خواندن قرآن و یا حدیث پیامبر به واژه های بردگی بر می خوریم، برایش گفتم هر باری که در قرآن و یا میراث پیامبر از بردگی نام برده شده همه در جهت آزادی بردگان بوده است.

این درست است که برنامۀ پیامبر به شکلی که خودش می خواست تطبیق نشد ولی با آن هم طوری که استاد سلجوقی معتقد است، پیامبر چنان ریشه های بردگی را خشک نمود که در دورۀ خلفای راشد او یک برده هم خرید و فروش نشد. بردگانی هم که در تاریخ مسلمانها دیده می شوند یکروز برده بودند، روز دیگر داماد ، روز سوم وزیر و فرمانده سپاه، و روز چهارم پادشاه که تاریخ پادشاهان مصر و شام و ایران و هند و افغانستان شاهد ادعای ما است. سلطان قطز همان کسی که برای نخستین بار توانست جلو صاعقۀ ویرانگر مغل را بگیرد و جهان را از خطری بزرگ نجات دهد یکی از همین بردگان حوزۀ ما بود که در مصر کوس حکومت می نواخت. صلاح الدین ایوبی و محمود غزنوی نمونه های دیگری در این زمینه اند.

امروز ما شاهد بردگی ای از نوع دیگر هستیم. همین قانون اساسی امریکا سه جا از برده و برده داری حرف زده و تا هنوز کسی نتوانسته است مواد مربوط به بردگی را از متن آن بیرون کشد. درست است که بردگی سنتی در این کشور لغو شده و ضمیمۀ سیزدهم قانون اساسی آن را ملغی قرار داده است ولی مواد نخستین این سند معتبر قانونی در پیوند با بردگی تا هنوز از صفحۀ آن پاک نشده است. اگر باور ندارید به مادۀ دوم فصل اول، و مادۀ نهم فصل اول، و مادۀ دوم فصل چهارم قانون اساسی امریکا مراجعه نمائید.

تاریخ حکایت می کند که در میان قرن ۱۶ و ۱۹ میلادی دوازده ملیون انسان را از افریقا به امریکا انتقال دادند و همانطوری که گفتیم، مسیحیت خود زنجیری شده بود که روح بردگان را می فشرد. نوشته اند که نخستین کسانی که این دوازده ملیون بردۀ سیاه پوست افریقایی را به زور شمشیر در بند می کشیدند و سپس به قارۀ امریکا انتقال می دادند افراد بسیار متدینی بودند. جان هاکینز نمونۀ بارز این برده فروشان به حساب می آمد. آن آقا ناخدای نخستین کشتی ای بود که «کشتی اموال التجارۀ عیسی» نام داشت و و ظیفه اش انتقال بردگان سیاه پوست و تیره بخت افریقایی به قارۀ امریکا بود. کشتی (عیسی) برای نخستین بار در اکتوبر ۱۵۶۲ از سیرالیون به امریکا برده آورد. یکی از شرایط هاکینز برای پذیرفتن کارمندان کشتی، تدین آنها بود، و جالب اینکه کارمندان آن، روز دوبار مراسم مذهبی خویش را در متن آن کشتی بر گذار می نمودند.

در عصری که امپریالیزم و نظام سرمایه داری، جهان را به نخاس بزرگ آدمیزادگان تبدیل نموده و شرکتها و کارپوریشن های فراملیتی، ملتهای آزادۀ دنیا را در معرض خرید و فروش قرار داده و دلقکهای استعمار توجیه گران آئین بردگی معاصر شده اند، ما سخت نیازمند فرهنگی هستیم که به کمک آن بتوانیم این زنجیر های فولادی و ابریشمی و مرئی و نامرئی را بشکنیم. گرامی داشتن یاد و خاطره و پیام و مرام زنجیر شکنان نستوه تاریخ قدمی است در همین مسیر.

FacebookTwitterGoogle+Share

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *